X
تبلیغات
زولا

روی تخت که دراز می کشم دستم رو میبرم زیر بالشت نرمم و به خودم اجازه

میدم هنوزم بخوابم.. خوابی بدون دغدغه و نگرانی و اضطراب.

بیدار که میشم تختم را مرتب میکنم . مطمئنم خونه مرتبه و قرار هم نیست مهمونی چیزی بیاد.

فقط دو تا استکان چای مونده تو ظرفشویی که میشورمش و شروع میکنم طبق برنامه داروهامو خوردن و رعایت فواصل زمانیشون که تداخل پیدا نکنن.

در همین حین آهنگهای گوشیمو پلی میکنم. برنج ام را دم میذارم. لباسهای شسته شده رو پهن میکنم روی بند رخت. از بس جا کمه رو بند رخت لباسها رو تا شده روش می چینم تا خشک بشن. خودم با دیدن بند رخت به این منظمی کیف میکنم.

میرم سراغ گلها و آبپاشیشون. بعدم ادامه ناهار.

یه دوری تو خونه میزنم. خوب نگاهش میکنم. دقیق دقیق.

دوستش دارم. آرامشش رو دوست دارم. بزرگیشو دوست دارم. همه چیشو دوست دارم. محل امن زندگی منه. اتاق کار من و همسری با نور زیاد صبحگاهیش که جون میده اونجا کتاب بخونی یا هم خیاطی کنی.

اتاق خواب دلچسبم.

پذیرایی گل و گشاد و بخش بندی شده ام.

تو این همه خوبی بزرگترین حس خوب ، بالاترین نعمت موجود که دیدنش برام مسجله بودن سلامتی و همسر عزیزمه. پناه من . امید من. زندگی من.

کسی که بودنش به گوشه گوشه خونه معنا میده و نبودنش هیچ کدوم از زیبایی هایی که گفتم رو بهم یادآوری نمیکنن و من زندگی رو فقط با دکتر خودم دوست دارم.

این روزها خیلی یهو و بی مقدمه پیشش دراز میکشم. سرم رو روی بازوش میذارم. می بوسمش. اونم منو محکم در آغوش میگیره و می بوسه و میگه عزیز خودمی.

من غرق در خوشبختی ام وقتی دارم براش نسکافه درست میکنم و باهم نسکافه میخوریم و برام جک تعریف میکنه و میخندیم. از ته دل.

دوستش دارم بی نهایت.

اما خدا میدونه تو ذهن و قلب من چه میگذره!!!!

دوریش حتی برای ساعاتی برام زجر آوره. چه برسه به ماهها. درد عشق و دوست داشتن بی حد و حصر را کی میفهمه؟!

من از این دنیا فقط همین چیزهایی که الآن دارم را میخوام. 

بودنشون. 

موندنشون.

خدایا کمکمون کن.

توان بده به ما.

بخاطر پیشرفت. بخاطر انجام کارهایی که باید. خدایا صبر بده. سلامتی باشه و دیدار دوباره ما در خونه آرامشمون.

خدایا روزهای آینده رو به خیر بگذرون.



تاریخ : جمعه 26 مرداد 1397 | 03:31 | نویسنده : marzi | نظرات (0)

1. مامان برای عمل دیسک با چند تا دکتر مشورت کرد و همه متفق القول گفتن فعلا عمل نکن و چند ماه دیگه هم استراحت مطلق باش تا ببینیم آینده چی پیش میاد.

در عوض تو سونوش مشکلات رحمی دیده شد و مجبور به عمل کورتاژ شد. یه روز بردیمش شیراز و عملش انجام دادیم و برگردوندیم یاسوج.

مامان خیلی از عمل میترسید. خیلی واضح بدنش میلرزید. هرچه میگفتم مامان بخدا ترس نداره من خودم انجام دادم راحته. انگار پذیرشش براش سخت بود. بعد عمل گفت آره زیاد سخت نبود. فقط تو حین عمل و جابجایی روی تختها پرستارا رعایت دیسکش رو نکردن و از وقتی اومد خونه درد کمرش شدید تر شد.


2. خواهر کوچیکه ام مامان شکلات آخر مرداد قرار داد منزلشون تمومه و باید اثاث کشی کنن. تو این اوضاع یه خونه دیدن و قرار داد بستن و حالا باید کمکش کنیم واسه اثاث کشی.

طفلی یه بچه بسیار وابسته نق نقو به جونش افتاده که از دستش بسیار کلافه است. 

تازه گاومون جدیدا زاییده و خواهرم درد داشت تو پهلوش رفت سونو و دکتر گفت کیست اندومتریوز داره و راهی جز لاپراسکوپی نداره اونم تو این هیر و ویری!!!

کلا واسه خانواده ما از آسمون میباره.


3. بابام تا حالا چیزی نمیگفت ولی بالاخره به زبون اومد و گفت چشمام مشکل دارن باید برم دکتر.

گمون کنم باید بابام هم عمل کنه چشماشو!

طفلی کی وقت کنه؟! کی به خودش برسه؟!


4. برادرم مشکلاتی تو کارش پیش اومده و اونم ذهنمونو به خودش مشغول کرده.

5. منم رفتم دکتر (مشاوره) برای اینکه بدونم تو چنین اوضاعی باید من چیکار کنم. حال خودم در کل بخاطر سالها مشکل و درد خوب نبود اخیرا مسائل خانواده هم خرابترش کرد.

دکتر گفت حال روحیت اصلا و ابدا مساعد نیست. اول از همه باید  force majeure  به خودت برسی و حال خودتو خوب کنی بعد بری سراغ کمک به خانواده ات. بهمین خاطر داروهای آرامبخش نوشت و جلسات مشاوره. تا ببینم چقدر بتونم تلاش کنم برای بدست آوردن حال خوب.


6. خواهر بزرگم اومده یاسوج مدتی در کنارمون باشه تا سامان بدیم این مشکلات رو. خداروشکر حداقل حال اون فعلا خوبه.


7. اذیت کننده ترین مسئله برای من این روزها خبری هست که همسری بهم داد. اونم اینکه واسه چند ماه میخواد بره مشهد روی پایان نامه اش کار کنه! و منو اینجا تو این اوضاع تنها میذاره. منبع آرامشم بود  و اونم میخواد ازم بگیره.

هرچند مشاور اعتقاد داره اینم حکمتی داره و اتفاقا به اوضاعتون کمک میکنه!



تاریخ : چهارشنبه 24 مرداد 1397 | 12:58 | نویسنده : marzi | نظرات (2)

همین الآن تو گروه فامیل گفتن فرزند پسردایی ام بدنیا اومده. 

پسردایی ام همون که دو سال پیش رفتم عروسیش. همون که قدیما خواستگارم بود.

زیر عکس نوشت گل پسر بابا. چهره اش خیلی شبیه باباشه. یعنی شبیه پسرداییمه. تپل و خوشگل.

سیل تبریکات تو گروه میاد ولی نمیدونم چرا من اشکهام میاد؟!

باید خوشحال باشم که یک زن دیگه روی زمین مادر شد و نازا نیست. 

چرا بغض دارم؟

چه مرگمه؟

خودم میدونم. وقتی دارم تمام تلاشم رو میکنم که حس مادری رو از وجودم بیرون کنم بعضی از این خبرها گند میزنن به همه تلاشم. یکیش هم این!

هر روز گروه دوستان حیات خلوت رو هم که باز میکنم اکثر دوستان بلطف خدا مادر شدن و عمده بحثشون سر بچه هاشونه. من اونجا از چی حرف بزنم؟ 

من مابین این همه بچه و زن باردار چطور این حس رو در خودم بکشم؟!

ناچارم به اینکه خودم رو تبعید کنم به درون خودم! تنهایی و تنهایی و تنهایی.

سخته آرزوهات رو ببینی به سادگی دور و برت هستن اما تو باید نخواهیش. نداشته باشیش!

چه تصمیم سختی گرفتم و خودم خبر نداشتم.

ولی من قوی ام. کم نمیارم.

فوق فوقش دو روز گریه میکنم. بعدش زندگی جریان داره مثل همیشه!



تاریخ : دوشنبه 15 مرداد 1397 | 11:36 | نویسنده : marzi | نظرات (9)

تک و تنهام. روی صندلی آشپزخونه نشسته ام در حالیکه کمربند طبی رو بستم که بیوفتم به جون خونه و تمیزکاری کنم!

بجای شام سیب میخورم و آلو.

همینطور که نگاهم به ظرفشویی پر ظرف خشک شده ، دارم فکر میکنم تو این سی سال زندگی من دائم دارم دور برگردون میرم!

یه مسیری رو انتخاب میکنم در اون راه بسیار سختی و مشقتش رو تحمل میکنم. تجربیاتی یاد میگیرم. گاهی خیلی بدجور تجربه تلخ میکنم و اساسی تو ذهن و قلبم نقش می بنده. اما آخر سر دوباره دور برگردون میام سر پله اول!

همونجایی که مسیرها رو شروع میکنم!

چرا به انتها نمیرسن؟

چرا نتیجه ای که باید رو بهم نمیدن؟

من تنبل و کم کارم یا واقعا نشدنیه؟

اصلا کی مقصره؟

اون از مسیر مادر شدن که میلیونها میلیون با حقوق بسیار ناچیز کارمندی و قسط و وام صرفش کردم تا اینکه بالاخره نتیجه ای که بهش رسیدم همون ابتدای مسیر بود. بدون بچه زندگی کردن! فقط تو این 10 سال بدجور اذیت جسمی و روحی شدم.

اون از مسیر هنر و کارهای هنری که هرکدومو شروع کردم فقط در حد تجربه کردن بود و نتیجه مطلوبی که بشه حاصل دسترنج ، نداشتن.

آخریش خیاطی بود که گردن و کمرمو داغون کرد اونم وقتی تازه میخواستم تبدیلش کنم به شغل و منبع درآمد!!!

اون از درس و دانشگاه که کلا پرونده اش جمع شد و رفت بایگانی. حتی همسرم که دکترا خوند هم پشیمونه از اینکه این مسیر رو مسیر درست میدونست. نتیجه اش فقط قیاس کردن و سرخوردگی بود براش. وقتی تو کشوری زندگی میکنی که پشیزی برای شایسته سالاری و انتخاب بر اساس علم و دانش قائل نمیشن ، جز سرخوردگی و نفرت چی برای آدم میمونه.

چند روزه نگاه کارتن کتابها میکنیم و دست و دلمون به باز کردنشون نمیره. از طرفی به جونمون بسته ان و هیچ رقمه حاضر نیستیم اونها رو به کسی ببخشیم یا به کتابخانه اهدا کنیم.

چقدر سخته دوستداشتنیهات و علائقت منتج به سرخوردگیت بشن!

اینم از وضع زندگی عادی و روزمره مون که در تلاطمات سیاسی و اقتصادی خدا میدونه سرانجامش چی میشه!


* * * بعضی وقتها ، آرشیو وبلاگمو میخونم. حس خاصی بهم دست میده. مرور روزهای زندگی من. روزگار مرضی




تاریخ : چهارشنبه 10 مرداد 1397 | 23:00 | نویسنده : marzi | نظرات (9)

1. از مزون رسما اومدم بیرون. کار خیاطی رو بخاطر گردن درد و کمردرد رها کردم . اولویت با سلامتیه. بعد هم فقط تفریحی واسه خودم لباس میدوزم نه کس دیگه ای.

2. کلاس خیاطی بعد دو سال و نیم با 9 ماهی وقفه میانش بالاخره تموم شد و من و مژگان قراره روزهای آینده فقط دفترهامونو کامل کنیم و دوختهای جا افتاده رو کار کنیم.

3. دکتر به مادرم دو هفته دیگه هم استراحت داد و گفت اگر سر دو هفته بازم درد داشتی برو برای عمل. نامه عملش رو هم نوشت که شیراز انجامش بده.

بین عمل لیزر و باز مونده که من به مامان میگم با چند دکتر دیگه مشورت کن و نظرشونو بگیر بعد اقدام کن. عمل کمر عمل حساس و مهمیه.

4. چند روزیه که فقط استراحت میکنم و میخوابم و موسیقی گوش میدم. بدنم توان از دست رفته اش را داره کم کم بدست میاره. حس میکنم خیلی نیاز داشتم به این چند روز استراحت.

اما حال روحی بدمون و افسردگی هامون همچنان پا برجاست. کافیه کوچکترین حرفی زده بشه سریع اشکامون درمیاد.




تاریخ : شنبه 6 مرداد 1397 | 01:04 | نویسنده : marzi | نظرات (6)


این فیلم بر اساس رمانی به همین نام نوشته خانم مارگارت میچل(رمان برنده جایزه پولیتزر 1936 است) ساخته شده  و در زمینه جنگ های داخلی امریکا برای لغو برده داری، ماجرایی عاشقانه را روایت می کنه که شاید تاکنون مشابهی به این عظمت و شکوه در سینمای جهان نداشته باشه.


مژگان دوست خیاطیم که وصفش کردم براتون ، روزهایی که برای شیمی درمانی تو بیمارستان بستری بود این کتاب رو میخوند و یه جور همزاد پنداری با اسکارلت میکرد. بقولا شخصیتش رو دوست داشت و خودش رو گاهی شبیه اون میدونست.

یادمه پارسال بهم توصیه کرد کتابشو بخونم و من فیلمش رو دیدم.

فیلم طولانیه ولی جذابه. توصیه میکنم حتما ببینیدش.

بهمین خاطر تحلیلش هم طولانی. امیدوارم افرادی که اینجا رو میخونن اذیت نشن و براشون مفید باشه.


اگر اسم فیلم رو تو گوگل بزنید کلی مطلب درباره این فیلم نوشته شده. از تحلیل فیلم درمانی و روان درمانی گرفته تا تحلیل سینمایی و نحوه ساخت فیلم که همه شون جالب توجهن.

من فقط اینجا برداشتهای خودمو مینویسم و احساساتی که با دیدن فیلم بهم دست داد و چیزهایی که ازش درک کردم و یاد گرفتم.

* * * اسکارلت دختری بسیار جذاب و زیباست که همه توجه ها رو به خودش جلب میکنه و اغلب مردان شیفته اش میشن.

اسکارلت شخصیتی هیجانی و عاشق پیشه داره. جسور ، مقاوم و دلفریب خود شیفته و تمایل به اینکه دائما مورد توجه قرار بگیره و دوستش داشته باشن. کمی هم خودخواه. پول دوست و منفعت طلب. که حاضر از هر راهی که شده  اونها رو بدست بیاره.


اما بین این همه کشته و مرده که داره عاشق اشلی میشه. عشقی یکطرفه که آتش به زندگیش میاندازه. و باعث میشه خوبیهای دیگران و زندگی کردنهای دیگه شو قدر ندونه و ازش لذت نبره فقط بخاطر اون عشق یکطرفه خطرناک.

من تجربه عشق یکطرفه نداشتم. نمیتونم حال و احوال اسکارلت رو درک کنم ولی به نظر خودم وقتی دید اشلی ملانی رو دوست داره باید تمام تلاشش رو برای فراموش کردنش میکرد و خوشبختیشو جای دیگری می جست اما اون هرکجا که رفت و با هرکس که ازدواج کرد فقط بخاطر پول بود و از هر فرصتی استفاده میکرد که اشلی رو به سمت خودش بکشونه


* * * اشلی مردی عاقل و تحصیلکرده و باشعور و متین. برای اسکارلت خیلی احترام قائله ولی اونو مناسب ازدواج نمی بینه و عاشق ملانی میشه. و همیشه به عشق ملانی وفا دار میمونه حتی بعد مرگ ملانی.

شخصیت اشلی بسیار دوستداشتنیه چون در تمامی لحظات به تعهدش نسبت به زنی که دوستش داره وفادار بود.



* * * ملانی زنی زیبا و مهربان . شخصیتی آرامبخش و مثبت اندیش و مدیر داره. سراسر خوبی و متانت که اشلی رو شیفته خودش کرده و خودشم بی نهایت اشلی رو دوست میداره.

و جالبه که نسبت به اسکارلت حس منفی نداره و برعکس همه ی زنان دیگه حسودی که نمیکنه هیچ بلکه هواشو داره و همیشه تحسینش میکنه.

و بخاطر همین خصلتش کم کم اسکارلت هم ملانی رو می پذیره.


عاشقانه های اشلی و ملانی رو من خیلی دوست دارم. عشق واقعی و ناب که خیلیم کم پیدا میشه.

بسیار این دو شخصیت رو دوست دارم برخلاف ببیندگان فیلم که اسکارلت رو می پسندن و حتی رت باتلر رو!!!

و جالبه که حتی رت باتلر هم شخصیت ملانی رو تحسین میکنه و براش خیلی خیلی احترام قائله .


* * * رت باتلر شخصیتی خاص! جاه طلب. ثروتمند. خودخواه و کلا رگ خواب زنان دستشه. البته سروان هست و تو کارشم نفوذ بالایی داره. اما مهربانی هایی هم داره. در کل شخصیتش برونگراست و کمی هم مرموز.

خیلی خوب تونست مخ اسکارلت رو بزنه ولی اسکارلت روح و مغزش تماما درگیر اشلی بود و جایی برای بقیه باز نمیکرد در حالیکه در فیلم چند بار با افراد مختلف ازدواج کرد.

من حس میکنم مناسب ترین شخص براش رت باتلر بود ولی چون عشق یکطرفه آتشین نسبت به اشلی داشت و رت باتلر از این موضوع خبر داشت ازش رنجید و آخرشم تنهاش گذاشت.

رت باتلر علیرغم بدیهایی که داشت خیلی بچه شو دوست داشت و حتی اسکارلت رو. خانواده داشتن رو دوست داشت. قدردان انسانهایی چون اشلی و ملانی بود چون معنی خوب بودن رو درک میکرد.

حیف که اسکارلت دیر فهمید که شخص مناسب زندگیش رت باتلره نه اشلی.

دیر فهمید که عشق یکطرفه سرانجامی نداره.

اما تو فیلم من بارها جسور بودن ، قوی بودن و کم نیاوردن اسکارلت در مقابل مشکلات شدید رو تحسین کردم.

هیچ وقت ناامید نشد و هر بار محکمتر از قبل خودشو جمع و جور کرد و حتی به خانواده اش هم سامان داد. این توانایی رو هرکسی نداره.

و من این جمله معروفش رو خیلی دوست دارم :

الآن درباره اش فکر نمیکنم. فردا فکر میکنم و تصمیم میگیرم.


ولی نکته منفی اش خودخواهی بیش از حدش که حتی مادربودن رو هم مجبوری میدونست و دوست نداشت.

از اینجور انسانها و شخصیتها در جوامع زیادن و خوبه که قبل از عاشق شدن و ازدواج کردن آدم شناخت درستی از خودش و روحیاتش داشته باشه و همچنین فردی رو که میخواد باهاش زندگی کنه.

و این فیلم به لحاظ مشاوره های پیش از ازدواج هم ازش استفاده میکنن روانشناسها.

بهرحال. فیلم جذابی بود. من دو بار دیدمش. یکبار بدون پس زمینه ذهنی درباره اش. و یکبار هم بعد مطالعه درباره اش. بار دوم جذابتش برام بیشتر بود. بعد فیلم روزها به افراد و شخصیتها فکر میکردم و ارتباطات منطقی ما بینشون تو ذهنم ایجاد میکردم.


* * * یه فیلم خوب دیگه هم دیدم به نام ذهن زیبا. در پست های بعدی درباره اونم حرف میزنم.



تاریخ : پنج‌شنبه 4 مرداد 1397 | 18:28 | نویسنده : marzi | نظرات (1)

همسری خیلی یهو تو چند دقیقه تصمیم میگیره دوستان رو جمع کنه و باهم برن پیاده روی.

و از آنجا که دوستان خیلی خوب و پایه ای هم داره سه سوت اوکی میدن و همگی میرن پیاده روی و یا شب نشینی های دوستانه.

من همه شونو می شناسم. هم خودشون و هم خانمهاشونو.

با اکثر دوستان همسری راحتم و چقدررررر دلم میخواد منم تو جمعشون باشم.

دلم میخواست منم مرد بودم و باهاشون همه جا میرفتم و میگشتم و حرف میزدم و لذت میبردم از همه چی.

چقدر جمعشونو می پسندم. همه یکدست. با عقایدی تقریبا مشابه ولی با تفاوتهایی جالب که همدیگه رو پوشش میدن و در جهت کمک به هم استفاده میشه نه اذیت کردن همدیگه.

چقدر ساده میگیرن همه چی رو. خیلی زود باهم مچ میشن و دوستان جدید پیدا میکنن. فرد جدید هم خیلی زود باهاشون احساس راحتی میکنه و حلقه دوستانه شون روز به روز گسترده تر میشه.

و من در حسرت داشتن همچین دوستانی هستم!

کاش منم مرد بودم و دوستشون.

والا روحیه ام به جمع های مردونه بیشتر میخونه تا زنونه.

از خاله زنک بازی و بحث های چرت زنان خوشم نمیاد. اغلب جمع های زنانه توش حسادت و چشم و هم چشمی و مقایسه و جزئی نگری هست و من اینها رو دوست ندارم.

خسته ام از زیر ذره بین بودن.

دلم میخواد مردانه حرف بزنم ساده و بدون ته زمینه فکری حسادت گونه.

دلم میخواد بتونم به همه اعتماد کنم باهاشون دوست بشم از بودن در کنارشون لذت ببرم. از آگاهیشون استفاده کنم به فهمم بیافزایم.

اما جمع زنانه خیلی توش این کمبود ها حس میشه.

بجای آگاهی بخشی ، آرامش بخشی ، کمک کردن به هم دقیقا برعکس عمل میکنن.

اغلب بحث های cheap و بی ارزش  که به فهم آدم اضافه که نمیشه هیچ والا میخواد انرژی هم صرف کنی برای مقابله با حسادتها و افکار و روحیات منفیشون.

من تا حالا دوستی نداشتم که وقتی بهش پیام بدم بریم بگردیم فوری و بدون دغدغه بگه باشه بریم.

فقط خواهر کوچیکم این خصلت رو داره و باهاش راحتم و تقریبا بهترین دوستمه البته بعد همسری.


بهرحال ترجیح میدم تو مهمانی ها که میرم تو قسمت مردان بشینم و با اونها همکلام بشم. بحثهاشون منطقی تر و قشنگ تره.

وقتی دوستان همسری میان خونه ما من با خودشون بیشتر حرف دارم تا با خانمهاشون!

خانمهاشون یا پز خریدهای جدیدشونو میدن یا درباره بچه هاشون حرف میزنن که من هیچ اشتراکاتی با اینها ندارم. واسه همین وقتی بدون خانمهاشون میان من خوشحالترم و راحتتر.


نمیدونم من فقط اینطورم یا کس دیگه ای هم مثل من هست؟!

اصلا این اخلاقم بده یا خوب؟!


یادمه از اولین روزی که من و همسری قرار گذاشتیم باهم باشیم همسری یه جمله گفت که هیچ وقت فراموش نمیکنم.

میگفت مرضی من دلم میخواد تو مردانه فکر کنی و بدور از اندیشه های سطح پایین و خاله زنکی موجود در جامعه باشی.

شاید اوایل فکر میکردم داره توهین میکنه به من و همجنسهام ولی الآن می بینم اغلب زنان بحث دلچسبی ندارن تو جمعشون و من خوشم نمیاد.



تاریخ : سه‌شنبه 2 مرداد 1397 | 21:49 | نویسنده : marzi | نظرات (15)

امروز مامان گریه کرد چون نزدیک به دو ماهه سه تا از دیسکهای کمرش پاره شده و فقط رو تخت درازکش افتاده و نمیتونه تکون بخوره.

گریه کرد چون معده درد شدید داره و نمیتونه غذا بخوره. غذا هم که نخوره قندش میوفته چون دیابت داره و دارو مصرف میکنه.

گریه کرد چون همچنان آلرژیش پا برجاست و نفسش تنگ میشه.


امروز خواهر کوچیکم گریه کرد چون پرستار تمام و کمال مادره و بار سنگین خونه بابا رو دوششه و خسته شده و از همه مهمتر شکلات بچه ای بسیاااااااااار نق نقو شده و خیلی اذیتش میکنه. خیلی.

بیشتر بارش به دوش خودشه و عصبی شده دیگه.


امروز و دیشب و هر شب مرضی گریه میکنه و غصه میخوره چون در سن سی سالگی معده درد داره ، کمردرد هم جدیدا گرفته. گردن درد. بی جونی بدبختی.

غصه میخوره که نه میتونه کار خیاطیشو ادامه بده ، نه میتونه تمام وقت خونه باباش باشه و امورات اونجا رو سامون بده و فقط بسنده میکنه به شبها رفتن اونجا و روزهای تعطیل. وقتی هم میاد خونه باید از درد کمر و گردن بناله.

غصه میخوره که نمیتونه تسلا بخش خانواده اش باشه.

و از همه همه اش مهمتر بخاطر مسئله همیشگی غصه دار و نالانه. تمام راه های امیدواری به روش بسته است و دیگه هیچ توانی برای گشایش کارها نداره.

هیچ توانی.



برچسب‌ها: گریه، ناراحتی، غم
تاریخ : یکشنبه 31 تیر 1397 | 22:52 | نویسنده : marzi | نظرات (9)

رو مبل نشسته باشی ، چای زعفران برای خودت و عشقت بریزی و بخوری.

آهنگهای بسیاااار زیبا و جذاب علیرضا قربانی رو گوش بدی و برای لحظاتی از دنیای واقعی دور بشی و لذت نابی رو تجربه کنی .


به دریایی در افتادم  ... که پایانش نمی بینم

کسی را پنجه افکندم ... که درمانش نمیدانم

فراقم سخت میاید ولیکن ... صبر می باید صبر می باید


آواز : علیرضا قربانی


خداروشکر عزیزم پیشمه.

خداروشکر هنوز فرصت برای در آغوش گرفتن ، بوسیدن و بوییدن هم وجود داره.

خداروشکر خونه مون مورد پسندمونه و توش راحتیم با وسایلی معمولی ولی فقط جهت رفع نیازمون. نه چشم و هم چشمی و پز دادن.

خداروشکر توانایی خرید پارچه را هنوز دارم و میتونم برای خودم مانتو بدوزم اونم تو چنین وضع آشفته ای.

خداروشکر توانایی دارم مایحتاجمو خودم بدوزم و از دیدن و استفاده اش لذت ببرم.

خداروشکر هنوز قدرت خرید مواد غذایی رو داریم. کاش خدا کمک کنه و هیچ کس درمانده و محتاج نباشه و قدردان داشته هاش باشه.

خداروشکر بخاطر آرامش خونه ام و سکوت خوبش. برای لحظاتی که میشه توش موسیقی گوش بدی و باهاش بخونی و در کنارش کارهاتو انجام بدی.


الهی آرامش و لذت ها و زیبایی های کوچک را نصیب همه خوبان کن.


* * * چندین روز و ماه سخت رو پشت سر گذاشتم. شاید مقداریشو در پستهای بعد بگم.



تاریخ : سه‌شنبه 26 تیر 1397 | 21:00 | نویسنده : marzi | نظرات (7)

سال 80 وقتی من 14 ساله بودم اومدیم تو خونه جدید بابا اینها که هنوزم ساکنش هستن.

اون موقع خواهر کوچیکه ام که مامان شکلاته 7 سالش بود.

کم کم با همسایه ها آشنا شدیم و بعدم باهم دوست شدیم.

یکی از همسایه ها خانم معلم بود و دو تا دختر داشت و باباشون هم کارمند بود. دختر بزرگش همسن خواهر کوچیکه من بود و اینها باهم همبازی و دوست شدن. خونه خاله ام هم تو همین کوچه بود و دخترش که یه سال از خواهرم کوچیکتره هم با اینها دوست بود. سه تا دوست خوب و جون جونی.

بعدها خاله ام اینها از اونجا رفتن به یه محله دیگه. خواهرم و دختر همسایه باهم دوستیشون ادامه داشت ولی دختر خاله ام رو دیر به دیر میدیدن.

تا اینکه بزرگ میشن و خواهرم ازدواج میکنه و میره سر خونه زندگیش و دوستش هم دانشگاهش یه شهر دیگه میشه و البته خونه اون همسایه هم از اون کوچه میره به یه محله دیگه.

با این اتفاقات دوستی خواهرم و دختر همسایه بیشتر تلفنی میشه و گاهی هم رفتن به پارکی کافی شاپی و ... 

دیگه مثل قدیما دائم پیش هم نبودن ولی خب هنوزم دوست جون جونی ان.

حالا دیشب خواهرم خبری داد شوکه شدم و خیلی هم ناراحت.

دیشب خواهرم با بغض بهم گفت مرضی وقتی آدم یه دوست خیلی خیلی خیلی صمیمی داشته باشه و حالا بفهمه ترنس هست باید چیکار کنه؟؟!!

اولش نگفت کیه. منم گفتم از دید من میتونه هنوزم باهم دوست باشن فقط قالب بدنشون فرق داره. چه ایرادی داره دوست باشن ولی نه به معنای بد موجود در جامعه ایران. بلکه دوستی واقعی و مقدس. مثل من و تو که هم خواهریم هم دوست.

اگر به من باشه ادامه دوستی مشکلی نداره البته اگر خانواده ها بذارن!

بعد وقتی بهم گفت این مشکل برای خودم پیش اومد. میدونی اون شخص کیه؟! 

فلانیه. دختر فلانی!!!

من شوکه شدم. گفتم وااااای راست میگی؟؟!! همین فلانی خودمون؟؟!!

گفت آره.

گفتم کی متوجه شد که این مشکل رو داره؟ 

گفت از دوم سوم دبیرستان.ولی چند روزیه به من گفت. ترسیده منم طردش کنم.

 و تو این چند سال داره میره مشاوره و روان درمانی که بتونه شخصیت جدیدش رو بپذیره و کم کم با عمل جراحی به جامعه مردان بره.

مبگفت مجوز تغییر جنسیتش رو از دادگاه گرفته. مجوز تغییر اسمش و تغییر نوع پوشش رو همه رو گرفته. فقط مونده عمل کی همین تابستون قراره انجام بشه. این مدت هم هورمون درمانی میکرده تا کم کم تبدیلات صورت بگیره.


خواهرم وقتی این خبر رو شنید اینقده گریه کرد که نگو.

باورش نمیشد بهترین دوستش رو دیگه از دست میده.

میگفت رابطه دوستی ما باید چی بشه؟!

دوستش میترسید خواهرم هم مثل بقیه واکنش بدی نشون بده و طردش کنه.

حالا خواهرم مونده باید چه کنه؟!


مثل اینکه قراره دوست خواهرم بعد عمل پذیرش دانشگاههای خارج کشور رو بگیره و مهاجرت کنه. اینجوری براش بهتره. حداقل میتونه اونجا آسوده تر زندگی کنه.

عملش عمل سنگینی هست چون به لحاظ بدنی کاملا مونث هست و فقط به لحاظ روح و ذهن و رفتار مذکره و روحش و ذهنش توانایی پذیرش بدنش رو نداره. باید قالب تنش رو تغییر بده.

چه سخت!!!!


از وقتی اینو شنیدم حالم یه جوری شد. 

توصیه عامیانه جامعه ما به خواهرم قطع این رابطه دوستیه و فراموش کردن دوران کودکی و نوجوانی و جوانی.

هر کی بره به دنیای خودش.

ولی نمیدونم کار و رفتار درست چیه؟!



تاریخ : پنج‌شنبه 21 تیر 1397 | 18:09 | نویسنده : marzi | نظرات (10)

کاش شرایط طوری میشد که یه دختر سالم و زیبای یکساله رو میدادن بهم میگفتن برای تو تا ابد.

آخ که چه خوب میشد.

آخ که چه کیفی داشت رهایی از رنج بارداری و استرسش. رهایی از دارو و آمپول و آزمایش و سونو و ... رهایی از سقط و زایمان و آمپول فشار .

در عوض چشمه جوشان قلب من کمی احساساتش متعادل میشد.

کاش مرضی درک بشه.

کاش خستگیهاش ، دردهاش ، رنج هاش درک بشه.

کاش کسی کاری کنه. 

کاش خدا فراموشش نکنه!


* * * به لطف چرخ خیاطی کمردرد هم به دردهام اضافه شد. اینو کجای دلم بذارم حالا...




تاریخ : سه‌شنبه 19 تیر 1397 | 03:46 | نویسنده : marzi | نظرات (10)

صبح ساعت 4:30 است و من هنوز نخوابیدم!!

بی خواب شدم.

یه باد خنکی میوزه. خیلی خنک و دلچسب. اما من خوابم نمیاد. یه سکوت جالبی هم حکمفرماست که البته صدای باد اونو میشکنه.

چرا باید بزور خودمونو بخوابونیم؟! 

دلم میخواد الآن آهنگ گوش بدم و با لب تاپم ور برم. ولی نمیشه!

فردا هزارتا کار دارم. کی بخوابم کی بیدار بشم؟!





تاریخ : سه‌شنبه 12 تیر 1397 | 04:36 | نویسنده : marzi | نظرات (2)

مژگان رو اولین بار تو کلاس خیاطی دیدم. بسیار پرشور و حال و سرزنده.

از در که وارد میشد بلند به همه سلام میداد و با مربی خوش و بش میکرد و بعد با چند تا از خانمهای پرشور و حال دیگه کلی سلام و احوالپرسی میکرد و بعدش میرفت چرخی تو کلاسها میزد و با همه گرم میگرفت. آخر سر میومد و به درس میرسید.

تو کلاس خیاطی ما گروهی درس میگیریم ولی من چون از آبان دنبال کلاس بودم ولی کسی پیدا نشد باهام باشه ، بهمن ماه ثبت نام کردم اون موقع تنها درس میگرفتم. تا اینکه سال 95  برای 6 ماه رفتم مشهد و بعد برگشتن که دوباره خواستم درسمو ادامه بدم مربیمون مژگان رو با من تو یه گروه قرار داد.

هنوز دو سه تا درس نگرفته بودیم که یه خانم خوش صحبت دیگه شیرازی هم به جمعمون اضافه شد. از اون به بعد من مژگان و اون خانم رو بیشتر شناختم و از بودن باهاشون لذت بردم. اون خانم دو تا دختر داره که یکیش ازدواج کرده و یه نوه کوچولو داره. مژگان هم یه دختر و یه پسر داره که دخترش دانشجو ئه و قراره عروسش کنه.

مژگان شخصیت جالب و قابل تحسینی داره. خیلی ازش خوشم میاد. وقتی تعریف میکنه سراپا گوش میشم.

شخصیتی مثبت نگر ، امیدوار ، پرتلاش ، شیک و امروزی ، با دیدگاهی باز و جذاب.

خیلی زود فهمیدم چند سال پیش بخاطر سرطان روده عمل سختی داشته و هنوز که هنوزه اذیته و دائم میره چکاب پیش دکترش.

داستان اون روزها رو برام تعریف میکرد که به من امید و انگیزه بده. چون از پی جی دی سال 95 من خبر داشت و میدونست خیلی ناامیدم و حالم گرفته است .

میگفت هرکی میومد عیادتش گریه میکرد و با خودشون میگفتن میمیره حتی جلوش گریه میکردن ولی اون به خودش میگفت من بخاطر دخترم باید زنده بمونم. دخترم بهم نیاز داره.

میگفت روحیه مو نباختم. عمل سنگینی انجام دادم و ماهها و سالها درگیرشم. ولی تو همون بیمارستان روی تخت کتاب خوندنم همیشه پابرجا بود. موسیقی همیشه گوش میدادم. به خودم مدام میگفتم باید سرپا بشم و شدم.


مژگان لباس پوشیدنش هم جالبه. عاشق رنگ قرمزه و نحوه پوشش خودش از دخترش جوان پسندتره. اهل خنده و شوخیه.

همیشه تغذیه خاصی تو کیفش داره و به همه ی خانمهای خیاطی تعارف میکنه. همیشه هویج شسته و خرد شده کلم بروکلی شسته و خرد شده ، نخود و کشمش ، گردو ، گاهی شکلات همراهشه. و البته دمنوشهای خاص و خوشمزه اش. اول میره باشگاه بعدش میاد خیاطی. برنامه منظمی برای سلامتیش داره و همین امر باعث شده تا حالا بتونه دوام بیاره و جلوی پیشرفت سرطانش رو بگیره.

مژگان بسیار هنرمنده. تو آزمونهای هنری نمره 100 میاره و بعنوان مربی سالها فعالیت میکنه. فقط خیاطی اونم روش مولر رو مدرکش رو نداشت که حالا داره میگیره.

سرویس خواب میدوزه ، سرویس آشپزخونه ، سرویس عروس ، کیف پارچه ای ، سرمه دوزی ، ملیله دوزی ، دوخت تزئینی روی لباس ، مروارید دوزی  و حتی سرمه دوزی روی چرم هم انجام میده. کارش حرف نداره. همیشه هم مشتری داره و تو خونه کار میکنه.

قراره من برای یادگرفتن دوختن سرویس عروس و روتختی برم پیشش. بعد مولر.

جالبه که تمام وسایل دخترش رو خودش داره آماده میکنه حتی لباس نامزدیشو خودش دوخته. چقد بفکر دخترشه و چقدر جذابه چنین مادر هنرمندی داشتن.


مژگان خیلی انسان شریفیه. پسرش کلی جک و جونور تو خونه داره. کبوتر و  قناری و این چیزها. به گربه های بی پناه غذا میده و میذاره تو خونه شون زندگی کنن. مخصوصا اونهاییش که مریضن یا آسیب دیدن.

چند تا بچه گربه ای که تازه دنیا اومده بودن و مادرشون مرده بود رو با زحمت بسیار زیاد بزرگ کرد. خودش تعریف میکرد خیلی جالب بود. میگفت پدرم دراومد تا بهشون یاد دادم از درخت برن بالا یا بپرن پایین. چقد سخت بود بزرگ کردنشون و اینکه یادشون بدم خودشون غذا پیدا کنن. میگفت صبحها که میرفتم سرکار همه شون دور من حلقه میزدن و پام رو میگرفتن و میو میو کنان التماسم میکردن که باهام ببرمشون. 

همه محله میدونستن خونه مژگان اینها محل حمایت از حیواناته.

مژگان آشپزی اش هم خوبه. وضع مالیشونم خوبه و خیلی هم به بقیه کمک میکنه.

شخصیتش برام خیلی جالب و قابل احترامه. سعی میکنم در محضرش نکات مثبت رو یاد بگیرم و باهم دوران خوبی رو بگذرونیم.

ان شالله سلامت باشه و عمر با عزت و توام با سلامتی داشته باشه.






تاریخ : شنبه 9 تیر 1397 | 00:39 | نویسنده : marzi | نظرات (4)

معده درد خیلی خیلی شدید دارم.

چندین هفته است پدرمو درآورده! 

دلم میخواد اینقده هواااار  بکشم و گریه کنم تا بمیرم از بس درد دارم.



تاریخ : جمعه 1 تیر 1397 | 00:29 | نویسنده : marzi | نظرات (6)

خونه جدید خیلی بهتر از قبلیه.

هم بزرگتره و جا دارتر ،هم راحت تر و آرامش داره. آخه تو کوچه با عرض 12 متره و کوچه آرومیه. طول کوچه کوتاهه و تعداد خونه های توش کمه. ته کوچه هم یه فضای سبزی هست که من همش تو رویاهام خودم و دخترم میریم اونجا بعدازظهرها چای بخوریم و دخترم بازی کنه!

خونه قبلی تو یه خیابون اصلی ورودی یه محله شلوغ بود. عرض خیابون خیلی کم بود. شاید 20 متر!!! بیست متر واسه ورودی یه محله!!!

کلی ماشین  و حتی ماشین سنگین رد میشید . تو خیابون یه مدرسه بود که حدودا 100 متر بالاتر از خونه ما بود. اونوقت نزدیک به مدرسه از دو طرف سرعت گیر گذاشته بودن. جایی که بعد گذشتن از سرعت گیر ماشینها گاز میدن ، دقیقا روبروی خونه ما بود!

پنجره ها معمولی بودن و صدا خیلی راحت میومد تو. مثلا یه بار ساعت دو شب خواب بودیم با صدای گاز یک موتورسیکلت از خواب پریدیم و کلی فحش نثار جد و آباد طرف کردیم.

یه وعضی داشتیم وصف نشدنی!

صدای صف صبحگاهی مدرسه! صدای بیل میکانیکی زمین روبرو که میخواستن بسازن و کلی چیزهای دیگه که مهم ترینش شلوغ بودن اونجا بود.

از طرفی خونه کلی پله داشت. بعد شرقی غربی بود و نور و گرمای شدید ظهر به بعد وسط خونه بود و تابستونا در عذاب بودیم.


اما خونه جدید شمالی جنوبی هست. و شمالی هستیم. یعنی بهترین حالت خونه!

طبقه همکف بدون پله. تو کوچه. اونم کوچه گشاد و خلوت.

فقطم دو واحد هستیم. ما و صاحبخونه. که اونا بالا سر ما هستن.

خونه جدید متراژش گمون کنم 100 متر باشه. کلی کمددیواری و کابینت دارم و همچنین یه انباری خوب. یه حیاط خلوت خیلی فسقلی و یه حیاط جلوی نسبتا خوب. دو تا سرویس بهداشتی که یکیش تو حیاطه و خیلی خوبه موقعی که مهمون میاد.

خلاصه دوستش دارم. هرچند کابینتهاش فلزیه! 

ولی مامان اینها میگن ایراد نداره. قابل اغماضه. ضمن اینکه دیگه نگران نیستی آب بهش بخوره و خراب بشه. راحت میتونی دستمال خیس بکشی بهشون.

اینو راست میگه .

خداروشکر که خونه جدید خیلی از قبلی بهتره. 

فقط خونه قبلی حیاطش خیلی بزرگ بود و کلی باغچه و درخت و گلکاری داشت و درب حیاط هم برقی بود ولی خونه جدید در ورودی ما ساده است اما ورودی صاحبخونه برقیه. باغچه هم نداریم.


همسری رفته بود خونه قبلی باقی مونده وسایل رو بیاره میگفت مرضی وای یه حسی بهم دست داد. یعنی ما اینجا بودیم؟!

صاحبخونه قبلیمون دو تا زن داره هر دوتاش تو یه ساختمون بودن . زن کوچیکه طبقه همکف. بزرگه طبقه اول. ما و یک مستاجر دیگه هم طبقه دوم.

صاحبخونه کلی ماشین داشتن. حیاط همیشه پر بود از ماشین. بزور میخواست از لا به لاشون دربیای.

اما تو خونه جدید فقط ماشین ماست و یه دونه هم ماشین صاحبخونه.


* * *  و اما بریم سر توضیح و توصیف صاحبخونه جدید!!!

بزرگترین نقص خونه جدید آشنا بودن صاحبخونه اشه. اونم صاحبخونه ای که خانمش بسیاااار کنجکاو و میشه گفت فضوله. دلش میخواد از همه چی سر دربیاره.

دائم ما رو زیر نظر میگیره. رفت و آمدهامون. کسانی که میان خونه مون. اینکه امروز دکتر چرا سرکار نرفت؟!

اینکه چرا من امروز خیاطی نرفتم ؟!

 وقتی یکم تن صدای من و دکتر بره بالا سریع میاد پایین ببینه چه خبره؟! ببینه ما دعوا داریم یا نه؟!

به یه بهونه ای میاد و مثلا میگه کولر دیگه خوب کار میکنه؟؟ مثلا فلان چیز دیگه نصب شد؟

و از اینجور حرفا. قشنگ متوجه شدم میخواد سر از کار ما دربیاره. و من نفرررررت دارم از همچین آدمهایی!

یه بار که دلمه برگ انگور درست کردم و بهش دادم وقتی میخواست بشقاب رو بهم برگردونه اومد دم در. تشکر کرد و اینها نذاشت تعارف بکنم بیا تو و اینها سریع خودش رفت داخل تا تو آشپزخونه! منم دنبالش و تو دلم میگفت بابا بدش به خودم ، خودم میدونم کجا بذارمش . خخخخ

یه دیدی آشپزخونه رو زد و گفت هاااا چیدی وسایلتو و راستی لوله ظرفشویی چکه میکنه به دکتر بگو سفتش کنه.

خلاصه میخوام بگم چه وضعی داریم ما. هر روز میاد خونه ما. هر روز!! بلکه هم روزی دو سه بار. میاد خبرهاشو میگیره و میره!! دستورات نحوه زندگی کردن و خانه داری هم بهم میده انگار فقط اون بلده خانه داری کنه! 

من و دکتر بهش میگیم پلیس محله. خخخخ

به شوهرم میگفتم باور کن انگاری میکروفون یا دوربین کار گذاشته باشن زنه میدونست ما درباره چی حرف میزنیم! مثلا یه بارش درباره کولر بود!  یه بارش هم درباره شیلنگ گاز که سوخت. صبح درباره اش باهام حرف زد! 


همش میخواد حواست به رفتار و گفتارت باشه. یاد کتاب 1984 افتادم که میگفت هرجا میریم صفحه سخنگو هست و ما رو بینیه و شنود میکنه. دقیقا وضع ماست!

الآن موندم چه رفتاری باهاش بکنم که این اخلاقشو برای من تغییر بده.

من که هیییییچ وقت خونه شون نرفتم و نمیرم. میخوام وقتایی که میاد جلو در وایستم و نذارم بیاد داخل  د


اوووووف چقدر حرف زدم. دستم درد اومد. 



تاریخ : چهارشنبه 30 خرداد 1397 | 14:19 | نویسنده : marzi | نظرات (8)

نیمه شبه و بسیااااار دلگیرم.

دلم فقط گریه میخواد بهمراه آهنگهای غمگین.



تاریخ : یکشنبه 20 خرداد 1397 | 02:45 | نویسنده : marzi |

گرممه.

هوا خیلی گرم شده مخصوصا نیمه جنوبی کشور از جمله استان ما.

وای یاسوج با این کوهستانی بودنش اینقده گرم شده که نگو. خونه جدید کولر نداره و صاحبخونه قول داده شنبه برامون بخره.

مردیم از گرما ...


داشتم فکر میکردم کتابهامو دم دستم بذارم و هرزگاهی برگردم به سالهای دانشگاه و یکیشو تو آرامش بدون استرس امتحان بخونم.

با خودم میگفتم باید براش وقت بذارم که همسری گفت عمرا بتونی کتاب تخصصی بخونی. انگیزه شو نداری.

خیلی راجع بهش حرف زدیم. راست میگه خوندن متون سنگین علمی و تخصصی انگیزه خیلی بالایی میخواد که من فعلا ندارم و ترجیح میدم شب آید و سرآید. 

ولی خب آدم باید انگیزه رو خودش ایجاد کنه. اما چطوری؟

چطوری انگیزه مطالعه کتابهای معماری منظر و محیط زیست رو ایجاد کنم؟؟!!

بخونمش که چی بشه؟!

چرا تو کشور ما در هر زمینه ای به این سوال میرسیم :

《 که چی بشه؟؟》


چرا امید و انگیزه ای برامون نمونده؟!

من حس پوچی دارم. خیلی زیاد.

تا کی شب آید و سرآید؟!

تا کی تی وی و فضای مجازی و خانه داری و آشپزی؟ آخرش چی؟

اصلا یک انسان تو زندگیش باید چه کنه؟

ما برای چی ایجاد شدیم؟


ذهنم درگیره. جواب سوالامو نمیدونم. خسته ام .... خیلی ....



برچسب‌ها: انگیزه، هدف، پوچی، بیهودگی
تاریخ : شنبه 19 خرداد 1397 | 01:44 | نویسنده : marzi | نظرات (9)

من تکلیفم معلوم بود باید میفرستادنم اتاق عمل. 

دیروز روز شلوغی برای اتاق عمل بود و من یک ساعت تو یه اتاق سبز با لامپهای بزرگ و سرمای خاص درازکش بودم و کلی سیم و دستگاه بهم وصل بود و مقداری استرس داشتم و به تکنسین های اتاق عمل میگفتم نگرانم.

آخرشم با تاخیری یکی دو ساعته عمل شدم.

راحت بهوش اومده بودم و چون 20 ساعتی معده ام خالی بود اذیت نشدم.

ولی امان از لحظات آماده سازی برای عمل. خیلی خیلی خیلی حس بدی بود. یادم میاد حالم دگرگون میشه.

الآنم خوبم. فقط بدنم خرد خاکشیره. انگاری کوه کندم که اینقدر بی جون و خسته ام.

* * *  دیشب یهو صدای داد و بیداد بسیااااار وحشتناکی بلند شد. یه زنی داشت خودشو میزد و موهای خودشو میکند و به یکی از نگهبانان بیمارستان فحش میداد و میگفت میکشمت. خدا لعنتت کنه. 

مثل اینکه بچه کوچیک چند ماهه اش بستری بود. خودش و مادرش کنارش بودن. چون دو نفر همراه این بچه بودن ، مامور بزور یکیشو گرفت کشید که بره بیرون. با کشیدن اون ، بچه از روی تخت میوفته زمین. ارتفاع تخت زیاد بود. 

زنه خیلی ترسید و حالش بد شد گفت بچه ام رو ضربه مغزی کردی. دیگه این بچه برای من سالم نمیشه و اینها.

وای که چقدر خودشو میزد و میخواست بره نگهبان رو بزنه . بیماران و همراهان و پرستارانشون نذاشتن.

دلم کباب شد واسه زنه.

بچه اصلا گریه نمیکرد. حتی سرش خم شد تو بغل پرستار. بردنش ازش سی تی اسکن بگیرن. دیگه نمیدونم چطور شد.

وای که مادر بودن چقدرررر سخته.

وای که اتفاق فقط یه لحظه است و یک عمر بیچارگی و پشیمونی داره.


* * *  یه زنی دو تا بچه داشت که فاصله سنی بینشون کم بود. هر دوتاش مریض شدن و بستریشون کردن. یکیش تو این بیمارستانی که من بودم و یکیش دیگه اش یه بیمارستان دیگه. بیچاره مادره اینجا بود و پدرش پیش اون یکی بچه اش.

داشت میگفت دکتر بهشون گفته مننژیت داره. بیچاره نمیدونست مننژیت چیه. 

تو دلم کلی غصه خوردم برای اینم.


آدم وقتی میره بیمارستان دردهای خودش فراموشش میشه.

خدایا همه ی بیماران را شفا بده.




* * * راستی قسمت 15 فصل سوم سریال شهرزاد رو دیدید؟

آخ که چقدر با دیدنش ناراحت شدم واسه خیلیها. اگرچه قباد ظالم بود ولی دلم براش سوخت. تک و تنها شد و بیچاره.

فرهاد شخصیت بسیار دوستداشتنی که من خیلی عاشقانه های فرهاد و شهرزاد رو دوست داشتم ، زمونه و نامردی هاش چنان روح و جسمش رو آزار دادن که اونو از اندیشه ایده آل گراش دور کرد و کاری کرد که به فکر انتقام بیوفته. زمونه با بدیهاش بالاخره روی منش افراد تاثیر میذاره. هرچقدر هم که آدم مقاومت کنه.

و از همه بیچاره تر شهرزاد که بخاطر عشق زیادش به فرهاد حاضر شد فداکاری کنه و برگرده پیش قباد برای زنده موندن فرهاد. اما فرهاد این کارش رو درک نکرد و انتظار داشت روح آزادیخواهشون همچنان جسور بجنگن اما دیدگاه شهرزاد متفاوت بود. شهرزاد میگفت باید انسان وجود داشته باشه تا فریاد آزادی و آزاد اندیشی رو سر بده. کسی که نیست ، آزادی به چه دردش میخوره.

از طرفی بخاطر شناختی که از قباد داشت و میدونست به ذات آدم پلیدی نیست و فقط بازیچه آدمهای سیاس چون بزرگ آقا شده بود ، دلش برای اینم میسوخت و دوست نداشت کشته بشه و تلاش کرد نجاتش بده.

ولی خب وقتی نظرات افراد درباره فیلم رو میخونی می بینی اکثر افراد جامعه ما سطحی نگرن و واقعا سواد تحلیل کردن ندارن متاسفانه. از طرفی کاملا عجولانه قضاوت میکنن.

افراد زیادی میگفتن شهرزاد مثل فیلم ترکیه ای ها هر بار با یکی هست در صورت اینکه واقعا نمیتونن بفهمن شهرزاد فقط داره تلاش میکنه عشقش فرهاد زنده بمونه به امید زندگی کردنش و اینکه شاید آینده تغییر کنه.

از طرفی درک کرده بود که قباد بازیچه سیاست بزرگانی چون بزرگ آقا و سیستم رابطه بازی و فاسد مملکتیه و طفلی ناخواسته وارد همچین دم و دستگاهی شده بود و اظهر من الشمسه که قدرت و پول آدمها رو از انسانیت دور میکنه و ازشون انسانهای ظالم میسازه.

و شهرزاد اینو درک کرده بود و دلش نمیخواست قباد که کاره ای نبود کشته بشه. شهرزاد فقط دنبال اصلاح رفتار و افکار اطرافیانش بود. همین.

ولی مردم ناجوانمردانه قضاوتش میکنن. و البته همه حق دارن هرجور که درکشون میگه نظر بدن ولی آدم متاسف میشه برای این نوع دیدگاهها که در جامعه ما بسیااااار زیاده.

اینکه اغلب افراد میگن قباد شخصیت دوستداشتنیشون بوده و دلشون میخواد شهرزاد با قباد باشه و فرهاد بمیره.

خیلی برام جالبه که افرادی هستن که از فرهاد و شخصیتش بدشون میاد. اصلا آدم دهنش وا میمونه.

و حسن فتحی بسیار زیبا و هوشمندانه شخصیتها رو تبیین کرد و حتی بازیگران خیلی خوبی براشون انتخاب کرد.

شخصیت اکرم و اقاپرویز و همچنین هوشنگ واقعا جالبن و نماد قشری از جامعه هستن که نباید آدم دست کم بگیردشون. 

دلم میخواد صمیمانه از آقای فتحی تشکر کنم بابت این سریال جذاب و پر حرف.

بی صبرانه منتظر دوشنبه هفته بعد هستم ببینم چطور میشه؟!






تاریخ : سه‌شنبه 8 خرداد 1397 | 09:54 | نویسنده : marzi | نظرات (8)

دیروز و دیشب کلا رو دور بدشانسی بود ...

تصمیم گرفته بودم به خودم و سلامتیم بیشتر اهمیت بدم. بهمین خاطر از صبح زود رفتم دکتر و آزمایشگاه و سونوگرافی و غیره ...

آزمایشم خوب بود خداروشکر ولی سونوم نه. مشکلاتی دارم که احتمالا باید بخاطرش برم بیمارستان و اتاق عمل.

نپرسید چیه و چرا که نمیتونم بگم.

دیروز جواب سونو رو بردم دکتر که بهم بگه چیکار کنم اما اون بی وجدان بهم نوبت نداد و نذاشت ببینمش که بپرسم چرا این مشکلات سراغم اومده. دکتر من فقط با نامه متخصص ، بیمار می پذیره و نوبت دهی عادی نداره. واسه همین پدرم درمیاد تا بخوام ببینمش. بخاطر همین چیزها نفرت دارم از دکتر رفتن و بیمارستان و هرچی که مربوط به پزشکیه.

بعد کلی التماس لطف کرد و زیر برگه سونوم نوشت مراجعه به بیمارستان!!!

انگار ما خودمون نمیدونستیم که این بی موالات بی مسئولیت بهمون بگه.

اینقده فشار بهم اومد و عصبی شدم که سردرد شدید گرفتم و پلکم میپرید. فشارمو گرفتم 13 روی 9 بود. حالم خیلی بد بود. گریه کردم و تا تونستم به این وضع مزخرف موجود در کشور بد و بیراه گفتم. مخصوصا استان نکبتی ما و دکترهای مزخرف و منشیهای نفهمش.

کاش میتونستم عصبانیتمو سر خیلیها خالی کنم.

اولیش هم خدا ....

که آرامش که نمیده هیچ دائم منو حواله میده به بندگان نفهمش.

این از دیروزم.

همین امروز فردا باید برم بیمارستان.

امشب هم خونه صاحبخونه جدیدمون دعوتیم برای افطاری. نمیدونم چی ببرم براش؟!

ا* * *  امروز تولد همسری هست و چهل ساله میشه. دیگه فرصتی نمونده برای پدر و مادر شدن. داریم به میانسالی نزدیک میشیم.

کاش حداقل تا زنده ایم سلامت باشیم.

امیدوارم خدا کمک کنه و ما در کنار هم سالیان دراز با عشق و محبت زندگی کنیم. اگر هم لطف کنه و فرزندی عنایت کنه خوب میشه. هرچند همسری از ته قلبش از بچه نداشتنمون راضیه و چه بسا بسیاااار خوشحال هم هست. گاهی بهم میگه قدر این نعمت رو بدون. خدا بهمون لطف کرد تو قدردان نیستی!

همیشه از بدی و سختی بچه داشتن میگه. قشنگ معلومه دلش نمیخواد.

شاید خدا داره دعاهای اونو مستجاب میکنه!

منم دیگه نمیتونم کاری کنم. تا همینجاشم فقط خودمو اذیت کردم.



* * * از بدشانسی های دیگه دیروز و دیشب این بود :

رئال مادرید با حرکت ناجوانمردانه یکی از بازیکنانش که محمد صلاح رو مصدوم کرد بازی رو برد و البته با همکاری دروازه بان مزخرف لیورپول.




برچسب‌ها: بدشانسی
تاریخ : یکشنبه 6 خرداد 1397 | 12:59 | نویسنده : marzi | نظرات (8)

شب از نیمه گذشته و من در منزل جدیدم روی مبل لم دادم و نگاهم به منظره روبروم خشک شده. یه عالمه کارتن پر وسایل که باید در جای مخصوص خودشون چیده بشن و من این چند هفته پدرم دراومده بخاطر اثاث کشی.

خیلی وقته سرکار نرفتم. سر کلاس نزفتم. باید فکری بکنم.

این روزها وسط شلوغی های اثاث کشی یه رفتارهایی برام جالبن و دلم میخواد راجع بهش حرف بزنم.

چیزی که از نظر من داشتنش ارزشه ، از دید بقیه نداشتنش ارزشمنده.

دنبال خونه که میگشتیم وقتی میگفتیم بچه نداریم ، میشد حس خوشحالی رو در چهره صاحبخونه ها دید. از جهت اینکه ما بچه نداشتیم ارزشمند بودیم.

نه سر و صدایی، نه کثیف کاری و نه اعصاب خردی...

موقعی که زلزله اومده بودیم و ما آواره کوچه و خیابونا بودیم ، وضع ما از بقیه بهتر بود. میشه گفت دل نگرانیمونم کمتر بود.

وقتی میریم خونه اقوام با روی گشاده ما رو پذیرا هستن. یادمه یکیش میگفت شما کیس خوبی برای ارتباط هستین. بچه که ندارین همه خوششون میاد از مهمون بی اذیت. میگفت شب بمونید خونه مون. اگر کسان دیگه ای که بچه دارن بودن اصلا بهشون اصرار نمیکردم و اینجور حرفا.

تو مسافرتهای خاص مثلا با اتوبوس ما راحت تر بودیم و افراد بچه دار واقعا اذیت میشدن.

تو انجام کارهای بیرون و شغل و ایده و غیره جزو اولین گزینه های پیشنهادی هستیم. بقولا دست و پامون بند نیست.

خلاصه رفتار اغلب افراد و افکارشون و حتی تا حدودی افکار خود ما ، بچه نداشتن رو امتیاز میدونه و بهش ارزش میده اما به افراد بچه دار نه. انگاری از این خانواده ها فراری ان.

اگر اینطوره چرا همه بچه میارن؟؟؟؟؟؟

در صورتیکه تو حالت بچه نداشتن از همه جهت به نفع اون خانواده است!!!


امروز که تعطیل بود بخیال خودمون از فرصت تعطیلی استفاده میکنیم و کلی کار میکنیم تو خونه.

داشتم حیاط جلویی رو میشستم که یکی از همکاران همسری گفت میخوام بیام خونه تون.

از ته قلبم دعا میکردم زن و بچه اش نیان.

مطمئن بودم درک خانمه اینقدر پایینه که نفهمه خودش و بچه هاش مزاحم این وضع من هستن. آخرشم با همون درک پایینش تشریفشونو آوردن وسط کلی کارتن و شلوغی. اونم با دو تا پسر فضول و بی معنی.

سه چهار ساعت هم موندن و بهترین ساعات چیدمان منو حروم کردن اینها.  اه.

عصبی شدم از دستشون.



خلاصه اینکه من برام بچه داشتن ارزشمند بود ولی مثل اینکه معیارهای ارزش گذاری بقیه فرق داره .





تاریخ : شنبه 5 خرداد 1397 | 01:18 | نویسنده : marzi | نظرات (9)
مطالب قدیمی تر


  • paper | خرید رپورتاژ آگهی دائمی | بازی آنلاین
  • ماه دامین | خرید رپورتاژ دائمی