X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

اثبات

هر روز داره بیشتر و بهتر بهم اثبات میشه که نداشتن بچه موهبته. 

موهبت الهی.

خداروشکر که کم کم داره بهم اثبات میشه. امیدوارم این حس و این فکر تا ابد پایدار بمونه.



تاریخ : یکشنبه 22 مهر 1397 | 02:16 | نویسنده : marzi | نظرات (1)

شاعر و شعر سرودن

یه موضوعی آنی اومد به ذهنم. گفتم تا نپرید بنویسمش.

اینکه :

تا حالا هرچه شعر عاشقانه خوندم شاعرانش عشق بین دو فرد بزرگسال رو وصف کردن. عشق سنین جوانی. بین زن و مرد.

کمتر کسی دیدم که تو شعرهاش عشقهایی چون عشق مادر به فرزندش یا پدر به فرزندش رو سروده باشه.

حالا چه دوست داشتن و علاقه اش به بچه اش که در کنارشه و داره رشد میکنه و پرورش پیدا میکنه.

چه اونیکه بچه شو از دست داده و داره شیون میکنه بخاطر از دست دادنش. ندیدم.

خیلی شعر خوندم. خیلی عکس نوشته دیدم حتی متنهای کوتاه و یا تک بیتی و دو بیتی هم نبود.

برام جالبه که ما شاعر زن کم داریم. و اینکه تو شعرهاشون چنین عشقهایی رو بیان نمیکنن. احساسات عمیق مادر به فرزندش یا پدر به فرزندش.

من که ندیدم.

ولی برعکسش رو دیدم.

شاعری بزرگ شده و حالا در وصف مادر پیرش یا پدر بزرگوارش شعر میگه حالا یا به مناسبت روز مادر یا روز پدر و یا تولدهاشون.

و یا هم در غم از دست دادنشون.

اما تا حالا ندیدم مادری برای بچه کوچیک از دست رفته اش و احساساتی که بعد از اون تجربه میکنه شعر بسراید.

و یا حتی در مراحل رشد و تکامل بچه اش و لذتی که از داشتن بچه اش میبره و خوشیهایی که با هم دارن تا حالا ندیدم مادر یا پدری شعر بسراید!!


شما دیدین؟؟!!



تاریخ : شنبه 21 مهر 1397 | 13:51 | نویسنده : marzi | نظرات (3)

فلسفه زندگی ما

هر کس برای خودش و زندگیش فلسفه خاصی داره.

دیسیپلین خاصی.

چشم انداز و اهداف خاصی.

اینجای زندگی من بین دو فلسفه برای زیستن گیر کردم! انتخاب چقدر سخته.

1. اینکه ما بدون خواست خودمون و یهو زاده شدیم و از نیست به هست تبدیل شدیم و چاره ای جز زندگی کردن نداریم چون اومدنمون دست خودمون نبود. رفتنمون هم دست خودمون نیست.

و در این بازه باز زمانی ازل تا ابد زندگی ما ، ما ناچاریم بزی ایم. (زیست کنیم).

پس بهتره از دیدن پدیده ها و اتفاقات پیرامونمون ولو کوچیک لذت ببریم. چون هر لحظه ممکنه بریم از اینجا.

پس هدف تلاش برای داشتن آرامش و لذت بردن از موجودات و پدیده هایی که در کنارمون هستن، است!!

این یک فلسفه زندگیه.

و اما دومی :

2. ما به خواست خودمون به دنیا نیومدیم و به خواست خودمون هم نمیمیریم و جاودانه هم نیستیم.

اما اومدن ما به دنیا مطمئنن هدفی داشته که ما ازش بی خبریم. وگرنه ممکن بود در دوران جنینی سقط بشیم و یا موقع تولد بمیریم و یا هرکجای این سن و سال که هستیم.

اینکه هنوز زنده ایم و عمر داریم احتمالا هدفی داره.

یه کسی میخواد ما کاری انجام بدیم. شاید یه کار خاص. و ما بوجود اومدیم تا هر کدوممون با داشتن درک و فهم و دیگر خصلتهای منحصر به فردمون اون کار خاص رو به شیوه خودمون انجام بدیم.

آیا ما باید هدف از زنده بودنمون رو داشتن آرامش و گذر عمر و لذت بردن از موجودات پیرامون قرار بدیم؟!

یا نه؟!

هدفمون این باشه دنبال چیز خاصی تو دنیا بگردیم و اونو پیدا کنیم و خودمونو رشد بدیم برای رسیدن بهش. مثلا ما هنر رو کشف میکنیم. ازش لذت میبریم و حتی یادش میگیریم. همین برای هدف زندگی بودن کافیه؟؟

یا نه. هنر رو کشف میکنیم ازش لذت می بریم و حتی یادشم میگیریم ولی بیشتر تلاشمون تو زندگی رو میذاریم واسه اینکه این هنر را ته تهش یاد بگیریم و اینقدر بریم و غرق در اون بشیم که هنرمند به معنای واقعی بشیم؟؟


شما باشید کدومو انتخاب میکنید؟

من سردرگمم؟

چون کشف پدیده ها و رفتن تا به عمقشون به نظرم کاری عبث هست. بقیه دارن اینکار رو میکنن دلیلی نیست راهی که بقیه رفتن رو ما دوباره بریم و حتما خودمون به شهود برسیم.

حس میکنم هم تجربه کنیم هم لذت ببریم و یاد بگیریم ولی عمر ما قد نمیده به اینکه در تمام مباحث فردی عمیق بشیم. وقت کمه برای عمیق شدن در بیشتر مسائل.

واسه همین بین این دو فلسفه زندگی بدجور گیر کردم. نمیدونم چطور فکر کنم؟

مبنا رو چی قرار بدم؟

شاید لازم باشه همین روزها تصمیمات بزرگی بگیریم. باید تکلیفمون با خودمون معلوم باشه.


عمر میگذره و فرصتها کمند و باید تا زنده ایم لذت ببریم از هرچیز هرچند کوچک!!


یا اینکه ما بوجود اومدیم که تا زنده ایم دست از تلاش برنداریم و مدام خودمونو در زمینه های مختلف محک بزنیم و دنبال تعالی باشیم!!


شما چه فکر میکنید؟! هر کس اینجا رو خوند لطفا نظرشو بگه. این موضوع برام مهمه.



تاریخ : جمعه 20 مهر 1397 | 18:33 | نویسنده : marzi | نظرات (5)

فیلم Inception

Image result for ‫فیلم inception‬‎

با یکی از دوستان قرار گذاشتیم هر بار یه فیلم ببینیم و بعد باهم تحلیلش کنیم و درباره اش حرف بزنیم.
دوستم یه لیست تهیه کرده بود. شروعش با inception  (تلقین) بود.
وای خدای من وقتی شروعش چنین فیلمی باشه خدا بقیه شو به خیر کنه.
به نظر من فیلم بسیاااار خاص ، تاثیرگذار و دارای مباحث عمیق فلسفی بود. به شدت معناگرا. خیلی فهمش و درکش برام سخت بود. اعتراف میکنم هر سکانس رو دو یا سه مرتبه میدیدم و زیرنویس رو مدام با دقت میخوندم که بفهمم جریان چیه.
جریان تلقین بود. بحث تفکر و ایده و ذهن. کار کردن روی ذهن افراد. کاشتن یه نوع تفکر خاص درون ذهن فرد و پروراندنش. چیزی که از فکر و ایده تبدیل میشه به حقیقت زندگی. فیلم میخواست بگه هستن افرادی که یک فکر رو یک ایده رو با تلقین میتونن تو ذهن تو بکنن زمانی که تو خوابی و ناآگاه. طوریکه ضمیرناخودآگاهت اونو بپذیره و تصور کنه این فکر از اول تو مغز خودش بوده نه اینکه کسی بهش تلقین کرده. در واقع میخواست به قدرت ذهن و فکر کردن و تلقین کردن و اثرش بر کل زندگی افراد اشاره کنه. اما چه اشاره ای!!!
چقدر راه سختی رو کارگردان پیش گرفت. واقعا جاهایی از فیلم مغز من هنگ کرد و مرز میان واقعیت و خیال رو نتونست تشخیص بده. نتونست بفهمه چه موقع فرد با افکارش زندگی میکنه یا داره واقعا زندگی میکنه؟!

من مطمئنم مدتها ذهنم درگیر این فیلم خواهد بود.
چنانچه الآن سردرد گرفتم و باید سر فرصت نقدها و نظرات بینندگان فیلم رو بخونم و بشنوم!

شما هم اگر دیدیدش نظرتونو حتما برام بنویسین.

* * * پی نوشت :
یه جمله جالب از دی کاپریو در این فیلم که خیلی برام جالب بود. اینکه تلقین فقط به بخش احساس و عواطف مربوط میشه و روی عقل و منطق کارایی نداره! 

Related image


تاریخ : جمعه 20 مهر 1397 | 02:08 | نویسنده : marzi | نظرات (4)

دلتنگم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست


* * * تازه سرم و آمپول زدم. بیحالم.

* * * آهنگ بی کلام خوب سراغ دارین برام لینک دانلودشو بفرستین ممنون میشم.



تاریخ : چهارشنبه 18 مهر 1397 | 19:58 | نویسنده : marzi | نظرات (5)

زن و طلا

در اینکه اغلب زنان طلا دوست میدارن شکی نیست.

البته تعدادی هم هستن که دوست ندارن یا بجاش بدلیجات یا نقره جات یا حتی زیورآلات سنگی دوست دارن.

من اما از طلا خوشم نمیاد بدم هم نمیاد. بدلیجات خوشم میاد ولی بهشون حساسیت دارم سریع کهیر میزنم.  نقره می پسندم که جدیدا نقره خالص کم گیر میاد و اغلب درصدی نیکل توشون هست و من دقیقا بهمین نیکل حساسیت دارم.


در کل از اون زنانی که عاشق این چیزها باشن و مدام دنبالش باشن ، نیستم!

نه فقط زیورالات که حتی کارهای عجیب غریبی که زنان روی بدنشون انجام میدن تا زیبا جلوه کنن. مثلا تاتو ، هاشور ، مانیکور ناخن و چمیدونم این چیزها.


من و همسرم سادگی رو می پسندیم. هر وقت پول اضافه داشتیم اونوقت میشه به داشتن طلا فکر کرد. اونم اول اولویت بندی میشه. وسایل لازم زندگی خریداری میشه اگر در نهایت چیزی تهش موند میشه به طلا فکر کرد!


من حتی اگر وسایل آسایش و آرامشم نداشته باشم یا خراب شده باشن، ترجیح میدم همین چند تکه طلا مو هم بفروشم ولی آسایش داشته باشم.

چنانچه پارسال مبلهامون خراب بودن قابل تعمیر نبودن و برای خرید هم مقداری پول کم داشتیم. منم خیلی راحت تک پوش (دستبند تک) طلامو فروختم و پولشو دادم همسری مبل بخریم. حتی هیچ وقت عوضش رو نخواستم. اما همسری وقتی خواستم لب تاپ بخرم کسری پول لب تاپمو داد و این پول جبران همون پول طلام شد. 

اما بعضی زنان هستن بسیاااار برای طلا و زیوآلات و کلا زیبایی و زیبا شدن حرص میزنن. کافیه منبع مالی خوبی هم داشته باشن دیگه وای به حال مرد خونه. دل آدم برای اون مرد کباب میشه. هر روز مثل راننده آژانس باید اون خانم رو ببره بازار خریدهای لایتناهیشو انجام بده و بیاد.

سیر هم نمیشن بخدا ...

یکیش مادر خودمه. غیبتش میشه ولی واقعا دیروز از دستش حرص خوردم.

کلا این مدت که خونه شونم آسایش براشون نذاشتم.

مدام به بابام گوشزد میکنم تو خرید مایحتاج خونه اسراف نکن. گوجه کم بخر. انگور یک کیلو بخر. چرا اینقدر زیاد میخری و هی فاسد میشن و من باید بریزمشون دور. یه لحظه فکر درمونده ها باش. جالبه خودشم تایید میکنه ولی نمیتونه جلوی خرید موادغذایی بی رویه شو بگیره!

البته من این مدت طبق قوانین خودم آشپزی کردم و نمیذارم الکی مواد غذایی هدر برن. ولی آخرش یه جاهایی از دستم در میرن.


اما مادرم. وای مادرم.

مامان من بسیاااار اهل خریده. از هر نوعی. پوشاک ، طلا ، لوازم آشپزخونه ، لوازم بزرگ منزل وای همه چی.

هر چی هم بهش میگیم تو را بخدا تو را به عزیزت اسراف نکن. برای چیته. چرا این همه روسری و مانتو میخری. بابا بخدا مردم آرزو دارن سالی یه بار خرید کنن نمیتونن. وای من چقدر بهش غر میزنم میگم حداقل فصلیش کن. سالی چهار بار بخر. نمیتونه. اصلا دست خودش نیست. اون موقع که سرپا بود دائم تو مغازه ها بود. حالا که تو تخته و خودش نمیتونه بره ماها رو میفرسته پی خریدهاش. منم چند تا شو می پیچونم و میگم تو بازار اونیکه میخواستی نبود و اینها ولی مگه چقدر قدرت کنترلش رو دارم. نمیتونم بخدا ...

روزی که عمل کورتاژ داشت بیمارستان نامرد بهش گفتن النگوهات مزاحمن باید درشون بیاری. اومدی واسه عمل دستت بود خودمون میشکونیمش!!

مامانم هم باور کرد بدون مشورت با من خودش و بابام رفتن پیش طلافروشی هرکار کردن در نیومد تنگ بودن. اونها هم قیچی اش کردن. اونم وقتی بازار طلا خیلی تلاطم داشت و داشت قیمت سکه روز به روز زیاد میشد مامان ضرر زیادی کرد.

بعد عمل که یکم حالش بهتر شد با همون دیسک پاره اش بابام فرستاد ببرتش براش النگو بخره. اونم تو اون گرونی طلا. طاقت نداره بهش بگی دو روز دیگه تحمل نمیکنه. خیلی خیلی خیلی کم طاقته و زودرنج.

بعد از خریدش یه مدت طلا خیلی کشید بالا مامان هم نمیدونم با کیا مشورت کرد و مشاوران اقتصادیش کی بودن خدا میدونه!!

رفت تمام طلاهاشو فروخت!!

بقول خودش تو گرونی فروخت که تو ارزونی بیشتر بخره!!! غافل از اینکه چه اشتباه بزرگی کرد. دلار دائم بالا میرفت. ت ر ا م پ گفت تا ابان کلی تحریم میکنه و تو اخبار شنیده بود طلا میخواد از گرمی 600 تومن هم بالاتر بره.

هر روز به بابام میگفت پولامو بده برم طلا بخرم. هرچی من و بابا گفتیم توروخدا ول کن تو این بلبشو تو چه طلا فروختن و طلا خریدنی داری آخه!

من بهش میگفتم بجای این چیزا فکر کمرت باش خوب بشی. طلا واسه چیته. گرون شد هم شد . نشد هم نشد. آخرش دیشب بعد جلسه فیزیوتراپیش رفت و کلی النگو و گوشواره خرید و من مات و مبهوت بهش نگاه میکردم و در عجب بودم از حرص زنان برای داشتن طلا اونم به این شدت!!

چقدم آروم شد بعدش. ترسیده بود بابام پولاشو خرج کنه. حالا خیالش راحت شد.

بهش گفتم مبارکت باشه. کاش تنت سالم باشه کلی طلا بخری بپوشی لذتشو ببری.

حداقل از این به بعد آروم باش و فقط  به سلامتیت فکر کن!

بدار دنیا و هرچی توشه تموم بشه چی میشه مگه؟!

خداروشکر من طلای خاصی ندارم که حرص داشتن و نداشتنش رو بخورم. حرص گرون شدن و نشدنش رو بخورم.

خداروشکر اهل مد و مدپرستی نیستم که تنم به لرزه باشه واسه تحریم ها و گرونیها.

خداروشکر موادغذایی به اندازه دو نفر آدمی که تناسب اندام دارن و پرخوری نمیکنن میخریم. دونه دونه. نه کارتن کارتن مثل خیلیها تو این روزگار که انگار قحطی میخواد بیاد.

فعلا زنده ایم. هر وقتم هر اتفاقی افتاد بیوفته ما هم مثل این 80 میلیون آدمی که تو این کشورن. یا خوشیم یا هم ناخوش!

* * * شاید درست نباشه و بابام راضی نباشه که بگم ولی برای اینکه یه وقت مورد قضاوت نابجا قرار نگیره ، باید بگم بابام همزمان خرج چندین خانواده رو میده. حتی چند خانواده بی سرپرست و یتیم. چند تاشو که ما اصلا نمی شناسیم و فقط یه بار از دهنش در رفت اشاره ای کرد و متوجه شدیم.

میخوام بگم اگر دست و دلبازه و خرج زیاد میکنه اون قسمت ماجرا رو هم داره. فکر یتیمان و ندارها هم هست. ولی من هنوزم سختگیرم و دلم میخواد دونه ای میوه خراب نشه یا قاشقی برنج دور ریخته نشه. یا روسری و پیراهنی الکی خریده نشه.

* * * درس امروز ما : حریص نباشیم !!

* * * دیروز رفتم پارچه پالتو قیمت بگیرم که اگه شد بدوزم. قیمتها بسیار فضایی بودن. قیدشو زدم. 8 ساله پالتو نخریدم یکی دو سال دیگه هم روش!! طوری نمیشه. فقط بدیش اینه اون موقع 50 کیلو بودم الآن 68 کیلو ام وقتی پالتو قدیمیمو می پوشم بشدت تنگه مخصوصا کارورش. وگرنه بقیه جاهاشو میشه با باز گذاشتن دکمه رفع و رجوع کرد.


* * * مستاجر طبقه بالای بابا اینها ، خانمش به خواهرم گفته بود از وقتی مرضی اومده اینجا بوی غذاهای خوشمزه ای می پیچه تو ساختمون. 

خلاصه کلی تعریفمو داده بودن هم اون خانمه هم خواهرم. 

منم ذوق مرگ شدم  ((:



تاریخ : یکشنبه 15 مهر 1397 | 18:20 | نویسنده : marzi | نظرات (14)

تو ...

تو نه خوابی نه خیالی نه تمنای محالی

نه ز دیروز و نه فردا نه ز افسانه نه رویا

رویای منی خواب منی در دل بیداری من

تو حسرت پنهان شده در خنده و در زاری من

دار و ندار من و دل سوخته در آتش درد

آه که آوار جنون با منه دیوانه چه کرد

دار و ندار من و دل رفته به تاراج جنون

آینه ی باور من خفته به خاک سرو خون

سهم مرا جنون بنویس

بخت مرا نگون بنویس

جان مرا به شعله بکش

نام مرا به خون بنویس

جان مرا به شعله بکش

نام مرا به خون بنویس

رویای منی خواب منی در دل بیداری من

تو حسرت پنهان شده در خنده و در زاری من





تاریخ : یکشنبه 15 مهر 1397 | 00:11 | نویسنده : marzi |

فیلم ( لاک قرمز - لاتاری - پارک ژوراسیک2 )

این سه تا فیلمی که تو عنوان نوشتم اخیرا دیدمشون. دلم میخواد درباره شون کمی حرف بزنم.

1. لاک قرمز :

فیلم جالبی بود. من تا حالا هر وقت میرفتم تهران ، به شدت از دستفروشان مخصوصا از نوع متروییش متنفر بودم!!

ولی با دیدن فیلم لاک قرمز حسم داره نسبت بهشون تغییر میکنه. 

اون موقع ها با خودم میگفتم چرا شهرداری اینها رو جمع نمیکنه. چرا مردم حتی تو مترو تو اتوبوس آرامش ندارن. خودت هزار درد داری اینها هم مدام تبلیغ میکنن و آدم اذیت میشه. مخصوصا تو تابستون و گرما!

ولی با دیدن لاک قرمز دلم خیلی گرفت. حالا درک میکنم بچه های نوجوان و کوچیکی رو که دست فروشی میکنن. زندگی کردن و زنده ماندن به هر وسیله ای!

اینها هم پناه بردن به چنین شغلهایی. 

یادم میاد تو مترو داشتیم میرفتیم به سمت مصلی که از اونجا بریم رویان. بین ایستگاه ترمینال جنوب تا شوش و حتی چند ایستگاه بعدش بیشتر این دست فروشان هستن.

یه پسر کوچولوی خیلی خوشگلی که سر و وضعش هم بد نبود. یه کوله پشتی انداخته بود رو دوشش با یکی دیگه از بچه های فروشنده که احتمالا دو سه سال ازش بزرگتر بود اومد تو واگن زنان از قضا کنار دست من.

من هم مات و مبهوت به این دو تا فکر میکردم. به سر و زبونی که داشتن واسه مشتری پیدا کردن. به اینکه تو این سن به جای اینکه بازی کنن مدرسه برن یا کسی نازشونو بکشه تا صبحانه بخورن یا براشون کتابهای آموزشی بخرن یا ببرنشون پارک و گردش ، این بیچاره ها باید کار کنن.

نمیدونم صاحب کارشون کس خاصیه یا فقط برای خودشون کار میکنن. هر چی بود برام خیلی غم انگیز بود.

دلم میخواست دست پسر کوچولوی 7 - 8 ساله رو بگیرم بگم بیا پیش خودم مال من باش . با هم باشیم . خوش بگذرونیم. ولی نمیتونستم چیزی بگم. همه رو تو ذهنم نگه داشتم.

اون یکی پسره سر و زبونش از این خوشگله بیشتر بود کلی باهام گپ زد. کفش زنی رو واکس زد برای نمونه که اگر از واکسش راضی بود بخره. خانمه نخواست. ولی یه دو تومنی دادش گفت بخاطر اینکه کفشمو واکس زدی.

اون پسر با جسارت و شهامت قابل تحسینی گفت من کار میکنم و پول زحمتمو میخورم نه صدقه سری. نون حلال میخورم. اینم واسه تست بود. ارزشی نداره بخاطرش پول بگیرم. اگر ازم خریدی اونوقت پول میگیرم.

چقدرررر برام جالب بود.

و حالا با دیدن لاک قرمز دیگه از دست فروشان متنفر نیستم. حداقلش اینه تنفرم تبدیل به خنثی شدن حسم نسبت به اون افراد شد.

اینم بگم پایان فیلم رو من دوست نداشتم. کاش کسی باشه به افراد گوشزد کنه بخدا تو همون بهزیستی بمونین براتون بهتره. دختره باید میذاشت خواهر برادرهاش همونجا میموندن. حداقل سرپناهی داشتن غذا میخوردن. آموزش میدیدن و حتی فرصت تحصیل پیدا میکردن. آخرش خیلی احساسی و بی منطق تموم شد. دختر دست فروش موند تا خرج خواهر و برادرشو دربیاره اونم وقتی نه خونه ای دارن برای زندگی و آه در بساط ندارن و مادرشونم مجنون شده.


2. فیلم لاتاری جالب بود ولی گمون کنم موضوعش و خود فیلم خیلی قدیمی بود. اوووه جریان شیخ نشین های عرب و قاچاق دختران به کشورهای عربی مال زمانیه که من نوجوان بودم و مجرد. اون موقع ها یادمه درباره اش زیاد می شنیدم. ولی بازم خوب بود. 

شخصیتی رو که حمید فرخ نژاد بازی کرد ، چقدر تو کشور ازشون داریم!

مرموز و محافظه کار که کسی سر از کارشون در نمیاره.


3. پارک ژوراسیک 2  در واقع ادامه اولی بود.

حدس من اینه کارگردان از اولیش خوب پول زده به جیب گفت بیام یه موضوع الکی دست و پا کنم و ادامه شو هم بسازم!!!

یه جورایی انگاری کارگردانش ایرانی وار عمل کرد . خخخخخ

با دیدن فیلم فهمیدم من هیچ علاقه ای به این نوع فیلمهای تخیلی و هیجانی مسخره ندارم!

روزگاری خوشم میومد ولی الآن اصلا و ابدا.

به نظرم اینجور فیلمها واسه سن 12 - 18 سالگی خوبه که آدم دلش هیجان میخواد.

کلا کار ساخت فیلمهای اکشن و هیجایی مخصوصا از نوع تخیلیش کار سختیه به لحاظ فنی. چون اکثر فضاها رو با نرم افزار کامپیوتری ایجاد میکنن. برخورد ها فرار ها ترسها خراب شدن ها همش کامپیوتریه و به نظرم اگر از این بابت بهش نگاه کنیم میتونیم بگیم تیم فنیش اونم جلوه های ویژه اش خیلی خوب بود.

یه نکته جالب ، توجهم رو جلب کرد اونم اینکه میسی نوه اون پیرمرد معروفه از طریق علم ژنتیک از دی ان آی مادرش شبیه سازی شده بود. چون پدربزرگش دخترش که بقولا مادر میسی باشه رو خیلی دوست داشت ولی مرد ، بجاش از دی ان آی دخترش عمل شبیه سازی انسان رو انجام داده بود و حالا نوه اش رو مثل جونش دوست داشت!!

چه جالب. کاش واقعی میشد اینکار رو کرد وگرنه من و همسری میرفتیم یه کپی رو خودمون میزدیم باحال میشد. خخخخ



تاریخ : جمعه 13 مهر 1397 | 23:46 | نویسنده : marzi | نظرات (9)

پاییز و سرما

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو سرودن مرا کم است


اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه ایست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است


تو را کنار خود احساس میکنم 

اما چقدر دلخوشی خوابها کم است


خون هر آن غزل که نگفتم پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است بها کم است ؟!



هر روز بعد از ناهار میرم خونه خودمون تو سکوت و تنهایی با خودم خلوت میکنم.

فکر میکنم.

فکر میکنم.

فکر میکنم.


هوا سرده. پنجره ها هم بسته اند ولی بازم سرده. زیر پتو هم سرده. دلم گرمای وجودت را میخواد. بودنت را.

بعضی وقتا روی تخت که دراز میکشم خیلی زود بدون اینکه متوجه بشم یهو خوابم میبره و چهره ات دقیقا به فاصله چند سانتی متری جلوی منه ولی یهو زود می پرم از خواب و تو نیستی و خونه خالیه.

منم سردمه.

قهوه میخورم.

خیاطی میکنم.

گاهی کتاب میخونم.

گاهی تو نت چرخ میزنم ولی آروم نمیگیرم. از وقتی رفتی آرامشم رو با خودت بردی.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تو فکر بودم وبلاگمو رمزی کنم.

گفتم یه نظر سنجی کنم ببینم دوستان خواننده وبلاگم با رمزی شدنش موافقن یا نه؟؟

راستش خودم بدم میاد از رمزی نوشتن. نمیدونم چه کنم؟

میشه راهنماییم کنید؟؟




تاریخ : چهارشنبه 11 مهر 1397 | 00:14 | نویسنده : marzi | نظرات (16)

پند و عبرت

روزها میگذرند 

و من هر روز ...

دنیا را بیشتر می شناسم ،

عاقل تر می شوم 

و محتاط تر ...

نمیدانم

شاید فقط ترسوتر می شوم ...

دیگر کمتر رویا می بافم ،

دیرتر آدمها را باور میکنم ،

کمتر از زشتی ها تعجب میکنم ، 

بیشتر احساساتم را نادیده می گیریم .

روزها میگذرند ...


* * * و چقد سخت گذشت تا به اینجا رسیدم!


* * * * مثل پر کردن خشاب اسلحه ایه که قراره بعدها به خودت شلیک کنه!!

باید حواسمون باشه با کی درد و دل می کنیم!





برچسب‌ها: پند و عبرت
تاریخ : شنبه 7 مهر 1397 | 23:46 | نویسنده : marzi | نظرات (5)

   1      2      3      4      5      ...      34    >>



  • paper | فروش رپورتاژ آگهی ارزان قیمت | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان قیمت | فروش رپورتاژ
  •  روزهای زندگی

    اثبات

    هر روز داره بیشتر و بهتر بهم اثبات میشه که نداشتن بچه موهبته. 

    موهبت الهی.

    خداروشکر که کم کم داره بهم اثبات میشه. امیدوارم این حس و این فکر تا ابد پایدار بمونه.



    تاریخ : یکشنبه 22 مهر 1397 | 02:16 | نویسنده : marzi | نظرات (1)

    شاعر و شعر سرودن

    یه موضوعی آنی اومد به ذهنم. گفتم تا نپرید بنویسمش.

    اینکه :

    تا حالا هرچه شعر عاشقانه خوندم شاعرانش عشق بین دو فرد بزرگسال رو وصف کردن. عشق سنین جوانی. بین زن و مرد.

    کمتر کسی دیدم که تو شعرهاش عشقهایی چون عشق مادر به فرزندش یا پدر به فرزندش رو سروده باشه.

    حالا چه دوست داشتن و علاقه اش به بچه اش که در کنارشه و داره رشد میکنه و پرورش پیدا میکنه.

    چه اونیکه بچه شو از دست داده و داره شیون میکنه بخاطر از دست دادنش. ندیدم.

    خیلی شعر خوندم. خیلی عکس نوشته دیدم حتی متنهای کوتاه و یا تک بیتی و دو بیتی هم نبود.

    برام جالبه که ما شاعر زن کم داریم. و اینکه تو شعرهاشون چنین عشقهایی رو بیان نمیکنن. احساسات عمیق مادر به فرزندش یا پدر به فرزندش.

    من که ندیدم.

    ولی برعکسش رو دیدم.

    شاعری بزرگ شده و حالا در وصف مادر پیرش یا پدر بزرگوارش شعر میگه حالا یا به مناسبت روز مادر یا روز پدر و یا تولدهاشون.

    و یا هم در غم از دست دادنشون.

    اما تا حالا ندیدم مادری برای بچه کوچیک از دست رفته اش و احساساتی که بعد از اون تجربه میکنه شعر بسراید.

    و یا حتی در مراحل رشد و تکامل بچه اش و لذتی که از داشتن بچه اش میبره و خوشیهایی که با هم دارن تا حالا ندیدم مادر یا پدری شعر بسراید!!


    شما دیدین؟؟!!



    تاریخ : شنبه 21 مهر 1397 | 13:51 | نویسنده : marzi | نظرات (3)

    فلسفه زندگی ما

    هر کس برای خودش و زندگیش فلسفه خاصی داره.

    دیسیپلین خاصی.

    چشم انداز و اهداف خاصی.

    اینجای زندگی من بین دو فلسفه برای زیستن گیر کردم! انتخاب چقدر سخته.

    1. اینکه ما بدون خواست خودمون و یهو زاده شدیم و از نیست به هست تبدیل شدیم و چاره ای جز زندگی کردن نداریم چون اومدنمون دست خودمون نبود. رفتنمون هم دست خودمون نیست.

    و در این بازه باز زمانی ازل تا ابد زندگی ما ، ما ناچاریم بزی ایم. (زیست کنیم).

    پس بهتره از دیدن پدیده ها و اتفاقات پیرامونمون ولو کوچیک لذت ببریم. چون هر لحظه ممکنه بریم از اینجا.

    پس هدف تلاش برای داشتن آرامش و لذت بردن از موجودات و پدیده هایی که در کنارمون هستن، است!!

    این یک فلسفه زندگیه.

    و اما دومی :

    2. ما به خواست خودمون به دنیا نیومدیم و به خواست خودمون هم نمیمیریم و جاودانه هم نیستیم.

    اما اومدن ما به دنیا مطمئنن هدفی داشته که ما ازش بی خبریم. وگرنه ممکن بود در دوران جنینی سقط بشیم و یا موقع تولد بمیریم و یا هرکجای این سن و سال که هستیم.

    اینکه هنوز زنده ایم و عمر داریم احتمالا هدفی داره.

    یه کسی میخواد ما کاری انجام بدیم. شاید یه کار خاص. و ما بوجود اومدیم تا هر کدوممون با داشتن درک و فهم و دیگر خصلتهای منحصر به فردمون اون کار خاص رو به شیوه خودمون انجام بدیم.

    آیا ما باید هدف از زنده بودنمون رو داشتن آرامش و گذر عمر و لذت بردن از موجودات پیرامون قرار بدیم؟!

    یا نه؟!

    هدفمون این باشه دنبال چیز خاصی تو دنیا بگردیم و اونو پیدا کنیم و خودمونو رشد بدیم برای رسیدن بهش. مثلا ما هنر رو کشف میکنیم. ازش لذت میبریم و حتی یادش میگیریم. همین برای هدف زندگی بودن کافیه؟؟

    یا نه. هنر رو کشف میکنیم ازش لذت می بریم و حتی یادشم میگیریم ولی بیشتر تلاشمون تو زندگی رو میذاریم واسه اینکه این هنر را ته تهش یاد بگیریم و اینقدر بریم و غرق در اون بشیم که هنرمند به معنای واقعی بشیم؟؟


    شما باشید کدومو انتخاب میکنید؟

    من سردرگمم؟

    چون کشف پدیده ها و رفتن تا به عمقشون به نظرم کاری عبث هست. بقیه دارن اینکار رو میکنن دلیلی نیست راهی که بقیه رفتن رو ما دوباره بریم و حتما خودمون به شهود برسیم.

    حس میکنم هم تجربه کنیم هم لذت ببریم و یاد بگیریم ولی عمر ما قد نمیده به اینکه در تمام مباحث فردی عمیق بشیم. وقت کمه برای عمیق شدن در بیشتر مسائل.

    واسه همین بین این دو فلسفه زندگی بدجور گیر کردم. نمیدونم چطور فکر کنم؟

    مبنا رو چی قرار بدم؟

    شاید لازم باشه همین روزها تصمیمات بزرگی بگیریم. باید تکلیفمون با خودمون معلوم باشه.


    عمر میگذره و فرصتها کمند و باید تا زنده ایم لذت ببریم از هرچیز هرچند کوچک!!


    یا اینکه ما بوجود اومدیم که تا زنده ایم دست از تلاش برنداریم و مدام خودمونو در زمینه های مختلف محک بزنیم و دنبال تعالی باشیم!!


    شما چه فکر میکنید؟! هر کس اینجا رو خوند لطفا نظرشو بگه. این موضوع برام مهمه.



    تاریخ : جمعه 20 مهر 1397 | 18:33 | نویسنده : marzi | نظرات (5)

    فیلم Inception

    Image result for ‫فیلم inception‬‎

    با یکی از دوستان قرار گذاشتیم هر بار یه فیلم ببینیم و بعد باهم تحلیلش کنیم و درباره اش حرف بزنیم.
    دوستم یه لیست تهیه کرده بود. شروعش با inception  (تلقین) بود.
    وای خدای من وقتی شروعش چنین فیلمی باشه خدا بقیه شو به خیر کنه.
    به نظر من فیلم بسیاااار خاص ، تاثیرگذار و دارای مباحث عمیق فلسفی بود. به شدت معناگرا. خیلی فهمش و درکش برام سخت بود. اعتراف میکنم هر سکانس رو دو یا سه مرتبه میدیدم و زیرنویس رو مدام با دقت میخوندم که بفهمم جریان چیه.
    جریان تلقین بود. بحث تفکر و ایده و ذهن. کار کردن روی ذهن افراد. کاشتن یه نوع تفکر خاص درون ذهن فرد و پروراندنش. چیزی که از فکر و ایده تبدیل میشه به حقیقت زندگی. فیلم میخواست بگه هستن افرادی که یک فکر رو یک ایده رو با تلقین میتونن تو ذهن تو بکنن زمانی که تو خوابی و ناآگاه. طوریکه ضمیرناخودآگاهت اونو بپذیره و تصور کنه این فکر از اول تو مغز خودش بوده نه اینکه کسی بهش تلقین کرده. در واقع میخواست به قدرت ذهن و فکر کردن و تلقین کردن و اثرش بر کل زندگی افراد اشاره کنه. اما چه اشاره ای!!!
    چقدر راه سختی رو کارگردان پیش گرفت. واقعا جاهایی از فیلم مغز من هنگ کرد و مرز میان واقعیت و خیال رو نتونست تشخیص بده. نتونست بفهمه چه موقع فرد با افکارش زندگی میکنه یا داره واقعا زندگی میکنه؟!

    من مطمئنم مدتها ذهنم درگیر این فیلم خواهد بود.
    چنانچه الآن سردرد گرفتم و باید سر فرصت نقدها و نظرات بینندگان فیلم رو بخونم و بشنوم!

    شما هم اگر دیدیدش نظرتونو حتما برام بنویسین.

    * * * پی نوشت :
    یه جمله جالب از دی کاپریو در این فیلم که خیلی برام جالب بود. اینکه تلقین فقط به بخش احساس و عواطف مربوط میشه و روی عقل و منطق کارایی نداره! 

    Related image


    تاریخ : جمعه 20 مهر 1397 | 02:08 | نویسنده : marzi | نظرات (4)

    دلتنگم

    دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست

    کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست


    * * * تازه سرم و آمپول زدم. بیحالم.

    * * * آهنگ بی کلام خوب سراغ دارین برام لینک دانلودشو بفرستین ممنون میشم.



    تاریخ : چهارشنبه 18 مهر 1397 | 19:58 | نویسنده : marzi | نظرات (5)

    زن و طلا

    در اینکه اغلب زنان طلا دوست میدارن شکی نیست.

    البته تعدادی هم هستن که دوست ندارن یا بجاش بدلیجات یا نقره جات یا حتی زیورآلات سنگی دوست دارن.

    من اما از طلا خوشم نمیاد بدم هم نمیاد. بدلیجات خوشم میاد ولی بهشون حساسیت دارم سریع کهیر میزنم.  نقره می پسندم که جدیدا نقره خالص کم گیر میاد و اغلب درصدی نیکل توشون هست و من دقیقا بهمین نیکل حساسیت دارم.


    در کل از اون زنانی که عاشق این چیزها باشن و مدام دنبالش باشن ، نیستم!

    نه فقط زیورالات که حتی کارهای عجیب غریبی که زنان روی بدنشون انجام میدن تا زیبا جلوه کنن. مثلا تاتو ، هاشور ، مانیکور ناخن و چمیدونم این چیزها.


    من و همسرم سادگی رو می پسندیم. هر وقت پول اضافه داشتیم اونوقت میشه به داشتن طلا فکر کرد. اونم اول اولویت بندی میشه. وسایل لازم زندگی خریداری میشه اگر در نهایت چیزی تهش موند میشه به طلا فکر کرد!


    من حتی اگر وسایل آسایش و آرامشم نداشته باشم یا خراب شده باشن، ترجیح میدم همین چند تکه طلا مو هم بفروشم ولی آسایش داشته باشم.

    چنانچه پارسال مبلهامون خراب بودن قابل تعمیر نبودن و برای خرید هم مقداری پول کم داشتیم. منم خیلی راحت تک پوش (دستبند تک) طلامو فروختم و پولشو دادم همسری مبل بخریم. حتی هیچ وقت عوضش رو نخواستم. اما همسری وقتی خواستم لب تاپ بخرم کسری پول لب تاپمو داد و این پول جبران همون پول طلام شد. 

    اما بعضی زنان هستن بسیاااار برای طلا و زیوآلات و کلا زیبایی و زیبا شدن حرص میزنن. کافیه منبع مالی خوبی هم داشته باشن دیگه وای به حال مرد خونه. دل آدم برای اون مرد کباب میشه. هر روز مثل راننده آژانس باید اون خانم رو ببره بازار خریدهای لایتناهیشو انجام بده و بیاد.

    سیر هم نمیشن بخدا ...

    یکیش مادر خودمه. غیبتش میشه ولی واقعا دیروز از دستش حرص خوردم.

    کلا این مدت که خونه شونم آسایش براشون نذاشتم.

    مدام به بابام گوشزد میکنم تو خرید مایحتاج خونه اسراف نکن. گوجه کم بخر. انگور یک کیلو بخر. چرا اینقدر زیاد میخری و هی فاسد میشن و من باید بریزمشون دور. یه لحظه فکر درمونده ها باش. جالبه خودشم تایید میکنه ولی نمیتونه جلوی خرید موادغذایی بی رویه شو بگیره!

    البته من این مدت طبق قوانین خودم آشپزی کردم و نمیذارم الکی مواد غذایی هدر برن. ولی آخرش یه جاهایی از دستم در میرن.


    اما مادرم. وای مادرم.

    مامان من بسیاااار اهل خریده. از هر نوعی. پوشاک ، طلا ، لوازم آشپزخونه ، لوازم بزرگ منزل وای همه چی.

    هر چی هم بهش میگیم تو را بخدا تو را به عزیزت اسراف نکن. برای چیته. چرا این همه روسری و مانتو میخری. بابا بخدا مردم آرزو دارن سالی یه بار خرید کنن نمیتونن. وای من چقدر بهش غر میزنم میگم حداقل فصلیش کن. سالی چهار بار بخر. نمیتونه. اصلا دست خودش نیست. اون موقع که سرپا بود دائم تو مغازه ها بود. حالا که تو تخته و خودش نمیتونه بره ماها رو میفرسته پی خریدهاش. منم چند تا شو می پیچونم و میگم تو بازار اونیکه میخواستی نبود و اینها ولی مگه چقدر قدرت کنترلش رو دارم. نمیتونم بخدا ...

    روزی که عمل کورتاژ داشت بیمارستان نامرد بهش گفتن النگوهات مزاحمن باید درشون بیاری. اومدی واسه عمل دستت بود خودمون میشکونیمش!!

    مامانم هم باور کرد بدون مشورت با من خودش و بابام رفتن پیش طلافروشی هرکار کردن در نیومد تنگ بودن. اونها هم قیچی اش کردن. اونم وقتی بازار طلا خیلی تلاطم داشت و داشت قیمت سکه روز به روز زیاد میشد مامان ضرر زیادی کرد.

    بعد عمل که یکم حالش بهتر شد با همون دیسک پاره اش بابام فرستاد ببرتش براش النگو بخره. اونم تو اون گرونی طلا. طاقت نداره بهش بگی دو روز دیگه تحمل نمیکنه. خیلی خیلی خیلی کم طاقته و زودرنج.

    بعد از خریدش یه مدت طلا خیلی کشید بالا مامان هم نمیدونم با کیا مشورت کرد و مشاوران اقتصادیش کی بودن خدا میدونه!!

    رفت تمام طلاهاشو فروخت!!

    بقول خودش تو گرونی فروخت که تو ارزونی بیشتر بخره!!! غافل از اینکه چه اشتباه بزرگی کرد. دلار دائم بالا میرفت. ت ر ا م پ گفت تا ابان کلی تحریم میکنه و تو اخبار شنیده بود طلا میخواد از گرمی 600 تومن هم بالاتر بره.

    هر روز به بابام میگفت پولامو بده برم طلا بخرم. هرچی من و بابا گفتیم توروخدا ول کن تو این بلبشو تو چه طلا فروختن و طلا خریدنی داری آخه!

    من بهش میگفتم بجای این چیزا فکر کمرت باش خوب بشی. طلا واسه چیته. گرون شد هم شد . نشد هم نشد. آخرش دیشب بعد جلسه فیزیوتراپیش رفت و کلی النگو و گوشواره خرید و من مات و مبهوت بهش نگاه میکردم و در عجب بودم از حرص زنان برای داشتن طلا اونم به این شدت!!

    چقدم آروم شد بعدش. ترسیده بود بابام پولاشو خرج کنه. حالا خیالش راحت شد.

    بهش گفتم مبارکت باشه. کاش تنت سالم باشه کلی طلا بخری بپوشی لذتشو ببری.

    حداقل از این به بعد آروم باش و فقط  به سلامتیت فکر کن!

    بدار دنیا و هرچی توشه تموم بشه چی میشه مگه؟!

    خداروشکر من طلای خاصی ندارم که حرص داشتن و نداشتنش رو بخورم. حرص گرون شدن و نشدنش رو بخورم.

    خداروشکر اهل مد و مدپرستی نیستم که تنم به لرزه باشه واسه تحریم ها و گرونیها.

    خداروشکر موادغذایی به اندازه دو نفر آدمی که تناسب اندام دارن و پرخوری نمیکنن میخریم. دونه دونه. نه کارتن کارتن مثل خیلیها تو این روزگار که انگار قحطی میخواد بیاد.

    فعلا زنده ایم. هر وقتم هر اتفاقی افتاد بیوفته ما هم مثل این 80 میلیون آدمی که تو این کشورن. یا خوشیم یا هم ناخوش!

    * * * شاید درست نباشه و بابام راضی نباشه که بگم ولی برای اینکه یه وقت مورد قضاوت نابجا قرار نگیره ، باید بگم بابام همزمان خرج چندین خانواده رو میده. حتی چند خانواده بی سرپرست و یتیم. چند تاشو که ما اصلا نمی شناسیم و فقط یه بار از دهنش در رفت اشاره ای کرد و متوجه شدیم.

    میخوام بگم اگر دست و دلبازه و خرج زیاد میکنه اون قسمت ماجرا رو هم داره. فکر یتیمان و ندارها هم هست. ولی من هنوزم سختگیرم و دلم میخواد دونه ای میوه خراب نشه یا قاشقی برنج دور ریخته نشه. یا روسری و پیراهنی الکی خریده نشه.

    * * * درس امروز ما : حریص نباشیم !!

    * * * دیروز رفتم پارچه پالتو قیمت بگیرم که اگه شد بدوزم. قیمتها بسیار فضایی بودن. قیدشو زدم. 8 ساله پالتو نخریدم یکی دو سال دیگه هم روش!! طوری نمیشه. فقط بدیش اینه اون موقع 50 کیلو بودم الآن 68 کیلو ام وقتی پالتو قدیمیمو می پوشم بشدت تنگه مخصوصا کارورش. وگرنه بقیه جاهاشو میشه با باز گذاشتن دکمه رفع و رجوع کرد.


    * * * مستاجر طبقه بالای بابا اینها ، خانمش به خواهرم گفته بود از وقتی مرضی اومده اینجا بوی غذاهای خوشمزه ای می پیچه تو ساختمون. 

    خلاصه کلی تعریفمو داده بودن هم اون خانمه هم خواهرم. 

    منم ذوق مرگ شدم  ((:



    تاریخ : یکشنبه 15 مهر 1397 | 18:20 | نویسنده : marzi | نظرات (14)

    تو ...

    تو نه خوابی نه خیالی نه تمنای محالی

    نه ز دیروز و نه فردا نه ز افسانه نه رویا

    رویای منی خواب منی در دل بیداری من

    تو حسرت پنهان شده در خنده و در زاری من

    دار و ندار من و دل سوخته در آتش درد

    آه که آوار جنون با منه دیوانه چه کرد

    دار و ندار من و دل رفته به تاراج جنون

    آینه ی باور من خفته به خاک سرو خون

    سهم مرا جنون بنویس

    بخت مرا نگون بنویس

    جان مرا به شعله بکش

    نام مرا به خون بنویس

    جان مرا به شعله بکش

    نام مرا به خون بنویس

    رویای منی خواب منی در دل بیداری من

    تو حسرت پنهان شده در خنده و در زاری من





    تاریخ : یکشنبه 15 مهر 1397 | 00:11 | نویسنده : marzi |

    فیلم ( لاک قرمز - لاتاری - پارک ژوراسیک2 )

    این سه تا فیلمی که تو عنوان نوشتم اخیرا دیدمشون. دلم میخواد درباره شون کمی حرف بزنم.

    1. لاک قرمز :

    فیلم جالبی بود. من تا حالا هر وقت میرفتم تهران ، به شدت از دستفروشان مخصوصا از نوع متروییش متنفر بودم!!

    ولی با دیدن فیلم لاک قرمز حسم داره نسبت بهشون تغییر میکنه. 

    اون موقع ها با خودم میگفتم چرا شهرداری اینها رو جمع نمیکنه. چرا مردم حتی تو مترو تو اتوبوس آرامش ندارن. خودت هزار درد داری اینها هم مدام تبلیغ میکنن و آدم اذیت میشه. مخصوصا تو تابستون و گرما!

    ولی با دیدن لاک قرمز دلم خیلی گرفت. حالا درک میکنم بچه های نوجوان و کوچیکی رو که دست فروشی میکنن. زندگی کردن و زنده ماندن به هر وسیله ای!

    اینها هم پناه بردن به چنین شغلهایی. 

    یادم میاد تو مترو داشتیم میرفتیم به سمت مصلی که از اونجا بریم رویان. بین ایستگاه ترمینال جنوب تا شوش و حتی چند ایستگاه بعدش بیشتر این دست فروشان هستن.

    یه پسر کوچولوی خیلی خوشگلی که سر و وضعش هم بد نبود. یه کوله پشتی انداخته بود رو دوشش با یکی دیگه از بچه های فروشنده که احتمالا دو سه سال ازش بزرگتر بود اومد تو واگن زنان از قضا کنار دست من.

    من هم مات و مبهوت به این دو تا فکر میکردم. به سر و زبونی که داشتن واسه مشتری پیدا کردن. به اینکه تو این سن به جای اینکه بازی کنن مدرسه برن یا کسی نازشونو بکشه تا صبحانه بخورن یا براشون کتابهای آموزشی بخرن یا ببرنشون پارک و گردش ، این بیچاره ها باید کار کنن.

    نمیدونم صاحب کارشون کس خاصیه یا فقط برای خودشون کار میکنن. هر چی بود برام خیلی غم انگیز بود.

    دلم میخواست دست پسر کوچولوی 7 - 8 ساله رو بگیرم بگم بیا پیش خودم مال من باش . با هم باشیم . خوش بگذرونیم. ولی نمیتونستم چیزی بگم. همه رو تو ذهنم نگه داشتم.

    اون یکی پسره سر و زبونش از این خوشگله بیشتر بود کلی باهام گپ زد. کفش زنی رو واکس زد برای نمونه که اگر از واکسش راضی بود بخره. خانمه نخواست. ولی یه دو تومنی دادش گفت بخاطر اینکه کفشمو واکس زدی.

    اون پسر با جسارت و شهامت قابل تحسینی گفت من کار میکنم و پول زحمتمو میخورم نه صدقه سری. نون حلال میخورم. اینم واسه تست بود. ارزشی نداره بخاطرش پول بگیرم. اگر ازم خریدی اونوقت پول میگیرم.

    چقدرررر برام جالب بود.

    و حالا با دیدن لاک قرمز دیگه از دست فروشان متنفر نیستم. حداقلش اینه تنفرم تبدیل به خنثی شدن حسم نسبت به اون افراد شد.

    اینم بگم پایان فیلم رو من دوست نداشتم. کاش کسی باشه به افراد گوشزد کنه بخدا تو همون بهزیستی بمونین براتون بهتره. دختره باید میذاشت خواهر برادرهاش همونجا میموندن. حداقل سرپناهی داشتن غذا میخوردن. آموزش میدیدن و حتی فرصت تحصیل پیدا میکردن. آخرش خیلی احساسی و بی منطق تموم شد. دختر دست فروش موند تا خرج خواهر و برادرشو دربیاره اونم وقتی نه خونه ای دارن برای زندگی و آه در بساط ندارن و مادرشونم مجنون شده.


    2. فیلم لاتاری جالب بود ولی گمون کنم موضوعش و خود فیلم خیلی قدیمی بود. اوووه جریان شیخ نشین های عرب و قاچاق دختران به کشورهای عربی مال زمانیه که من نوجوان بودم و مجرد. اون موقع ها یادمه درباره اش زیاد می شنیدم. ولی بازم خوب بود. 

    شخصیتی رو که حمید فرخ نژاد بازی کرد ، چقدر تو کشور ازشون داریم!

    مرموز و محافظه کار که کسی سر از کارشون در نمیاره.


    3. پارک ژوراسیک 2  در واقع ادامه اولی بود.

    حدس من اینه کارگردان از اولیش خوب پول زده به جیب گفت بیام یه موضوع الکی دست و پا کنم و ادامه شو هم بسازم!!!

    یه جورایی انگاری کارگردانش ایرانی وار عمل کرد . خخخخخ

    با دیدن فیلم فهمیدم من هیچ علاقه ای به این نوع فیلمهای تخیلی و هیجانی مسخره ندارم!

    روزگاری خوشم میومد ولی الآن اصلا و ابدا.

    به نظرم اینجور فیلمها واسه سن 12 - 18 سالگی خوبه که آدم دلش هیجان میخواد.

    کلا کار ساخت فیلمهای اکشن و هیجایی مخصوصا از نوع تخیلیش کار سختیه به لحاظ فنی. چون اکثر فضاها رو با نرم افزار کامپیوتری ایجاد میکنن. برخورد ها فرار ها ترسها خراب شدن ها همش کامپیوتریه و به نظرم اگر از این بابت بهش نگاه کنیم میتونیم بگیم تیم فنیش اونم جلوه های ویژه اش خیلی خوب بود.

    یه نکته جالب ، توجهم رو جلب کرد اونم اینکه میسی نوه اون پیرمرد معروفه از طریق علم ژنتیک از دی ان آی مادرش شبیه سازی شده بود. چون پدربزرگش دخترش که بقولا مادر میسی باشه رو خیلی دوست داشت ولی مرد ، بجاش از دی ان آی دخترش عمل شبیه سازی انسان رو انجام داده بود و حالا نوه اش رو مثل جونش دوست داشت!!

    چه جالب. کاش واقعی میشد اینکار رو کرد وگرنه من و همسری میرفتیم یه کپی رو خودمون میزدیم باحال میشد. خخخخ



    تاریخ : جمعه 13 مهر 1397 | 23:46 | نویسنده : marzi | نظرات (9)

    پاییز و سرما

    اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

    دنیا برای از تو سرودن مرا کم است


    اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه ایست

    من از تو می نویسم و این کیمیا کم است


    تو را کنار خود احساس میکنم 

    اما چقدر دلخوشی خوابها کم است


    خون هر آن غزل که نگفتم پای توست

    آیا هنوز آمدنت را بها کم است بها کم است ؟!



    هر روز بعد از ناهار میرم خونه خودمون تو سکوت و تنهایی با خودم خلوت میکنم.

    فکر میکنم.

    فکر میکنم.

    فکر میکنم.


    هوا سرده. پنجره ها هم بسته اند ولی بازم سرده. زیر پتو هم سرده. دلم گرمای وجودت را میخواد. بودنت را.

    بعضی وقتا روی تخت که دراز میکشم خیلی زود بدون اینکه متوجه بشم یهو خوابم میبره و چهره ات دقیقا به فاصله چند سانتی متری جلوی منه ولی یهو زود می پرم از خواب و تو نیستی و خونه خالیه.

    منم سردمه.

    قهوه میخورم.

    خیاطی میکنم.

    گاهی کتاب میخونم.

    گاهی تو نت چرخ میزنم ولی آروم نمیگیرم. از وقتی رفتی آرامشم رو با خودت بردی.

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    تو فکر بودم وبلاگمو رمزی کنم.

    گفتم یه نظر سنجی کنم ببینم دوستان خواننده وبلاگم با رمزی شدنش موافقن یا نه؟؟

    راستش خودم بدم میاد از رمزی نوشتن. نمیدونم چه کنم؟

    میشه راهنماییم کنید؟؟




    تاریخ : چهارشنبه 11 مهر 1397 | 00:14 | نویسنده : marzi | نظرات (16)

    پند و عبرت

    روزها میگذرند 

    و من هر روز ...

    دنیا را بیشتر می شناسم ،

    عاقل تر می شوم 

    و محتاط تر ...

    نمیدانم

    شاید فقط ترسوتر می شوم ...

    دیگر کمتر رویا می بافم ،

    دیرتر آدمها را باور میکنم ،

    کمتر از زشتی ها تعجب میکنم ، 

    بیشتر احساساتم را نادیده می گیریم .

    روزها میگذرند ...


    * * * و چقد سخت گذشت تا به اینجا رسیدم!


    * * * * مثل پر کردن خشاب اسلحه ایه که قراره بعدها به خودت شلیک کنه!!

    باید حواسمون باشه با کی درد و دل می کنیم!





    برچسب‌ها: پند و عبرت
    تاریخ : شنبه 7 مهر 1397 | 23:46 | نویسنده : marzi | نظرات (5)

       1      2      3      4      5      ...      34    >>