X
تبلیغات
رایتل

دارم برنج پاک میکنم. آخه برنجهامون محلیه و بابای همسری بهمون داد.

رو مبل نشستم و همزمان با پاک کردن برنج صدای مادرشوهر میاد که داره داستان تعریف میکنه. داستان چند نفر از اهل محل.

هم به داستانهاش گوش میدم هم برنج ها رو با دقت پاک میکنم و هم دارم فکر و خیال میکنم. 

بیشتر فکرم حول داستانهای مادرشوهره.

میگفت فلانی چند وقت پیش فوت کرد. 

یه آقای بسیار پیر و مریض. آلزایمر داشت. طوریکه وضع ناجوری داشت. بیماران آلزایمری خیلی مراقبت میخوان اما ایشون نداشت.

خودش و زنش باهم زندگی میکردن. در خونه ای که حتی گاز نداشت!!

بی پول بودن و‌ درمانده. افراد مختلف داستانشونو تعریف میکردن و میگفتن حتی دو هزار تومن (دو هزار تک تومنی) گاهی اوقات نداشتن که داروی پیرمرده رو بخرن!!!

وضع بدی داشتن.

اونوقت همین پیرمرد ، چهار تا پسر داره و دو تا دختر.

پسرهاش یکیش میخواست نماینده مجلس بشه و همین پارسال و پریالسال کلی هزینه تبلیغاتش کرد ولی قبول نشد. 

یکی دیگه اش پاسداره و تو سپاه کار میکنه و میلیاردره . وضع مالیش خیلی خوبه. کب کبه و دب دبه شون زیاده.

اون دو تای دیگه هم شغل آزاد دارن.

اونوقت پدر و مادرشون در چنین وضعی زندگی میکردن. افراد مختلف که همسایه شون بودن و از نزدیک زندگیشونو میدیدن میگفتن حتی برای سرزدن هم دیر به دیر میومدن.

حالا که باباشون مرده از چهار گوشه کشور آدمهای لاکچری با ماشینهای شاسی بلند و مراسمات خاص اومدن مراسم ختم بابای شیخ فلانی و سردار فلانی.

اونهایی که تو مراسمش رفته بودن ، میگفتن قطار ماشینها از بس زیاد بود جای سوزن انداختن نبود.

یه مراسم تو روستای محلشون که هم روستایی ماها هستن گرفتن. یه مراسم تو قم. یه مراسم تو اهواز. یه مراسم تو تهران. هر کدوم هم خاص و متناسب با افرادی که شرکت میکنن تو این مراسم. مثلا مراسم تهرانش خیلی لاکچریه.


این حرفا رو که میشنومم دلم یه جوری میشه. هر کس از فامیل ما که این فرد رو میشناختن واسه سرنوشتش گریه شون گرفته بود که چرا بچه هاش باهاش اینطوری برخورد کردن.

همه میگفتن اینها منتظر مرگ والدینشون بودن.


فکرم خیلی درگیر این موضوع شد و ترس بزرگی به وجودم رخنه کرد. آیا همه ی بچه ها اینطوری جواب زحمات پدر و مادر را میدن؟؟

اصلا من تلاش کنم برای داشتن بچه؟

اصلا بچه داشتن خوبه؟




* * *  خواهرم اومده بود خونه ما بلوزشو پرو کنه. آخه دارم براش بلوز میدوزم. شکلات هم همراهش بود.

اون چند ساعتی که اینجا بودن دائم به روابطشون فکر میکردم. خودمو جای خواهرم میذاشتم که اگر شکلات بچه من بود روزگار من چطوری بود؟ بچه داشتن چه حسیه؟

میدیدم وقتایی واقعا خواهرم از دستش کلافه میشد و انگار بچه زنجیریه به پاهاش. شاید دلش میخواسته تو حال خودش باشه ولی بچه دلش توجه میخواست بهانه گیری میکرد. با وجود اینکه شکلات یکی از آروم ترین و بهترین بچه های روی زمینه و اصلا شیطنت خطرناک نمیکنه و یا کنجکاویهای شدید و بیش فعالی نداره. فقط حوصله شکلات سر میرفت نمیدونست چیکار کنه کمی نق و نوق میکرد که بهش توجه کنیم.

بعد حس میکردم خواهرم دلش آزادی بیشتر میخواد و بچه دست و پاهاشو بسته. هرچند اگر بچه نداشت شاید هیچ کار مهمی انجام نمیداد ولی خب حس میکنم بچه که باشه آدم خیلی محدود میشه و تمام لحظات و ثانیه های زندگی را باید با اون ست کنی و نمیتونی وقتی برای خودت داشته باشی. حتی یه لم دادن ساده و فکر و خیال کردن.

همون لحظه هم باید حواست به بچه ات باشه و این آزادی یه زن را کاملا میگیره.


حالا من موندم اگر خدا روزی روزگاری بهم لطف کرد و بچه دار شدم ، بچه نعمته واسه من و یا محدودیت؟

من مادر خوبی میشم یا نه؟ تمام هم و غم زندگیم میشه اون یا منم کلافه میشم و خسته؟

بعدا که اون بچه بزرگ شد و اگر عمری بود و ما به روزگار پیری رسیدیم ، اون بچه ، دست گیر من و پدرش میشه یا ما رو ول میکنه به امون خدا و میره دنبال زندگی خودش؟!


چقدر این فکرها تو سرم غوغا ایجاد میکنن؟

کاش میشد یه لحظه رفت به آینده و برگشت برای دیدن سرنوشتمون.



تاریخ : دوشنبه 18 دی 1396 | 11:08 | نویسنده : marzi | نظرات (15)
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:


تاریخ : شنبه 16 دی 1396 | 23:46 | نویسنده : marzi | نظرات (5)

ده سال پیش در چنین روزی باهم خونه یکی شدیم.

به این دلیل زمستون عروسی کردیم چون تعطیلات بین دو ترم بود. تو ارشد مشهد درس میخوندی و من یاسوج از دوریت غصه میخوردم. 

دوازده سال پیش دی ماه باهم عقد کردیم که تا همیشه باهم باشیم.

روزگار مثل برق و باد میگذره. ما چقدر بزرگ شدیم.

چه تجربیات خوب و بد زیادی باهم داشتیم. تو ترازو بذارم ، انصافا تجربیات خوبش بیشتر بود و زندگی ما در بودن با هم به نبودنش می چربه.

امیدوارم سالهای بیشتری در سلامتی عمر کنیم و با هم باشیم و بازم باهم تجربیات خوب داشته باشیم.


سالگرد ازدواجمون مباااااااارک.



تاریخ : جمعه 8 دی 1396 | 10:12 | نویسنده : marzi | نظرات (20)

یکی از بستگان بعد دو سه سال زندگی مشترک قصد طلاق داره اونم با یه بچه کوچیک چند ماهه!

تو زندگیش نیستم و زیاد خبر ندارم ولی تا جایی که دختره را میشناسم ، دختر سرخود و اصطلاحا خیره سر و حاضر جوابیه. من که برای زن زندگی بودن و مهارت بانوی خونه و خانم یک زندگی بودن نمره پایینی بهش میدم. هرچند همسری میگه تنها کسیه که تکلیفش با خودش مشخصه ولی من حس میکنم زندگی رو خاله بازی فرض کرده و دم به دقیقه یه بحثی توش درمیاره و سریع میگه طلاق میخوام.

حس میکنم حتی برای دقیقه ای به طلاق و پیامدهاش در جامعه ما فکر نمیکنه!!

حس میکنم این دختر اصلا تو زندگیش فکر نمیکنه!!!!

آدمی همیشه نیاز به تفکر ، آموزش و تجربه داره. تو مسائلی که سختن بجای تجربه کردن باید از تجربیات دیگران استفاده کرد اما کی اینکار رو بکنه!


سوی دیگر این موضوع یه خانمی هست که شوهر بداخلاق و بد کردار داره. معتاده ، روابط ناسالم داره. بچه دارم نمیشن. حتی اسپرم هم نداره. اونوقت خانمه با تمام مشکلاتش حاضر باهاش زندگی کنه و داره باهاش زندگی هم میکنه.

حتی از آغوشش از محبت و‌ توجهش بی بهره است. دائم شوهره با الفاظ بد بهش طعنه و کنایه میزنه. نازشو که نمیکشه هیچ ، با پرویی و با کلام و‌ رفتارش اذیتش هم میکنه. اونوقت این زن جسارت اینو نداره خودشو از بند زندگی به این بدی و محنت باری خلاص کنه. برای این گزینه بهترین راهکار طلاقه. مقدس ترین چیز الآن براشون طلاقه. ولی بدلیل شرایط نامساعد جامعه نکبتی ما که زنان مطلقه درش امنیت روحی و‌ روانی و حتی مالی ندارن ، و جامعه ای که از همه لحاظ مردسالاره و مردان درش آسوده ان ولی زنان نه ، این زن نمیتونه و‌ جسارت طلاق گرفتن نداره.

در جامعه ما قانون های نانوشته ای هست که توش یک زن همیشه نیاز به حمایت یک مرد داره ، میخواد اون مرد باباش باشه ، میخواد داداشش باشه یا شوهرش.

نمیذارن یه زن تنها و بی دردسر زندگی کنه. پشت سرش حرف درمیارن. اکثر مردها براش دندون تیز میکنن. سخته. توان زیادی میخواد مبارزه با این همه مشکل تو جامعه برای یک زن. اونم زنی مطلقه!

اگر برحسب اتفاق کسی هم بخواد بعد طلاق ازدواج کنه گزینه های مناسبش کمن. مجبوره به سمت و سوی نادرستی بره. زن آدمهای پیر بشه ، یا زن دوم کسی و خراب کننده زندگی یه زن دیگه و یا صیغه.

متاسفم برای شرایط موجود جامعه ما.

کاش بنگاه همسریابی بود و افراد مطلقه را بهم معرفی میکرد. اونها تجربیات مشابه ای دارن و میتونن بهم امید و انگیزه بدن برای زندگی.

کاش پیر پسرها و پیر دخترها که دست روزگار شرایط ازدواجشون را مهیا نکرده بود ، تو این بنگاهها با افراد مطلقه آشنا بشن و بهم امید بدن و زندگی جدیدی شروع کنن که یه زن نره تو زندگی کسی و بهم نریزه آرامش زندگی دیگران را.

کاش کار برای زنان مطلقه بهتر پیدا بشه تا به لحاظ مالی سربار کسی نشن و استقلال داشته باشن و بخاطر مسائل مالی تن به هر خفت و خواری ندن.

کاش جامعه برنامه ویژه ای برای افراد مطلقه داشته باشه که آرامش بهشون برگرده نه دیدگاههای منفی بهشون هجوم بیاره و اونها رو له کنه.


چند روز پیش فیلمی با همین موضوع دیده بودم به اسم استراحت مطلق. جالب و تامل برانگیز بود. تا زن مطلقه نمیره ، به آرامش نمیرسه!!!



تاریخ : دوشنبه 4 دی 1396 | 13:01 | نویسنده : marzi | نظرات (10)

فردا شب یلداست. شب انار و لبو و فال حافظ و آجیل و هندوانه حرف زدن و گل گفتن و گل شنیدن.

قراره یلدای امسال برم خونه بابا اینها.

پارسال مشهد بودم. رفته بودیم خونه دوست همسری. کلی خوش گذرونده بودیم.

امسال هم ان شالله خوش بگذره و امید که سالهای بعد هم باشیم و دور هم یلدا را جشن بگیریم.


قراره واسه فردا شب ژله درست کنم و انار و یه نوع شیرینی.

برای اولین بار میخوام شیرینی درست کنم. خدا کنه خوب از آب در بیاد.

کاش بخش شیرینی پزیم هم راه بیوفته و تو این قسمت هم یه چیزهایی یاد بگیرم.


راستی قراره دو‌تا سفارش انجام بدم. یکیش مربوط به خیاطیه و یه بلوزه و یکی دیگه اش مربوط به چرم دوزیه و دو تا کیف پول هستن.

امیدوارم بتونم خوب انجامشون بدم و رو سفید بشم و یکم اعتماد به نفسم بره بالا.

از همین الآن تو فکرشونم.

چند تا کار برای خودم دوختم که بد نشدن. ولی خب باید خیلی تمرین کنم. خیلی زیاد تا دوختهام ظریف تر بشن و بی نقص تر.

ان شالله خدا هم کمکم کنه.

کتابخونی ام هم همچنان با سرعت مورچه پیش میره! 

کاش یکم سرعت کتابخونیم بیشتر میشد. کاش بیشتر واسش وقت میذاشتم.

چقدر خوبه که اینجور کارها هست و من سرگرمشونم. وگرنه از فکر و‌ خیال زیاد دیونه میشدم.

خداروشکر بخاطر سلامتی و بخاطر داشتن توانایی انجام کارهای هنری و خلاق گونه. خدایا سپاس




تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1396 | 21:22 | نویسنده : marzi | نظرات (8)

یه روز من و همسری داشتیم باهم درباره بچه و داشتنش و تربیتش و اینها حرف میزدیم. دیگران و بچه هاشون و نحوه پرورش و زندگیهاشونو برای خودمون تحلیل میکردیم تا بفهمیم راه درست برخورد با بچه ها چیه و چطور میشه انسان خوب پرورش داد.

یه جایی از بحث ، همسری گفت خداروشکر که زودتر بچه دار نشدیم. من یکم جا خوردم ولی میدونستم برای حرفش دلیل داره.

میگفت مرضی حس میکنم الآن زمانش مناسب تره. از این به بعد اگر خدا بهمون لطف کنه و بچه بده بهتره. 

ولی تا حالا که نشد ، خدا داشت بهمون لطف میکرد و ما متوجه نبودیم.

گفتم چرا؟

گفت ما ده ساله ازدواج کردیم. فکر کن اوایل ازدواجمون بچه دار میشیدیم. چقدر همه چی سخت میشد. به هیچ کاری نمیتونستیم برسیم و همه شون برامون عقده میشدن و اونوقت عقده هامونو سر همون بچه ای که باعثش شد ، خالی میکردیم و بچه بد باهاش برخورد میشد و بد پرورش پیدا میکرد و ما باز عصبی میشیدیم از رفتارهای بد بچه مون و این چرخه عذاب آور هی تکرار میشد و عاقبتش میشد تربیت نسلی ناخوب و اصطلاحا بد.


اما تو این سالها درس خوندیم و این بخش از وجودمون را گسترش دادیم و به نیازش پاسخ دادیم.

کارهای هنری انجام دادیم و این بخش رو هم نیازش را در وجودمون برآورده کردیم.

سفر رفتیم.

فکر کردیم.

با هم درباره مسائل مختلف هم فکری کردیم و حرف زدیم و به دیدگاههای خوبی رسیدیم.

چیزهای زیادی تجربه کردیم.

فیلم دیدیم.

گریه کردیم.

خنده کردیم.

با هم مچ شدیم. از هم شناخت پیدا کردیم. 

خودمون رشد کردیم هم فکری هم روحی هم جسمی.

الآن زمانش دیگه رسیده که لطف خدا شامل حالمون بشه. و مطمئنا اگر شد ، زندگی زیباتر میشه چون عقده ها و نیازهامون تا حدودی مرتفع شدن.


استدلال همسری رو که شنیدم دیدم راست میگه. منم موافقم. حتما حکمت مرگ بچه های من همین بود. اینکه بزرگ بشیم و از تجربه خیلی چیزها حس خوبی بهمون دست بده. فکرمون بهتر بشه.

چقدر خوب میشه اگر الآن خدا کن فیکون کنه و ببخشه موجودی معصوم و پاک را به من و همسری. بلکه نیاز به پدر و مادر شدن هم جواب داده بشه و این بخش از وجودمون هم بدون پاسخ نمونه.


خدایا خودت لطف و مرحمت کن. چشم امیدم به توست. ناامیدم نکن ای بزرگ. ای خالق.



* * * چند وقتیه تو ذهنم رویا پردازی میکنم. رویاهای زیبا و شیرین. چقدر حسش خوبه. حالم خوب میشه. همین رویاش هم زیباست چه برسه به واقعیتش.

من ضرر نمیکنم اگر واقعیت شد که چه بهتر ، اگر نشد هم حداقلش تو ذهنم خیلی حس خوب دارم و بابتش شاد میشم و لذت میبرم. 

هر دو تاش برد حساب میشه.




تاریخ : پنج‌شنبه 23 آذر 1396 | 11:32 | نویسنده : marzi | نظرات (10)
شبه و من خونه بابا اینها هستم. دو سه روزی همسری رفته تهران ماموریت. منم اومدم خونه بابام.
خونه بابا بعد این ده سالی که ازدواج کردم و‌ رفتم ، ساختارش تغییری نکرده. هنوز همونطوره!!
برای هزارمین بار سریال های بسیااااااااااااار تکراری یوسف پیامبر و جومونگ می بینن و انگار که اولین باره می بیننش!!!!
بخدا تعجب میکنم چطور حالشون بهم نمیخوره از این فیلمها.
آخه نباید تو این سالها تغییری تو سبک زندگی داد؟
چرا همچنان با موسیقی و کتاب و شعر و ادبیات میانه شون خوب نیست. چرا همچنان انگاری هتل پنج ستاره است و البته بیمارستان هم هست و دائم مهمان پذیری و بیمارداری!!
چرا بعد این سالها کوچکترین تغییری مشاهده نمیشه. همیشه صدای مزاحم تی وی و شلوغی بیش از حد خونه برام آزار دهنده بود. تو همچین محیطی بودن و انتظار کنکور خوب دادن واقعا انتظار زیادی بود!
من هیچ وقت اینجا آروم نبودم.
راست میگن هیچ کجا خونه خود آدم نمیشه. 
خونه ما اغلب مواقع ساکته و تی وی کلا یک ساعت روشن نیست. بیشتر باهم حرف میزنیم فیلمهای سینمایی گزینشی نگاه میکنیم. گاهی کتاب میخونیم گاهی موسیقی گوش میدیم بقیه اش هم میشه مباحثات مجازی در جهت بهبود خودمون. مقداریشم کارهای هنری و خلاق گونه.
همیشه سعی میکنم تنوع ایجاد کنم.
اما خونه بابا از وقتی یادمه ریتم همین بود. همیشه من گارسون هتل بابا بودم و‌ در حال خدمت رسانی به مهمانان و بیماران.
اونوقت دوستام داشتن میخوندن واسه پزشکی. الآن اونها همه دکترن و من خانه دار !!
دلگیرم از دیسیپلین زندگی بابا و مامان. دیسیپلینی بی هدف ، بی برنامه ، نامنظم ، موهوم و باری به هرجهت.


دلم از یه چیز دیگه هم گرفته. با همسری بحث کوچکی داشتم و از هم دلخور بودیم. بدون خداحافظی رفت تهران.
چقدر دلم گرفته و دوست دارم گریه کنم. چقدر زود دلم تنگ میشه. چقدر دلم میخواد بهم زنگ بزنه. حاضرم غرورمو بذارم زیر پا ولی دوباره آشتی کنیم. دلتنگ آغوششم. دلتنگ روزهای مهربونیش.
تقصیر خودمم بود. روم نمیشه اقرار کنم. البته در نظر دارم وقتی برگشت بهش بگم که منم تند رفتم و مقصر بودم. منو ببخش. 
هر چند حرفهای اون هم خیلی آزار دهنده بود. بدبختی طاقت قهر و ناراحتی ندارم و اگر طرف بحثم مقصر باشه باز من کوتاه میام و غرورمو نادیده میگیرم. این اخلاقم گاهی اصلا خوب نیست. ولی حاضرم بخاطر همسری دوباره اینکار را بکنم چون بی نهایت دوستش دارم. تنها کس منه. تنها کسیه که به اندازه تمام داشته هام و نداشته هام دوستش دارم. زندگی را فقط با اون دوست دارم و بس. 


تاریخ : یکشنبه 19 آذر 1396 | 22:56 | نویسنده : marzi | نظرات (10)
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:


تاریخ : شنبه 18 آذر 1396 | 18:16 | نویسنده : marzi | نظرات (3)

بامداد چهارشنبه است.

فردا یعنی امروز قراره بریم سفر. بعد حدود 5 - 6 ماه میخوام برم خونه بابای همسری سری بزنم.

نمیدونم چرا اسم خانواده همسر میاد دلشوره میگیرم. سراپای وجودم استرس و ترس میشه. 

همش میترسم دوباره روزگار تلخ گذشته ای که با مادرشوهرم داشتم تکرار بشه.

به طرز عجیبی ازش واهمه دارم و بیزارم. 

هر بار تلفن همسری از سمت خونه شونه ، دل من هری میریزه . همش نگرانم و از آمدن روزگار بد میترسم.

الآن خدا خدا میکنم که مادرشوهر طوریش نباشه و نخواد که بیاد پیش من که مرضی سخت آشفته میشه.

دست خودم نیست از اون تابستان کذایی این حالتها برام پیش اومده. کنترلش هم سخته.

هرچی با خودم میگم هر وقت هر اتفاقی افتاد همون موقع فکر چاره میشم و الآنو از ترس آینده خراب نکنم ، نمیشه. 

حس و حال بدیه. خدا کنه هیچ کس تجربه اش نکنه.



* * *  امروز تمیزکاری اساسی کردم. وای که چقدر خوبه خونه مرتب و تمیز. کاش همیشه همینطور میموند.


* * * خیاطیهام داره پیشرفت میکنه. چشم خودم نزنم ، چند تا کار دوختم به نظر خودم که خوب شدن. افرادی که از نزدیک دیدن هم همینو میگن. از جمله مربی دوختم. 

دوستانی که عکسشونو دیدن هم همگی تائید کردن که خوب شده.

چند تا کیف و ساک دستی هم دوختم اونها هم خوب شدن.

خلاصه حسابی سرگرمم.


* * * شکلات حرف زدنش بامزه است. ملوسم. به شکلات میگه اولات و به  دنت میگه انت.

وقتی صداش میکنم شکلات زود میگه شکلات بهم بده. هر چی من میگم اسمت شکلاته به خرجش نمیره که نمیره.

نورا رو خیلی دوست داره و براش ذوق میکنه و می بوسدش.


نورا  لپ گلی عمه ، خوشگل عمه ماه شده. مثل عروسک شده. دلم میخواد قورتش بدم جیگر طلا رو. تازگیا غذا خور شده ملوسکم. میخنده ، بابا ، ماما میگه ، دده میگه. گمون کنم اسم برادرشم کمی میگه و اسم باباشو. جیییییییییگر من.

باباش همچنان مشکلات گوارشیشو داره متاسفانه و خوب نشده.


* * * دلم بچه میخواد خیلی زیاد. کاش خدا لطفی میکرد.

* * *  قدر سلامتیمو و همه ی نعمتهای خدا را میدونم ولی در کنارش دلم میخواد مادر باشم پر از حس های قشنگ. اونوقت بیام اینجا همه احساساتمو براتون بگم. ریز به ریز.

کاش بشه ...




تاریخ : چهارشنبه 15 آذر 1396 | 02:04 | نویسنده : marzi | نظرات (7)

همیشه برام سوال بود که چرا مادربزرگهای ما وجودشون سراسر درد و بیماری هست.‌ روزگار پیریشون همش با سختی و مریضی طی میشه اونوقت پیرزن هست که اینقدر سرحاله از من جوان 30 ساله هم سرحال تر. کتاب میخونه ، ورزش میکنه ، موسیقی مخصوصا پیانو بلده ، سفر میره حتی سفرهای خارجه. تو جشن ها لباس رنگ جیغ و شاد می پوشن. حتی لاک و رنگ مو و‌...

اونوقت سهم پیرزن های استان ما از زندگی لباسهای رنگ تیره و دردهای جورواجور هست. فشار خون ، بیماریهای قلبی ، سکته ها ، تومورها ، لرزش ها ، تنهایی و غمباد کردن ها. 

چرا شاد نیستن؟؟

اینها مربوط به سبک زندگیه؟ یا منتال و ذهنیه؟ مربوط به خورد و خوراکشونه؟ یا ربطی به پولداری داره؟؟

من دلم میخواد وقتی پیر شدم از درد و‌ بیماری و تنهایی ننالم. دلم ذهنیت خوب میخواد که حتی همین الآن در جوانی ندارمش!!  چه برسه به پیری !!!



تاریخ : چهارشنبه 8 آذر 1396 | 12:53 | نویسنده : marzi | نظرات (10)

گاهی یهو یه حرف ساده ذهن منو به خودش مشغول میکنه. یه نکته. یا یه تلنگر.

دیروز سر کلاس خیاطی ، مربی مون داشت به یکی از دخترها که متد گرلاوین هست ، یقه ها را آموزش میداد. از یقه ساده شروع کرد و اصول اندازه گیری رو براش مشخص کرد. یه جمله اش خیلی برام جالب بود و به دلم نشست. گفت بازی یقه را از گودی گردن به دلخواه علامت می زنیم و من نمیتونم عدد خاصی بهت بگم چون کار درستی نیست. باید هر مقدار دلت خواست بگیری فقط کتاب میگه استانداردش مثلا 7 یا 7.5 هست.

این جمله برام جالب بود که در عین قانونمند بودن ما میتونیم آزادی هایی داشته باشیم. آزادیهایی که در هر موضوعی میتونه ما را به سمت خلاق بودن پیش ببره نه کانالیزه بودن و منجمد بودن.

مثالش در همین خیاطی یا در هر چیز دیگری مثل آشپزی و ...


شروع هر کاری سخته. اونم کاری اصولی و‌ دقیق. ولی وقتی واردش میشی ، وقتی یادش میگیری ، کم کم خلاق میشی.

وقتی در اون کار به مهارت زیادی رسیدی و اصطلاحا خبره شدی ، اونوقت می بینی که میتونی حالا دست ببری تو اصول و کمی جابجاشون کنی. طوری که باعث بروز خلاقیت بشن نه از هم گسیختگی و نابودی امر.

اینو آدم زمانی میتونه انجام بده که مراحل یادگیری و تکامل را در هر امری پله پله طی کرده باشه و حتما اصول اون کار را بلد باشه.

این موضوع محدود به خیاطی نمیشه. من اونو تو خیاطی متوجه شدم ولی برای هر کس موضوعش فرق میکنه.

مثلا یکی مراحل خبره گی را تو‌ آشپزی طی میکنه ، یکی تو بیوتکنولوژی ، یکی در نجوم و ستاره شناسی ، یکی در شیمی و آزمایشگاه ، یکی در داروسازی ، یکی در کوانتوم و علوم هسته ای. یکی در ادبیات و شعر سرودن. یکی در فلسفه و منطق ، یکی در اقتصاد  و یکی در کشاورزی و یکی در موسیقی و یکی در آرایشگری و ...


همه ی افراد در همه ی علوم  میتونن درجات خبره گی داشته باشن و در اون در عین اصولی بودن آزادیهایی خلاق گونه پیدا کنن و من الآن تا حدودی در آشپزی و خیاطی میتونم تغییراتی بدم هرچند تا مهارت کافی داشتن بسیااااار راه طولانی در پیش دارم و میدونم که انسان تا لحظه مرگ نیاز به یادگیری و آپدیت کردن خودش داره.

الآن میتونم بلوز پولو را روی الگویی که ساسونش کوچک شده پیاده کنم یا حتی روی الگوی شومیز!

و این تغییرات جالب گونه خیلی دلچسب هستن. دستم بازه برای سرهم کردن چند چیز و درست کردنه یک چیز جدید که ممکنه خوب از آب در بیاد ممکنه هم نیاد!  بهرحال خود اینکار لذت بخشه حالا نتیجه هرچه میخواد باشه.

تو آشپزی هم خیلی از اینکارا کردم و اغلب نتیجه اش خوب بوده و غذایی جدید خلق میکردم با مزه ای خوب.

گاهی اوقات که خیلی کم بود ، هم نتیجه بد میشد و اون غذا میرفت تو لیست سیاه.


تجربه خیلی خوبه. خیلی دلچسبه.

قانون و‌ اصول خوبه از اون خوبتر آزادیهای خلاق گونه موجود در اونه.



تاریخ : یکشنبه 5 آذر 1396 | 09:25 | نویسنده : marzi | نظرات (7)

امروز از اون روزها بود. روزهای بی حوصله گی.

از صبح که همسری رفت سر کار تا الآن فقط یه ساعت دیدمش. امروز روز شلوغ کاری همسری و روز تنهایی من بود. 

صبح تا ظهر خودم کارهایی در سطح شهر و بازار داشتم انجام دادم.‌دم ظهر اومدم خونه خورش بادمجون بار گذاشتم و‌ با همسری خوردیم.

همسری جلدی خداحافظی کرد و رفت دانشگاه. اونجا تدریس میکنه. بعدشم کلاس زبان و بعدشم جلسه فرهنگ و ادب استان.

هنوزم نیومده خونه. تا بیاد ساعت 22:30 میشه.

منم از ظهر یه سری آهنگهای گوشیمو یه دور کامل گوش دادم. کمی با خیاطیم ور رفتم. کمی خوابیدم بعدم دوش گرفتم .

بعدش با دوستان چت کردم. هر کار میکنم از این تنهایی و بی حوصله گی کم نمیشه.

وقتایی که همسری هست باهم گپ میزنیم. فیلم می بینیم. خونه دوست و آشنا میریم. خلاصه یه جوری سرگرمیم. اما روزهایی که نیست سخت میگذره.


* * *  دلم یه جوریه. دلم خیلی حساسه. کوچکترین رنجشی اگر از کسی دید مدتها باهامه و مثل خوره روحمو میخوره.

طاقت ناراحتی ندارم. دلم همش امید میخواد. شادی میخواد. محبت زیاد میخواد. دلم لطف بیکران میخواد.

اما نمیدونم خودم همچین احساساتی رو میتونم به بقیه بدم؟!!

کاش بتونم...



تاریخ : سه‌شنبه 30 آبان 1396 | 22:35 | نویسنده : marzi | نظرات (9)

معده مغزم درد میکنه اونم خیلی زیاد.

آخه معده دردهای من عاملشون از مغز میاد. از فکرهای زیاد. از استرس. از ناراحت شدن ها. کافیه کوچکترین ناراحتی یا بحثی پیش بیاد من چند ساعت بعدش دردهای وحشتناکی در معده ام تجربه میکنم.

متوجه شدم اخیرا دردهام زیاد شده. خودمم زود رنج شدم. مخصوصا چند ماه اخیر در مواقع دوره هام.

اون چند روز بسیار عصبی و‌ زود رنج میشم و پرخاشگر. خودم متوجه نیستم.‌ موقع دوره متوجه میشم که چقدر من هورمونهام بالا و پایین شده بودن.

چقدر کنترل احساسات در همچین مواقعی سخته. 

زنها همیشه در رنج اند. کی میتونه اونها رو درک کنه وقتی دائم چنین دردهایی دارن. هر ماه.

کی میتونه درکشون کنه وقتی باردار میشن و کوهی از استرس و بالا و‌ پایین شدن هورمون ها رو تجربه میکنن. بقول محیا که تو یکی از نوشته هاش نوشته بود بارداری مثل زلزله 9 ریشتری میمونه که آدمو ویران میکنه اما در زیر خرابه ها گنج پیدا میکنی!!

کی میتونه درد بسیاااار زیاد زایمان را درک کنه و کی میتونه روند مختل شده اینها را بفهمه.

وقتی این روند طبیعی به مشکل میخوره. وقتی بدنت خوب کار نمیکنه. وقتی باردار نمیشی ، وقتی بچه ات درون شکمت میمیره وقتی زایمانت با همه فرق میکنه و ده برابر افراد عادی درد میکشی و زایمان نمیکنی. وقتی شیر بی دلیل سرازیر میشه از سینه ات. وقتی آغوشت خالیه.‌ وقتی تمام زحمتهات هدر میره و زیر آوار و‌ خرابه ها هیچ‌ گنجی نیست و تو‌ داغونی.

وای به حال زمانیکه بچه ات بدنیا بیاد و اونیکه میخواستی نباشه. سالم نباشه. اونوقت هزاران برابر بیشتر ویران میشی. داشتن فرزندی ناقص.

کی میتونه زنها رو درک کنه با این همه بحرانی که در زندگیشون دارن.


فکر کردن به اینها هم خودش نوعی عذابه و معده مغز رو درد میاره. اونم خیلی زیاااااد. من هم اکنون بهش دچارم.


داشتم فکر میکردم که اخیرا دیگه بی تاب داشتن بچه نیستم. حداقل به شدت قبل نیست. گاهی حس پوچی میکردم و حس بی معنی بودن دنیا و‌ ما فیها. حتی از خودم هم خسته بودم و‌ برام لحظه ها بی معنی میشدن.

روزهایی بوده که احساس خوبی داشته باشم از آرامش فعلیم و نداشتن مسئولیت سنگین مادری.

اما بودن روزهایی که مثل فیلم سینمایی تمام خاطرات مرور میشدن و من بابتشون از شدت غم فقط مبهوت میشدم و‌ ساکت و

 خیره به نگاهی دور مشغول یادآوری زجرها میشدم.


دکتر گفت استرست خیلی زیاده. تو در این چند سال خیلی بهت سخت گذشته.‌ بدنت و روحت خیلی زخمی شده و‌ آسیب دیده. به این راحتی ها خوب نمیشی. خیلی تلاش لازمه. هم خودت هم مشاوره و هم دارو.

و من باید دلشوره های عظیمم را به دست آرامبخش ها بسپارم بلکه روزگار  بهتر سپری بشه.

کاش کسی منو‌  بفهمه ...



تاریخ : جمعه 26 آبان 1396 | 23:46 | نویسنده : marzi | نظرات (12)


1. اول اینکه تسلیت میگم از دست دادن تعداد زیادی از هموطنانمون در زلزله اخیر کرمانشاه را. ان شالله دیگه شاهد چنین مصیبت هایی نباشیم.


2.  چرا بازار مد و مدگرایی و‌ پوشاک تو کشور اینقدر فجیعه!!!

چرا تو‌ بازار واسه همه ی سلیقه ها جنس خوب و‌‌ با کیفیت و‌ شیک و طراحی زیبا وجود نداره؟؟

آقا امثال من شلوار قد 80 - 90  نمی پوشیم. لول و‌ چسبون  نمی پوشیم! نباید شلوار متناسب با علایق ما از جنس خوب و‌ با کیفیت و‌ طراحی زیبای متناسب با سنمون باشه؟؟؟

به فروشنده میگی شلوار لی راسته میخوام. اونوقت لول که یکم چسبندگیش کمتر از ساپورته بهت میده میگه بپوش. می پوشی می بینی داری خفه میشی توش. اصلا راحت نیستی.

از‌ شلوارهای پارچه ای ساده هم خوشت نمیاد ، شلوار پارچه ای خوشگل هم اینجا اصلا نیست! خیلی خیلی کم. موندی باید چی بپوشی که نه مرام و‌ شخصیتت اذیت بشه و نه قدیمی باشه و‌ اسباب تمسخر ملت. 

خلاف جریان آب شنا کردن هم کار هرکسی نیست. 

مطمئنم توقع همسر من اینه من هر چیزی که باهاش راحتم بپوشم و‌ حرف مردم برام مهم نباشه ولی این توقع از نظر من گاهی شدنی نیست. یعنی هر کسی نمیتونه برخلاف جامعه کار کنه. زیادی تو چشم میاد و‌ من از  تو چشم بودن متنفرم!

حس میکنم آخرش تحت تاثیر هستم هرچقدم بخوام لارج فکر کنم!


  اینقدر تنوع اینجا کمه که آدم دلش میخواد از دست تحمیل عقاید هوار بکشه.

به فروشنده میگی چرا از این جنس و این رنگ راسته شو نداری؟ میگه نمیبرن!! اما لول و‌ چسبون خیلی خوب فروش میره.

خب یکی نیست بگه شما این سلیقه رو به مردم تحمیل کردین. شما وارد کننده های پوشاک و‌ طراحان لباس و فروشندگان   هستین که تعیین میکنین مردم چی بپوشن!  اگر کسی خوشش نیاد گزینه دیگه ای واسه جایگزینیش نداره!

بابا بخدا آدم باید تو لباسی که می پوشه راحت باشه. ما اینو به کی بگیم؟!!


3. دیروز یهو‌ توجهم به یه آگهی ترحیم جلب شد. بنر بزرگی هم بود.‌ دیدم که همکار قدیمی  بابام  فوت کرده. خیلی جا خوردم.‌ ایشون و چند تا دیگه از همکارهای بابام وقتی ما بچه بودیم با هم روابط  خوب و صمیمی داشتیم.

سال 82 همین مرحوم منو برای برادرش خواستگاری کرد. 

انسان شریفی بود.‌ خدایش بیامرزد. 

کل خاطرات سالهای نوجوانی و آستانه جوانی برام مرور شد.

یه روز وقتی من 16 سالم بود مامانم گفت حرف مهمی باهات دارم و‌ جریان  خواستگاری اینها رو مطرح کرد و من یه دل سیر خندیدم و‌ برام جالب و خنده دار بود. باورم نمیشد من بزرگ شدم و‌ باید تصمیم بگیرم. بعد کلی خنده به مامان گفتم نه!!

مامانم اینها هم به این خانواده گفتن که نه ولی اونها اصرار داشتن که شده حتی یکبار بیان خونه ما. نمیدونم عید فطر بود یا عید قربان. آقای داماد بهمراه برادرهاش اومدن. یه شیرینی بزرگ و بسیاااار خوشمزه آوردن که بیشترشو خودم خوردم. خخخخخ

یه گلدون گل برگ انجیری بزرگ. که خیلی برام جالب بود گل با گلدون آوردن!!

داماد بسیار مذهبی و‌ با کت و‌ شلوار سفید بود. من از لای در دزدکی دیدمش.

کل اون چند ساعت من تو آشپزخونه بودم و‌ بیرون نرفتم. حتی چایی هم نبردم.

فقط یه سلام کوتاه به خانم همین مرحوم که الآن رو تخت بیمارستانه ، کردم و تمام.

اون شب با احساسات خاصش تموم شد و من گفتم نه. چند سال بعد به همسری با عشقی وصف نشدنی بله گفتم با تمام سختیهایی که پیش روی ما بود.

یه چیز جالب اینکه هنوزم اون گلدون را دارم و جدیدا دو‌ برگ تازه درآورده.


4.  چند تا فیلم دیدیم این مدت گفتنش شاید بد نباشه.

اول مایل سبز یا همون مسیر سبز. فیلم جالبی بود. 

دوم‌ میلیونر زاغه نشین که اینم خوب بود و سختیهای زندگی مردم هند مخصوصا قشر فقیرش را خیلی خوب بیان کرد و‌ آدم دلش گرفته میشه بابت این همه فقر و‌ بیچارگی مردم جهان.

وای خدای من اونوقت چقدر ما ایرانی ها ناشکریم و اسراف گر!

سوم هم    

همشهری کِین (Citizen Kane) بود. در وصفش میگفتن بهترین فیلم تاریخ سینمای جهان هست و نمره یک گرفته.

وقتی فیلم را دیدم نمیدونم چرا بهترین فیلم لقب گرفت. آخه داستان خاصی نداشت. برام عجیب بود. بعدا که نقدها و نظرات وارده به فیلم را خوندم متوجه شدم به لحاظ سبک فیلم سازی و‌ابزار و‌ ادواتشون  و‌اصطلاحا به لحاظ فنی این جایگاه رو بهش دادن. مثلا گریم نقش کین. یا فوکوسها. یا چیزهای اینجوری که من اطلاع زیادی ندارم ازشون.

بهرحال دیدنش خوب بود.


دنیای فیلمها هم مثل دنیای کتابها جالبن و عجیب.



تاریخ : پنج‌شنبه 25 آبان 1396 | 17:29 | نویسنده : marzi | نظرات (4)

دیروز روز خسته کننده ای بود برای من.

خواهر برادر هامو‌ دعوت گرفته بودم واسه ناهار. از قبل هماهنگیهامو کرده بودم و خودمو واسه این مهمانی حاضر کرده بودم.

چون با برنامه بود همه چیز خوب برگزار شد جز یه مورد!

اونم اینکه من به کل فراموش کرده بودم که داداشم حالش خوب نیست و غذاها بهش ناسازگارن. وای وقتی بعد ناهار همه رو گلاب به روتون بالا آورد اونوقت یادم اومد که چه اشتباهی کردم که براش غذا جداگانه درست نکردم. اینقده حالم گرفته شد که نگو. چقدر عذر خواهی کردم و عذاب وجدان گرفتم براش. بیچاره بعدش هیچی نخورد دیگه.

سر ظهر بود من داشتم ناهار درست میکردم که دوست همسری زنگ زد که خونه این ما میخوایم شب بیایم خونه تون. همسری گفت آره هستیم و فعلا مهمان داریم تا عصر. عصر میرن اونا. تشریف بیارید.

منو میگی همون پای گاز دلم یه جوری شد. خستگی این یکی هنوز ادامه داره دوباره شبم اومد روش.

به همسری گفتم ازشون بپرس شام میخوان بیان یا بعد شام. گفتم شاید سر ظهر زنگ زده منظورش شام بوده باشه حداقل من تدارک اونم ببینم!!

همسری و همچنین خودم درگیر کارامون بودیم تا عصر که مهمانها رفتن . منم خونه رو جمع و جور کردم و شستشو. خسته سر جانماز خوابم برد.‌ نیم ساعتی بعد نماز مغرب نمیدونم همسری زنگ زد بهشون یا اونا. قرار بود جریان شام حل بشه من تکلیفمو بدونم.

همسری بهشون گفت اونا گفتن نه شام نمیخواد ما تازه چیز خوردیم و تعارفات این مدلی و خلاصه رای همسری رو زد و‌ نذاشت بره خرید . نه نون داشتیم نه ماست و خرت و‌پرت . قرار بود جوجه کباب براشون بذارم با غذای نذری که برامون آوردن و غذای مونده از ظهر.

آقا اینها گفتن ما سیریم و چیزی نمیخواد همسری هم به همین حساب خرید نکرد. اینها اومدن خونه و من دستپاچه و کاسه چه کنم دستم بود. هرچی چشم غره میرفتم که همسری بره بخره بلند نمیشد ، چند بار گفتم برو اونها نمیذاشتن و میگفتن که نمیخواد. خانمه گفت من رژیمم و مرده هم گفت نمیخوریم فقط بچه هان که اونم همون غذای ظهر هرچی بود گرم میکنیم بهش میدیم.


منم دست به کار داشتم و با همونها یه شام معمولی راه انداختم. سبزی و خرما و ماست و دوغ و ترشی و غذاهای نذری و غذاهای مونده از ظهر.

آقا دیدم سفره کشیدم مرده نشست خورد خانمه هم چند قاشق برنج با مرغ ترش مانده از ظهر خورد و ترشی.

بله دیدم بیشتر حرفاشون تعارف بود و من خیلی اذیت شدم. اگر الکی تعارف نمیکردن من بهتر پذیرایی میکردم.

همسری میگفت چرا ناراحتی اولا تقصیر خودشون بود که تعارف کردن و نذاشتن ما شام درست کنیم. دوما خوشحال باش غذاهایی که مونده بود تو خونه مصرف شدن و اسراف نشدن.  خیلیها آرزوی اینها رو دارن اونوقت تو بخاط اینکه غذامون خاص باشه ناراحتی. دیگه حرفهای همسری کمی آرومم کرد ولی دلم نمیخواست اینجوری پذیرایی کنم. دلم میخواست سفره ام زیبا باشه ولی خب تقصیر رفتار نادرست خود مهمانها بود و تعارفات الکیشون! ما هم به حساب اینکه راست میگن غذای جدید درست نکردیم و هرچی تو خونه داشتیم همونها رو گذاشتیم سر سفره.


نتیجه گیری از این مبحث :

1.  خطاب به مهمانها. 

خواهشا وقتی میرید خونه کسی اگر به قصد ناهار یا شام میرید صاف و‌پوست کنده بگید و‌ از چند ساعت قبل یا یه روز قبل بگید که میزبان بتونه خودشو و اموراتشو مدیریت کنه و موقع اومدن مهمان دستپاچه نشه.


خواهشا تعارفات الکی نکنید. اگر گشنه اید خب بخورید اگر هم سیرید یا حس میکنید میزبان اسباب پذیرایی نداره و میخواین معذبش نکنین ، خودتو بگیرید حتی اگر گرسنه اید وقتی رفتین خونه خودتون بخورید. اینطوری میزبان رو دچار عذاب وجدان نمیکنید.


 2.  خطاب به میزبان از جمله خود مرضی :

اینقدر سخت نگیر. تقصیر خودت که نبود. تقصیر تعارفات الکی و‌ مزخرف موجود بین خانواده هاست.

ضمن اینکه غذای مونده از‌ مهمانی ظهر که تمیزه و‌ دست نخورده هم غذا هست بخدا ...

نذری هم که همه دوست دارن بخورن. (شانس ما دیشب کسی نذری نخورد!!!!)

اسراف خوب‌ نیست حتی به قیمت لاکچری و با کلاس بودن. مرضی اینو آویزه گوشت کن!

این جور مسائل باعث میشه روابط بین افراد سخت بشه و آدمها بجای لذت بردن از وجود هم و‌ در کنار هم بودن فقط فکر مسائل این چنینی باشن.

پس یادم باشد یادم نرود که   میتونم روزهای آینده پذیرایی بهتری از مهمانانم داشته باشم و‌ دیشب هم هرچه بود ، خوب بود.



* * *  حالا که بحث درباره غذاست دلم میخواد اینم بگم که :

 یه روز همسری تو دانشکده علوم پزشکی سخنرانی داشت.‌ بعد جلسه بهش گفتن بریم رستوران غذا رزرو کردیم. همسری بهشون گفت من یه قاشق غذای بانوی دو عالم [  مرضی ;-)  ]  رو با غذای رستوران عوض نمیکنم. همسری میگفت براشون جالب بود.

 و البته خود همسری متعجب که چرا مردم غذای رستوران رو‌ بیشتر میپسندن و حاضرن غذا مفت باشه کوفت باشه!

اینو که برام تعریف کرد اینقده ذوق مرگ شدم که نگو. 

چند بار دیگه ام گفت من غذاهاتو دوست دارم و‌ من بسی کیفور شدم از این سخن.



تاریخ : جمعه 19 آبان 1396 | 09:28 | نویسنده : marzi | نظرات (9)

چند وقتیه که به این مسئله فکر میکنم که در طی سالهای اخیر ، به مرور ساختارهایی در ذهنم شکسته شدن.

بعضیهاش خوبن و بعضیهاش بد.

میخوام اول بگم منظورم از ساختار و نظم ذهنی چیه. اینکه یه چیزی در درونت تو رو مجبور به انجام کاری میکنه. اون نیرو محرکه. اون نظم و قانون مندی که در درون هر فرد هست و اونو وادار به انجام اموراتی میکنه.

مثلا اینکه چه چیزی ما رو مجبور میکنه ساعت رو روی ساعت 6 کوک کنیم و آماده رفتن به سرکار یا سرکلاس بشیم؟

چه چیزی ما رو مجبور میکنه بلند شیم بریم تو آشپزخونه و ظرفا رو بشوریم و غذا درست کنیم و اونو سر وقت و تایم خاصی انجام بدیم که بقولا دیر نشه؟

یا مثلا چه چیزی ما رو وادار میکنه درس بخونیم یا سفر بریم یا به دیدن کسی بریم یا کسی رو به حضور بپذیریم یا اینکه نماز بخونیم یا فیلم ببینیم یا مطلبی رو بخونیم و استنباط کنیم؟؟

همه ی اینها یه نیرو محرکه درونی میخواد وگرنه ما مجبور نیستیم!

یه ساختار خاصی ، یه نظم و اصول خاصی که تو ذهن ماست. نمیگم قلب چون ثابت شده همه چی در ذهنه و نه قلب.

 ما رو یه چیزی وادار میکنه که سر وقت فلان کار رو انجام بدیم. من اسمشو گذاشتم ساختار ذهنی ، قانونمندی ذهنی.


حالا برم سر مسئله اصلی اونم اینکه من ساختار ذهنم بهم خورده ، نظمش بهم ریخته ، اصول برام بی معنی و مفهوم شدن. از اول اینجوری نبودم. آروم  آروم اتفاق افتادن. شاید بشه به تنبلی ربطش داد. مثال میزنم که درک کنید منظورمو.


مثلا من دختربچه که بودم بسیار مقید و اصولی بودم. یادمه هشت سالم که بود راس ساعت 8  خواب بودم بدون اینکه پدر و مادرم بهم بگن و بخوان یادم بدن و هنوز که هنوزه بابا و مامان این خصوصیت اون سالهای منو مثال میزنن واسه بقیه.

صبح بدون کوک کردن ساعت بیدار میشدم و نماز میخوندم ، کتابهای اون روز مدرسه مو مرتب تو کیفم می چیدم و کمی هم مرورش میکردم ، صبحانه میخوردم و راهی میشدم و همیشه دقایقی و یا ساعتی زودتر از موعد مقرر در مدرسه بودم.

این اخلاقیات تا بزرگسالی با من بود. منظم اصولی با ساختاری دقیق و با برنامه و مثال زدنی.

در بزرگسالی کم کم به کوک کردن ساعت نیاز پیدا کردم. تنظیم خوابم بهم خورد چیزهای مهمتر از درس هم بودن. خودبخود قانون راس تایم بیدار شدن و کارها رو انجام دادن در حال شکستن بود.

رسید به مسائلی مثل به موقع درس خوندن به موقع فیلم دیدن و یا چیزهای دیگه.  آروم آروم بدون متوجه شدن نظم ذهنیم بهم خورد. شاید چون جهانم بزرگتر شد و درک من بیشتر.

شاید چون یه صبح دیرتر کارها رو شروع کردم و دیدم آب از آب تکون نمیخوره پس چرا اینقدر اصولی باشم!

مثلا تو بحث کتاب خوندن اوایل قانون چند ساعت مطالعه در روز رو برای خودم نوشتم و در حال اجرا بودم هرچند سخت ولی کم کم و آروم آروم شل کردم. از چند ساعت هی کم شد تا به دقیقه رسید و الآن من روزها میگذره که لای کتابهای نصفه نیمه خونده مو باز نکردم!!

یا تو بحث خیاطی اوایل هر درسی که مربی میداد همون روز پر انرژی الگوشو میکشیدم هم تو دفتر و هم با گونیای یک دوم. نکات رو کامل مینوشتم و دقیق. بعدم مدلسازیش میکردم و مینداختم روی پارچه و بعدم منظم و مرتب دوخت میزدم و اتوکاری میکردم و جلسه بعد درس قبلی نمونه دوختش روی میز مربی بود و OK اونو میگرفتم میرفتم سراغ درس بعد و هر جلسه من درس جدید میگرفتم و منظم کارهام پیش میرفت.

آروم آروم نمیدونم چی شد ساختارم بهم ریخت. نمیدونم انرژیم کم شد؟ نمیدونم دلیلش چیه که دیگه منظم نیستم و شل کردم.

الآن اول هفته درس میگیریم همون روز الگوشو طراحی میکنیم ولی همین که خونه میام دیگه حوصله منظم کار کردن و برش و دوخت رو ندارم. دفعات اول دوختها رو لنگ میزدم کم کم دفترم نامنظم شد کم کم بجای هر جلسه کار کردن شد یک در میون و حالا ما یک هفته صرف یک درس میکنیم و جالبه که همونو هم انجام نمیدیم و مرضی الآن اینقده دوخت نصفه نیمه داره که نگو! یکیش یقه اش وصل نیست. یکیش سجاف نداره. یکیش تو دفتر نکاتش نصفه نوشته شده. اصلن یه وعضی!

تو آشپزی و خانه داری هم همینطور. ساختارم بهم ریخت. دقیقه نودی شدم. کارام تلنبار میشه و تو یکی دو ساعت مونده به آمدن همسری به خونه ، تند تند میوفتم به جون خونه. این دو ساعت همون نیرو محرکه رو فعلا هست. البته گاهی هم نمیشه و نمیرسم. اما گاهی هم سرشار از انرژی مهمونی ده نفره رو هم عالی برگزار میکنم.

کلا عجیبم. خودم از خودم در شگفتم و موندم چی به سرم اومده! اونم آروم و کم کم .


نمیدونم برای اصلاح ساختار مغزم ، برای رفع بی نظمیش و برای کم کردن شلوغیش و صد البته بی انگیزه و بی هدف بودنش چطوری نیرو محرکه ایجاد کنم!

چیکار کنم بتونم دقیق و با برنامه کار کنم؟

هر روز تو یه دفترچه یادداشت مینویسم کارهایی که باید بکنم. حتی ساعتی و دقیق ولی اصلا انجام نمیشن و از لیست خط نمیخورن. آخه چرا؟؟؟!!!!

چقد دلم میخواد لیست کارهام یه روز به موقع تموم بشه و نره تو فردا.

چقد دلم میخواد کارهای عقب افتاده معنویم رو انجام بدم و به آرامش برسم .

چقد دلم میخواد نظم ذهنی ام برقرار بشه تا بتونم شبانه روز وقت اضاف بیارم. هرچند یه جمله جالبی یه جا شنیدم که میگفت با وجود بودن کتاب بیکار بودن ، وقت اضاف آوردن و بی حوصله بودن معنی نداره! 

ولی دلم میخواد اینقده همه چی خوب پیش بره که بتونم به بعضی فانتزیهام و کارهای موردعلاقه ام برسم. و یاد بگیرم و تجربه کنم خیلی چیزها رو. خیلی چیزها هست برای تجربه کردن و دانستن که اگه آدم هر لحظه درگیرش باشه ، اصلا نمی فهمه کی پیر شد کی مُرد!!

اما الآن من تو همین چند قلم موندم اونم اساسی!

و نمیدونم چیکار کنم؟

اغلب با همسری درباره این مسائل گفتگو میکنیم و نتایجی میگیریم و راهکارهایی بهم میدیم ولی خب دلم میخواد نظرات خیلی ها رو در این باره بدونم. اینجا هم که خیلی خلوت شده کسی مشارکت نمیکنه.

در جاهای دیگه هم مردم بحثشون نمیاد تبادل نظر نمیکنن. نمیدونم چرا؟ کسی براش انگار اتفاقات این چنینی نمی افته و اصلا براش مهم نیست دنبال راه حل گشتن و بهبود شرایط ذهنی و روحی و کلا زندگی.

متوجه شدم تو جمعهای مختلف هم آدمها کم حوصله شدن و یا سطحی نگر. زود میخوان نتیجه گیری کنن تموم بشه بره پی کارش!

کاش چند تا دوست صمیمی اهل گفتگو بود که واسه هر مطلبی بشه ساعتها باهاشون حرف زد و مطلب یاد گرفت و راهکارها رو امتحان کرد و در نهایت نتیجه اش بشه بهبود زندگی.



* * * تو زمانیکه این مطالبو مینوشتم ده مرتبه پرت شدم تو کانالهای تبلیغاتی اونم وسط فوران کردن حرفهای من!!! 

کلافه شدم.

یه بارم شارژ گوشی تموم شد و کلا رشته کلام از دستم رفت و همه چی بهم ریخت. اَه.

یادمه تو یه کتابی از زبان همسر علی شریعتی نوشته بود که دکتر شریعتی اینقد مطلب داشت واسه گفتن و نوشتن که وقتی کاری براش پیش میومد ، دلش میخواست تا رشته افکارش از هم نگسست بره تو اتاقش و پشت میزش و بنویسدشون. حتی موقعی که مهمان میومد خونه شون یه سلام احوالپرسی معمولی میکرد و بیشتر میرفت تو اتاقش و سراغ افکارش.

حالا منم وسط فکرهام گوشی خاموش شد یادش افتادم. البته ایشون کجا و من کجا !

منظور این بود رشته افکارم گسست و نفهمیدم چی گفتم!




تاریخ : یکشنبه 14 آبان 1396 | 20:24 | نویسنده : marzi | نظرات (11)

داشتم به واژه ها و معانیشون فکر میکردم.

اینکه نحوه استفاده از یک واژه و در کنارهم قراردادن واژه ها و چیدمانشون تو جمله چقدرررر میتونه معانی گسترده و متفاوتی رو ایجاد کنه.

و به نظر من کسی که زیاد میخونه و زیاد میفهمه ، براحتی با یک جمله ای که یه شخصی بگه یا بنویسه ، میتونه به درونیات اون فرد پی ببره.

کاملا میشه طرف رو شخصیت شناسی کرد با نحوه نوشتارش و یا گفتارش و حتی رفتارش.

چند وقتیه شاید چند سالیه که موقع نوشتن کامنتی برای کسی و یا در فضاهای نوشتاری موجود ، ناگهان وسط اون کامنت stop میکنم و برمیگردم و کل جمله رو از اول و با دقت میخونم که میخواد چی بگه. حتی از زوایای مختلف میخونمش که دقیقا معنی مورد نظر من رو برسونه از هر زاویه که خونده میشه.

اینکار خیلی سخته و تمرین زیاد میخواد که آدم پیش از ارسال کردن نظرش یا ثبت جمله اش در جایی اونو واکاوی کنه که مبادا حرفش برداشتهای ضد و نقیض ایجاد کنه.

یه جور خود کنترلی هست در گفتار و نوشتار. در نوشتار راحت تر انجام میشه. چون واژه ها جلوی چشممونه و اینقدر با لحن و آواهای مختلف در جمله میخونیمش و اصلاحش میکنیم تا بالاخره اون جمله معنی و مفهموم مورد نظرمون رو برسونه.

اما امان از گفتار ...

گفتار در چند لحظه اتفاق میوفته و آنی هست. یهو واژه ها میان کنار هم و جمله از دهان ما خارج میشه و خیلی زود اثرش رو روی مخاطب میذاره و فرصت بازبینی و اصلاحش کمه.

و اونوقت اگر باعث مفهموم اشتباهی در ذهن مخاطب شد باید اینقدر جمله بکار ببریم واسه اصلاح همون جمله اول. و اینکار خیلی وقت گیره و گاهی اگر صد تا جمله آدم بعدش بگه جبران اولی نمیشه و اون اثر خودشو گذاشته.


برای رفتار کمی اوضاع فرق میکنه. رفتار زایده فکر و گفتار ما هست. برایند و مجموعش هست که نمودش هم در حرکات اعضای بدنمونه هم به طریق گرفتار.

اصلاح رفتار اول با اصلاح ذهن و فکر صورت میگیره.

بعدش با اصلاح گفتار و نوشتار و در نهایت حرکات تن و بدن.

کار سخت و زمان بری هست. ولی در دراز مدت جواب میده و مثل نقشی که بر سنگی حک بشه در نهاد آدم نگاشته میشه و دیر از وجود آدم بیرون میره و تغییر مجددش هم سخته.

اینکه افرادی هستن که اینقدر فهم واژگان و رفتارشون بالاست و اینقدر تمرین کردن که وقتی یک رفتار ساده از کسی سر بزنه ، کاملا از درونیات اون فرد آگاه میشن. شخصیت شناسیش میکنن با یک حرف ساده.


این مطالب آدمو به سمتی میبره که قبل از گفتن کلامی یا نوشتن آن ، حتما اونها رو واکاوی کنیم. وقتی هنوز تو مغز ما هستن و شخصیت ما رو بروز ندادن. بعدش تلاش کنیم اصلاحشون کنیم تا موقع گفتار و نوشتار ، واژگان به شکل درستش استفاده بشن و در نهایت باعث بروز رفتار درست ما بشن.




تاریخ : یکشنبه 30 مهر 1396 | 09:11 | نویسنده : marzi | نظرات (6)

همیشه هرچقدر هم روی خودم کار کنم ، بازم تو بعضی مسائل حس حسادت و حسرت بهم دست میده. اصلا دست خودم نیست.

ولی جالبه که بگم حسادتهام هم لاکچرین!

آیا خیلی خنده داره که من نسبت به کیت مدلیتون همسر شاهزاده انگلیس حسودیم میشه؟

به موهاش حسودیم میشه ، به پوستش ، به زیبایی چهره اش. به اندامش. به خوش لباس بودنش و لباسهای بسیااار خوشگلش. به قد بلندش. به جایگاه و اعتبارش.

 و از همه مهمتر  به بچه هاااااااش. 

وای که چقدر دوست دارم بچه هاشو و نمی فهمم اینقدر تبعیض خداوندی رو. 

یه پسر خیلی خوشگل و یه دختر عروسک.


همیشه به این زن فکر میکنم و خوش شانسیش در زندگی.

اینکه از وقتی نطفه اش بسته شد ، با تبعیض خداوندی نسبت به بقیه جایگاه خوبی پیدا کرد.

احتمالا مادر و پدر زیبا و از خانواده اصیل و سرشناس و مهم داشته. ژن های خوب دستچین شدن در وجودش و اونها رو به بچه هاش هم انتقال داد.

از مادر که متولد شد به احتمال زیاد فرم بزرگ شدنش با بقیه دخترهای شهر و کشورشون و حتی جهان فرق داشت و در نهایت ازدواجش و مادر شدنش.

شد ملکه سرزمینی کهن. و من همیشه بهش فکر میکنم که چرا من اون نیستم. چرا اون یکی تو آفریقا و در حال گرسنگی نیست.

چی میشه؟؟

 این جور روابط از کجا میاد؟؟

تو آخرت چطور با افراد مختلف برخورد میشه. آیا متر خدا که اعمال و رفتاره اون دنیا بدن زیبا به حسرت خوران این دنیا عطا میکنه؟! و این حسش رو ارضا میکنه یا نه با همون قیافه دنیوی اش که دوستش نداشت دوباره در آخرت حیات پیدا میکنه ولی مثلا پاداشش حجره ای در بهشته و در نعمتهای این مدلی؟؟!!


چقدر دلم میخواد بدونم حسرت های این مدلی تو آخرت چطور جواب داده میشن؟

مثلا اونیکه پوستش سیاهه و تو دنیا مورد توجه قرار نگرفت اما اعمال و رفتارش خوب بود ، خدا برای پاداشش فقط حجره بهشت رو بهشت میده یا اینکه اونو در بدنی بسیار زیبا و با پوستی سفید حیات دوباره میده؟؟

یا اونیکه تو دنیا حسرت دوست داشته شدن از طرف کسی بدلش مونده ولی در دنیا تقیه کرده و خودشو حفظ کرده ، پاداش اون دنیاش عاشقی واقعی و زیبا و دارا خواهد بود؟؟ این حس و حالش جواب داده میشه؟؟

یا مثلا منی که بچه هام مریض بودن و مردن ، اگر خدا لطف کرد و از من و گناهانم گذشت و تصمیم گرفت به سرای خوبی برم ، آیا بچه هام رو در بدنی سالم و زیبا بهم برمیگردونه؟ مادری رو بهم عطا میکنه؟؟


به نظرم باید اینطور باشه. وگرنه چه دلخوشی تو این دنیا آدم داشته باشه. همش که میشه حسرت و حسادت و غم!!



*‌ * * پست سفر شمالم از دسترس خارج شد. بهمین راحتی و بهمین خوشمزگی!

* * *  اون یکی پست هم خودم چرکنویس کردم. این روزها خود درگیری دارم! کلا حال هیچی ندارم و خیلی بی حوصله ام. 



تاریخ : جمعه 21 مهر 1396 | 11:20 | نویسنده : marzi | نظرات (11)

یه نفر هست که آینده رو پیش بینی میکنه. تا حالا هرچی رو پیش بینی کرده ، واقعا رخ داده.

بیشتر مسائل مربوط به فناوری و تکنولوژی ها رو پیش بینی میکنه.

تعدادیش رو اینجا مینویسم شماها هم بدونید.

خیلی خیلی جالبن. مخصوصا موردیش که میگه در فلان سال انسان نامیرا میشه.




پیش درآمدی بر پیش بینی های "ری کورزویل" در مورد آینده فناوری


سال 2019:

خداحافظی رایانه های شخصی و لوازم جانبی رایانه ها با کابل و سیم


سال 2020:

افزایش قدرت رایانه های شخصی با امکان مقایسه آنها با توان مغز انسان


سال 2021:

امکان دسترسی به اینترنت بی سیم در 85 درصد از نقاط کره زمین


سال 2022:

وضع قانون رفتار انسان ها و ربات ها در ایالات متحده و اروپا(تعیین وظایف و حوزه فعالیت ربات ها)


سال 2024:

اجباری شدن هوش رایانه ای در خودروها(عدم اجازه نشستن پشت خودرو فاقد هوش مصنوعی)


سال 2025:

تشکیل بازارهای بزرگ عضو های مصنوعی بدن انسان


سال 2026:

تمدید عمر به ازای هر ثانیه به کمک پیشرفت علم


سال 2027:

تبدیل ربات های خدمتکار با توان انجام کارهای سخت،همچون یخچال و قهوه جوش،به یک ابزار و دستگاه معمولی در زندگی روزمره انسان


سال 2028:

ارزان و قابل دسترسی شدن انرژی خورشیدی برای مصرف ساکنان زمین


سال 2029:

 هوشمند شدن رایانه ها(در چارچوب مدل سازی رایانه ای مغز انسان)


سال2030:

گسترش استفاده از نانوفناوری در صنعت


سال 2031:

استفاده از چاپگرهای سه بعدی اعضای بدن در تمام بیمارستان ها


سال 2032:

استفاده از نانو رباتها در علم پزشکی (حذف مواد زاید از بدن و اسکن مغز برای کشف اسرار ان)


سال 2034:

نخستین دیدار انسان با هوش مصنوعی


سال 2036:

استفاده از روشهای برنامه نویسی برای برنامه نویسی سلولها و درمان بیماریها


سال 2038:

ظهور ربات های انسان نما(مجهز به هوش مضاعف)


سال 2039:

کاشت مستقیم نانو ماشین ها در مغز(غوطه وری کامل انسان در دنیای مجازی بدون هیچ دستگاهی)


سال 2040: 

کاشت موتور جستجو در بدن انسان(مشاهده نتیجه ان روی لنز یا عینک مخصوص)


سال 2041:

افزایش توان اینترنت به میزان 500 برابر امروز


سال 2042:

نخستین مورد جاودانگی انسان.ارتش نانو ربات ها به کمک سامانه ی دفاعی بدن آمده و انواع بیماری ها را درمان می کند.


سال 2043:

بدن انسان می تواند به کمک نانو ربات ها به هر شکلی که بخواهد در بیاید.


سال 2044:

توانایی هوش غیر بیولوژیکی،میلیاردها برابر هوش انسان


سال 2045:

آغاز عصر تکینگی یا برگشت ناپذیری فناوری،کره ی زمین به یک ابر رایانه تبدیل خواهد شد.


 سال 2099: 

تکینگی فناوری سراسر کره زمین را فرا خواهد گرفت


●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●







تاریخ : شنبه 25 شهریور 1396 | 00:43 | نویسنده : marzi | نظرات (12)

پنج شنبه پیش رو عروسی یکی از بستگانه.

خانم دکتر متخصص داخلی که اخیرا فوق تخصص گوارش تهران قبول شده. 36 سالشه و نامزدش شرکت نفتیه. علیرغم اینکه کلی خواستگار پزشک داشت اینو انتخاب کرد. مامان میگفت خیلی دوستش داره و عاشقش شده و من کلی تعجب کردم واسه این عاشقی. آخه دخترهای این فامیلمون تو بحر ازدواج نبودن. بیشتر دور درس و کار می پلکیدن و همه ی خواستگارانشونو رد میکردن.

عقاید خاصی هم داشتن. مثلا همین خانم دکتر مذکور ، IQ براش خیلی خیلی مهمه.

طوریکه وقتی میخواستن واسه برادرش زن بگیرن ، رتبه کنکورش رو پرسیدن و بعد دیدن رتبه اش بد نبود اونوقت ok دادن.

مامان اینا میگفتن حالا هم پدر خانم دکتر رفته تو شهر پسره و از فامیلها و بستگانشون پرس و جو کرده و حتی نمرات مدرسه و معدلهاشونم چک کرده!!!  که یه وقت آدم کودن و تنبل نداشته باشن تو خانواده شون!!

خیلی این مسئله برای من جالب بود که چقدرررر روی بحث ژنتیک و وراثت و IQ تاکید دارن.

آخه مگه میشه ژن های افراد رو تحت کنترل درآورد؟!

حساسیت خوبه و با دقت وصلت کردن خوبه ولی اینجوریش دیگه عجیب غریبه.

داشتم فکر میکردم اگر این خانم دکتر بعدا خدای نکرده دور از جون خودش یا همسرش نازا شدن چیکار میکنن با این طرز تفکر؟

اگر راهی جز استفاده از تخمک و یا جنین اهدایی نداشتن چی؟؟

خیلیا بودن فکرشون هرگز به این مسائل نمیرسیده ولی براشون اتفاق افتاد. خیلی یهویی.

کلا دنیا و آنچه در آن هست ، همش بر پایه احتمالاته و ما فقط میتونیم تا حد خاصی رعایت کنیم و حساس باشیم. بعضی چیزها از دست ما خارجه.

چنانچه سراغ دارم خانواده ای که چند تا از برادرهای خانم مشکلات مغزی دارن مثل اسکیزوفرنی و خانواده مرد هم بیماریهای روحی عصبی دارن اونوقت بچه های این زوج همگی سالمند و باهوش و سرزنده. 

آدم از خواست خدا ، انگشت به دهن میمونه از بس کارهاش حیرت انگیزه.


ان شالله خانم دکتر مبارکش باشه و عاقبت بخیر بشن و صاحب اولاد سالم و با IQ بالا بشن.



تاریخ : شنبه 18 شهریور 1396 | 13:40 | نویسنده : marzi | نظرات (6)

   1    2    3    4    5      ...    14    >>