X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
جمعه 1 تیر 1397 @ 00:29

معده درد

معده درد خیلی خیلی شدید دارم.

چندین هفته است پدرمو درآورده! 

دلم میخواد اینقده هواااار  بکشم و گریه کنم تا بمیرم از بس درد دارم.

چهارشنبه 30 خرداد 1397 @ 14:19

خانه و صاحبخانه جدید

خونه جدید خیلی بهتر از قبلیه.

هم بزرگتره و جا دارتر ،هم راحت تر و آرامش داره. آخه تو کوچه با عرض 12 متره و کوچه آرومیه. طول کوچه کوتاهه و تعداد خونه های توش کمه. ته کوچه هم یه فضای سبزی هست که من همش تو رویاهام خودم و دخترم میریم اونجا بعدازظهرها چای بخوریم و دخترم بازی کنه!

خونه قبلی تو یه خیابون اصلی ورودی یه محله شلوغ بود. عرض خیابون خیلی کم بود. شاید 20 متر!!! بیست متر واسه ورودی یه محله!!!

کلی ماشین  و حتی ماشین سنگین رد میشید . تو خیابون یه مدرسه بود که حدودا 100 متر بالاتر از خونه ما بود. اونوقت نزدیک به مدرسه از دو طرف سرعت گیر گذاشته بودن. جایی که بعد گذشتن از سرعت گیر ماشینها گاز میدن ، دقیقا روبروی خونه ما بود!

پنجره ها معمولی بودن و صدا خیلی راحت میومد تو. مثلا یه بار ساعت دو شب خواب بودیم با صدای گاز یک موتورسیکلت از خواب پریدیم و کلی فحش نثار جد و آباد طرف کردیم.

یه وعضی داشتیم وصف نشدنی!

صدای صف صبحگاهی مدرسه! صدای بیل میکانیکی زمین روبرو که میخواستن بسازن و کلی چیزهای دیگه که مهم ترینش شلوغ بودن اونجا بود.

از طرفی خونه کلی پله داشت. بعد شرقی غربی بود و نور و گرمای شدید ظهر به بعد وسط خونه بود و تابستونا در عذاب بودیم.


اما خونه جدید شمالی جنوبی هست. و شمالی هستیم. یعنی بهترین حالت خونه!

طبقه همکف بدون پله. تو کوچه. اونم کوچه گشاد و خلوت.

فقطم دو واحد هستیم. ما و صاحبخونه. که اونا بالا سر ما هستن.

خونه جدید متراژش گمون کنم 100 متر باشه. کلی کمددیواری و کابینت دارم و همچنین یه انباری خوب. یه حیاط خلوت خیلی فسقلی و یه حیاط جلوی نسبتا خوب. دو تا سرویس بهداشتی که یکیش تو حیاطه و خیلی خوبه موقعی که مهمون میاد.

خلاصه دوستش دارم. هرچند کابینتهاش فلزیه! 

ولی مامان اینها میگن ایراد نداره. قابل اغماضه. ضمن اینکه دیگه نگران نیستی آب بهش بخوره و خراب بشه. راحت میتونی دستمال خیس بکشی بهشون.

اینو راست میگه .

خداروشکر که خونه جدید خیلی از قبلی بهتره. 

فقط خونه قبلی حیاطش خیلی بزرگ بود و کلی باغچه و درخت و گلکاری داشت و درب حیاط هم برقی بود ولی خونه جدید در ورودی ما ساده است اما ورودی صاحبخونه برقیه. باغچه هم نداریم.


همسری رفته بود خونه قبلی باقی مونده وسایل رو بیاره میگفت مرضی وای یه حسی بهم دست داد. یعنی ما اینجا بودیم؟!

صاحبخونه قبلیمون دو تا زن داره هر دوتاش تو یه ساختمون بودن . زن کوچیکه طبقه همکف. بزرگه طبقه اول. ما و یک مستاجر دیگه هم طبقه دوم.

صاحبخونه کلی ماشین داشتن. حیاط همیشه پر بود از ماشین. بزور میخواست از لا به لاشون دربیای.

اما تو خونه جدید فقط ماشین ماست و یه دونه هم ماشین صاحبخونه.


* * *  و اما بریم سر توضیح و توصیف صاحبخونه جدید!!!

بزرگترین نقص خونه جدید آشنا بودن صاحبخونه اشه. اونم صاحبخونه ای که خانمش بسیاااار کنجکاو و میشه گفت فضوله. دلش میخواد از همه چی سر دربیاره.

دائم ما رو زیر نظر میگیره. رفت و آمدهامون. کسانی که میان خونه مون. اینکه امروز دکتر چرا سرکار نرفت؟!

اینکه چرا من امروز خیاطی نرفتم ؟!

 وقتی یکم تن صدای من و دکتر بره بالا سریع میاد پایین ببینه چه خبره؟! ببینه ما دعوا داریم یا نه؟!

به یه بهونه ای میاد و مثلا میگه کولر دیگه خوب کار میکنه؟؟ مثلا فلان چیز دیگه نصب شد؟

و از اینجور حرفا. قشنگ متوجه شدم میخواد سر از کار ما دربیاره. و من نفرررررت دارم از همچین آدمهایی!

یه بار که دلمه برگ انگور درست کردم و بهش دادم وقتی میخواست بشقاب رو بهم برگردونه اومد دم در. تشکر کرد و اینها نذاشت تعارف بکنم بیا تو و اینها سریع خودش رفت داخل تا تو آشپزخونه! منم دنبالش و تو دلم میگفت بابا بدش به خودم ، خودم میدونم کجا بذارمش . خخخخ

یه دیدی آشپزخونه رو زد و گفت هاااا چیدی وسایلتو و راستی لوله ظرفشویی چکه میکنه به دکتر بگو سفتش کنه.

خلاصه میخوام بگم چه وضعی داریم ما. هر روز میاد خونه ما. هر روز!! بلکه هم روزی دو سه بار. میاد خبرهاشو میگیره و میره!! دستورات نحوه زندگی کردن و خانه داری هم بهم میده انگار فقط اون بلده خانه داری کنه! 

من و دکتر بهش میگیم پلیس محله. خخخخ

به شوهرم میگفتم باور کن انگاری میکروفون یا دوربین کار گذاشته باشن زنه میدونست ما درباره چی حرف میزنیم! مثلا یه بارش درباره کولر بود!  یه بارش هم درباره شیلنگ گاز که سوخت. صبح درباره اش باهام حرف زد! 


همش میخواد حواست به رفتار و گفتارت باشه. یاد کتاب 1984 افتادم که میگفت هرجا میریم صفحه سخنگو هست و ما رو بینیه و شنود میکنه. دقیقا وضع ماست!

الآن موندم چه رفتاری باهاش بکنم که این اخلاقشو برای من تغییر بده.

من که هیییییچ وقت خونه شون نرفتم و نمیرم. میخوام وقتایی که میاد جلو در وایستم و نذارم بیاد داخل  د


اوووووف چقدر حرف زدم. دستم درد اومد. 

یکشنبه 20 خرداد 1397 @ 02:45

غمگینم

نیمه شبه و بسیااااار دلگیرم.

دلم فقط گریه میخواد بهمراه آهنگهای غمگین.

شنبه 19 خرداد 1397 @ 01:44

انگیزه

گرممه.

هوا خیلی گرم شده مخصوصا نیمه جنوبی کشور از جمله استان ما.

وای یاسوج با این کوهستانی بودنش اینقده گرم شده که نگو. خونه جدید کولر نداره و صاحبخونه قول داده شنبه برامون بخره.

مردیم از گرما ...


داشتم فکر میکردم کتابهامو دم دستم بذارم و هرزگاهی برگردم به سالهای دانشگاه و یکیشو تو آرامش بدون استرس امتحان بخونم.

با خودم میگفتم باید براش وقت بذارم که همسری گفت عمرا بتونی کتاب تخصصی بخونی. انگیزه شو نداری.

خیلی راجع بهش حرف زدیم. راست میگه خوندن متون سنگین علمی و تخصصی انگیزه خیلی بالایی میخواد که من فعلا ندارم و ترجیح میدم شب آید و سرآید. 

ولی خب آدم باید انگیزه رو خودش ایجاد کنه. اما چطوری؟

چطوری انگیزه مطالعه کتابهای معماری منظر و محیط زیست رو ایجاد کنم؟؟!!

بخونمش که چی بشه؟!

چرا تو کشور ما در هر زمینه ای به این سوال میرسیم :

《 که چی بشه؟؟》


چرا امید و انگیزه ای برامون نمونده؟!

من حس پوچی دارم. خیلی زیاد.

تا کی شب آید و سرآید؟!

تا کی تی وی و فضای مجازی و خانه داری و آشپزی؟ آخرش چی؟

اصلا یک انسان تو زندگیش باید چه کنه؟

ما برای چی ایجاد شدیم؟


ذهنم درگیره. جواب سوالامو نمیدونم. خسته ام .... خیلی ....

برچسب‌ها: انگیزه، هدف، پوچی، بیهودگی
سه‌شنبه 8 خرداد 1397 @ 09:54

مشاهدات بیمارستانی و تحلیل سریال شهرزاد

من تکلیفم معلوم بود باید میفرستادنم اتاق عمل. 

دیروز روز شلوغی برای اتاق عمل بود و من یک ساعت تو یه اتاق سبز با لامپهای بزرگ و سرمای خاص درازکش بودم و کلی سیم و دستگاه بهم وصل بود و مقداری استرس داشتم و به تکنسین های اتاق عمل میگفتم نگرانم.

آخرشم با تاخیری یکی دو ساعته عمل شدم.

راحت بهوش اومده بودم و چون 20 ساعتی معده ام خالی بود اذیت نشدم.

ولی امان از لحظات آماده سازی برای عمل. خیلی خیلی خیلی حس بدی بود. یادم میاد حالم دگرگون میشه.

الآنم خوبم. فقط بدنم خرد خاکشیره. انگاری کوه کندم که اینقدر بی جون و خسته ام.

* * *  دیشب یهو صدای داد و بیداد بسیااااار وحشتناکی بلند شد. یه زنی داشت خودشو میزد و موهای خودشو میکند و به یکی از نگهبانان بیمارستان فحش میداد و میگفت میکشمت. خدا لعنتت کنه. 

مثل اینکه بچه کوچیک چند ماهه اش بستری بود. خودش و مادرش کنارش بودن. چون دو نفر همراه این بچه بودن ، مامور بزور یکیشو گرفت کشید که بره بیرون. با کشیدن اون ، بچه از روی تخت میوفته زمین. ارتفاع تخت زیاد بود. 

زنه خیلی ترسید و حالش بد شد گفت بچه ام رو ضربه مغزی کردی. دیگه این بچه برای من سالم نمیشه و اینها.

وای که چقدر خودشو میزد و میخواست بره نگهبان رو بزنه . بیماران و همراهان و پرستارانشون نذاشتن.

دلم کباب شد واسه زنه.

بچه اصلا گریه نمیکرد. حتی سرش خم شد تو بغل پرستار. بردنش ازش سی تی اسکن بگیرن. دیگه نمیدونم چطور شد.

وای که مادر بودن چقدرررر سخته.

وای که اتفاق فقط یه لحظه است و یک عمر بیچارگی و پشیمونی داره.


* * *  یه زنی دو تا بچه داشت که فاصله سنی بینشون کم بود. هر دوتاش مریض شدن و بستریشون کردن. یکیش تو این بیمارستانی که من بودم و یکیش دیگه اش یه بیمارستان دیگه. بیچاره مادره اینجا بود و پدرش پیش اون یکی بچه اش.

داشت میگفت دکتر بهشون گفته مننژیت داره. بیچاره نمیدونست مننژیت چیه. 

تو دلم کلی غصه خوردم برای اینم.


آدم وقتی میره بیمارستان دردهای خودش فراموشش میشه.

خدایا همه ی بیماران را شفا بده.




* * * راستی قسمت 15 فصل سوم سریال شهرزاد رو دیدید؟

آخ که چقدر با دیدنش ناراحت شدم واسه خیلیها. اگرچه قباد ظالم بود ولی دلم براش سوخت. تک و تنها شد و بیچاره.

فرهاد شخصیت بسیار دوستداشتنی که من خیلی عاشقانه های فرهاد و شهرزاد رو دوست داشتم ، زمونه و نامردی هاش چنان روح و جسمش رو آزار دادن که اونو از اندیشه ایده آل گراش دور کرد و کاری کرد که به فکر انتقام بیوفته. زمونه با بدیهاش بالاخره روی منش افراد تاثیر میذاره. هرچقدر هم که آدم مقاومت کنه.

و از همه بیچاره تر شهرزاد که بخاطر عشق زیادش به فرهاد حاضر شد فداکاری کنه و برگرده پیش قباد برای زنده موندن فرهاد. اما فرهاد این کارش رو درک نکرد و انتظار داشت روح آزادیخواهشون همچنان جسور بجنگن اما دیدگاه شهرزاد متفاوت بود. شهرزاد میگفت باید انسان وجود داشته باشه تا فریاد آزادی و آزاد اندیشی رو سر بده. کسی که نیست ، آزادی به چه دردش میخوره.

از طرفی بخاطر شناختی که از قباد داشت و میدونست به ذات آدم پلیدی نیست و فقط بازیچه آدمهای سیاس چون بزرگ آقا شده بود ، دلش برای اینم میسوخت و دوست نداشت کشته بشه و تلاش کرد نجاتش بده.

ولی خب وقتی نظرات افراد درباره فیلم رو میخونی می بینی اکثر افراد جامعه ما سطحی نگرن و واقعا سواد تحلیل کردن ندارن متاسفانه. از طرفی کاملا عجولانه قضاوت میکنن.

افراد زیادی میگفتن شهرزاد مثل فیلم ترکیه ای ها هر بار با یکی هست در صورت اینکه واقعا نمیتونن بفهمن شهرزاد فقط داره تلاش میکنه عشقش فرهاد زنده بمونه به امید زندگی کردنش و اینکه شاید آینده تغییر کنه.

از طرفی درک کرده بود که قباد بازیچه سیاست بزرگانی چون بزرگ آقا و سیستم رابطه بازی و فاسد مملکتیه و طفلی ناخواسته وارد همچین دم و دستگاهی شده بود و اظهر من الشمسه که قدرت و پول آدمها رو از انسانیت دور میکنه و ازشون انسانهای ظالم میسازه.

و شهرزاد اینو درک کرده بود و دلش نمیخواست قباد که کاره ای نبود کشته بشه. شهرزاد فقط دنبال اصلاح رفتار و افکار اطرافیانش بود. همین.

ولی مردم ناجوانمردانه قضاوتش میکنن. و البته همه حق دارن هرجور که درکشون میگه نظر بدن ولی آدم متاسف میشه برای این نوع دیدگاهها که در جامعه ما بسیااااار زیاده.

اینکه اغلب افراد میگن قباد شخصیت دوستداشتنیشون بوده و دلشون میخواد شهرزاد با قباد باشه و فرهاد بمیره.

خیلی برام جالبه که افرادی هستن که از فرهاد و شخصیتش بدشون میاد. اصلا آدم دهنش وا میمونه.

و حسن فتحی بسیار زیبا و هوشمندانه شخصیتها رو تبیین کرد و حتی بازیگران خیلی خوبی براشون انتخاب کرد.

شخصیت اکرم و اقاپرویز و همچنین هوشنگ واقعا جالبن و نماد قشری از جامعه هستن که نباید آدم دست کم بگیردشون. 

دلم میخواد صمیمانه از آقای فتحی تشکر کنم بابت این سریال جذاب و پر حرف.

بی صبرانه منتظر دوشنبه هفته بعد هستم ببینم چطور میشه؟!




یکشنبه 6 خرداد 1397 @ 12:59

روز بدشانسی

دیروز و دیشب کلا رو دور بدشانسی بود ...

تصمیم گرفته بودم به خودم و سلامتیم بیشتر اهمیت بدم. بهمین خاطر از صبح زود رفتم دکتر و آزمایشگاه و سونوگرافی و غیره ...

آزمایشم خوب بود خداروشکر ولی سونوم نه. مشکلاتی دارم که احتمالا باید بخاطرش برم بیمارستان و اتاق عمل.

نپرسید چیه و چرا که نمیتونم بگم.

دیروز جواب سونو رو بردم دکتر که بهم بگه چیکار کنم اما اون بی وجدان بهم نوبت نداد و نذاشت ببینمش که بپرسم چرا این مشکلات سراغم اومده. دکتر من فقط با نامه متخصص ، بیمار می پذیره و نوبت دهی عادی نداره. واسه همین پدرم درمیاد تا بخوام ببینمش. بخاطر همین چیزها نفرت دارم از دکتر رفتن و بیمارستان و هرچی که مربوط به پزشکیه.

بعد کلی التماس لطف کرد و زیر برگه سونوم نوشت مراجعه به بیمارستان!!!

انگار ما خودمون نمیدونستیم که این بی موالات بی مسئولیت بهمون بگه.

اینقده فشار بهم اومد و عصبی شدم که سردرد شدید گرفتم و پلکم میپرید. فشارمو گرفتم 13 روی 9 بود. حالم خیلی بد بود. گریه کردم و تا تونستم به این وضع مزخرف موجود در کشور بد و بیراه گفتم. مخصوصا استان نکبتی ما و دکترهای مزخرف و منشیهای نفهمش.

کاش میتونستم عصبانیتمو سر خیلیها خالی کنم.

اولیش هم خدا ....

که آرامش که نمیده هیچ دائم منو حواله میده به بندگان نفهمش.

این از دیروزم.

همین امروز فردا باید برم بیمارستان.

امشب هم خونه صاحبخونه جدیدمون دعوتیم برای افطاری. نمیدونم چی ببرم براش؟!

ا* * *  امروز تولد همسری هست و چهل ساله میشه. دیگه فرصتی نمونده برای پدر و مادر شدن. داریم به میانسالی نزدیک میشیم.

کاش حداقل تا زنده ایم سلامت باشیم.

امیدوارم خدا کمک کنه و ما در کنار هم سالیان دراز با عشق و محبت زندگی کنیم. اگر هم لطف کنه و فرزندی عنایت کنه خوب میشه. هرچند همسری از ته قلبش از بچه نداشتنمون راضیه و چه بسا بسیاااار خوشحال هم هست. گاهی بهم میگه قدر این نعمت رو بدون. خدا بهمون لطف کرد تو قدردان نیستی!

همیشه از بدی و سختی بچه داشتن میگه. قشنگ معلومه دلش نمیخواد.

شاید خدا داره دعاهای اونو مستجاب میکنه!

منم دیگه نمیتونم کاری کنم. تا همینجاشم فقط خودمو اذیت کردم.



* * * از بدشانسی های دیگه دیروز و دیشب این بود :

رئال مادرید با حرکت ناجوانمردانه یکی از بازیکنانش که محمد صلاح رو مصدوم کرد بازی رو برد و البته با همکاری دروازه بان مزخرف لیورپول.


برچسب‌ها: بدشانسی
شنبه 5 خرداد 1397 @ 01:18

ارزش گذاری

شب از نیمه گذشته و من در منزل جدیدم روی مبل لم دادم و نگاهم به منظره روبروم خشک شده. یه عالمه کارتن پر وسایل که باید در جای مخصوص خودشون چیده بشن و من این چند هفته پدرم دراومده بخاطر اثاث کشی.

خیلی وقته سرکار نرفتم. سر کلاس نزفتم. باید فکری بکنم.

این روزها وسط شلوغی های اثاث کشی یه رفتارهایی برام جالبن و دلم میخواد راجع بهش حرف بزنم.

چیزی که از نظر من داشتنش ارزشه ، از دید بقیه نداشتنش ارزشمنده.

دنبال خونه که میگشتیم وقتی میگفتیم بچه نداریم ، میشد حس خوشحالی رو در چهره صاحبخونه ها دید. از جهت اینکه ما بچه نداشتیم ارزشمند بودیم.

نه سر و صدایی، نه کثیف کاری و نه اعصاب خردی...

موقعی که زلزله اومده بودیم و ما آواره کوچه و خیابونا بودیم ، وضع ما از بقیه بهتر بود. میشه گفت دل نگرانیمونم کمتر بود.

وقتی میریم خونه اقوام با روی گشاده ما رو پذیرا هستن. یادمه یکیش میگفت شما کیس خوبی برای ارتباط هستین. بچه که ندارین همه خوششون میاد از مهمون بی اذیت. میگفت شب بمونید خونه مون. اگر کسان دیگه ای که بچه دارن بودن اصلا بهشون اصرار نمیکردم و اینجور حرفا.

تو مسافرتهای خاص مثلا با اتوبوس ما راحت تر بودیم و افراد بچه دار واقعا اذیت میشدن.

تو انجام کارهای بیرون و شغل و ایده و غیره جزو اولین گزینه های پیشنهادی هستیم. بقولا دست و پامون بند نیست.

خلاصه رفتار اغلب افراد و افکارشون و حتی تا حدودی افکار خود ما ، بچه نداشتن رو امتیاز میدونه و بهش ارزش میده اما به افراد بچه دار نه. انگاری از این خانواده ها فراری ان.

اگر اینطوره چرا همه بچه میارن؟؟؟؟؟؟

در صورتیکه تو حالت بچه نداشتن از همه جهت به نفع اون خانواده است!!!


امروز که تعطیل بود بخیال خودمون از فرصت تعطیلی استفاده میکنیم و کلی کار میکنیم تو خونه.

داشتم حیاط جلویی رو میشستم که یکی از همکاران همسری گفت میخوام بیام خونه تون.

از ته قلبم دعا میکردم زن و بچه اش نیان.

مطمئن بودم درک خانمه اینقدر پایینه که نفهمه خودش و بچه هاش مزاحم این وضع من هستن. آخرشم با همون درک پایینش تشریفشونو آوردن وسط کلی کارتن و شلوغی. اونم با دو تا پسر فضول و بی معنی.

سه چهار ساعت هم موندن و بهترین ساعات چیدمان منو حروم کردن اینها.  اه.

عصبی شدم از دستشون.



خلاصه اینکه من برام بچه داشتن ارزشمند بود ولی مثل اینکه معیارهای ارزش گذاری بقیه فرق داره .



جمعه 28 اردیبهشت 1397 @ 03:16

عادی شدن

گاهی لذت رسیدن به آرزوهای بزرگ ، آن قدر کوچیکه که برای آدم داشتنش عادی میشه. خیلی هم عادی.

انگار نه انگار روزی آرزوی بزرگ و دست نیافتنی بود ...


داشتم فکر میکردم که الآن آرزوی بزرگم چیه؟ اگر بهش برسم بعدش چه حسی بهم دست میده. زندگی بعد داشتنش چه شکلی میشه؟

مسلما  آرزوی بزرگ این روزهای من داشتن فرزندی سالم و صالحه.

یک آن یادم اومد من تو زندگی بارها این حس رو تجربه کردم. خیلی چیزها داشتنشون برام دست نیافتنی و بزرگ بودن. اما الآن دارمشون و برام خیلی خیلی عادی ان و من یادم میره که مثل قبلترها ذوقشونو داشته باشم. براشون ولع داشته باشم. انگار حس و حالم کم شده و برام عادی شدن.


یادم باشه اگر روزی بچه دار شدم  ، تلاش کنم با یادآوری این روزها و احساساتم ،  برام عادی و معمولی نشه. همچنان جذاب باشه و براش شوق و ذوق داشته باشم.




پی نوشت :

فافا جونم ، شاه پری جون ، مامان صبا جون ، آزاده جون ، ژاله جون ، سارا جون ، فاطمه جون و دوستانی که وبلاگهاتون خیلی وقته آپدیت نشده میشه بیاین و بگین خوبید؟؟؟

نظرات رو هم که بستین. خودتونم که نمیاین حرفی بزنید.

لطفا اگر اینجا رو خوندین منو از حالتون بی خبر نذارین.

محیا جون میدونم هرزگاهی به اینجا سر میزنی ان شالله شما هم خوب و سلامت باشین. دلم برای نوشته های زیبات تنگ شده.

چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 @ 21:09

خانه رویاها

چند روزیه سرکار و کلاس نرفتم. موندم خونه اثاث کارتن بندی میکنم.

لا به لای کارها واسه رفع خستگی میرم سری به پبج های اینستا میرنم. 

جدیدا خیلی گرایشم به پیجهای چیدمان منزل زیاد شده.

اغلب اونهایی که عکس میفرستن تو پیجها کلی خرج کردن واسه خونه هاشون. خیلیها لوکس زندگی میکنن. نمیدونم این پولها رو از کجا میارن؟؟ 

چرا ما برای خرید ضروری ترینها هم پول نداریم؟؟ اونوقت مردم وسائل تزئیناتی خونه هاشون کل خونه زندگی ما رو میارزه.

فقط با عکسهاشون دل ما رو میسوزونن.

یه پبجی هست از اولین روزهایی که اینستا رو نصب کردم دارم دنبالش میکنم. پیج صنایع چوبی کاخ هست که کار کابینت و کمد دیواری و ... انجام میده. 

من عااااااااااااشق کابینتها و سبک کابینت سازیش هستم. وای که میمیرم برای چنین آشپزخونه هایی. لوکس ، باکلاس ، خوشگل ، کاربردی و بسیار جذاب.

اتاق کارهای خیلی باحال و دوستداشتنی داره. وای اتاق تعویض لباسش خیلی قشنگه. 

درب های لوکسش. کلا همه چیش.

مثل آرزوئه زندگی در همچین مکانی.

چرا بعضی ها خیلی خیلی پولدارن و بعضی ها هرچه تلاش میکنن به هیچ جا نمیرسن؟

آخه چرا عدالت نیست؟؟!!


* * * یه چیزی اومد به ذهنم. 

میگم کاش موقعی که میریم بنگاه واسه دیدن خونه و اجاره کردنش ، کاش علاوه بر کف سرامیک و کابینت و کمد دیواری و کولر و ... ، مثلا مبل و فرش و پرده و گاز و یخچال و اینجور چیزها هم بود. اونوقت خونه باب میلمونو اجاره میکردیم و نیاز به اثاث کشی نبود. فقط میخواست لباسها و کتابهامون و یه مقدار ظرف با خودمون ببریم. اوووووفی اونوقت خلاص میشدیم از دست اثاث کشی.

یکی از وسواسهای ما اونوقت این بود کدوم خونه رنگ و دیزاینش زیباتر بود؟ مثلا کدومش پرده ها و فرش و مبلش به دلمون نشست.

چند سال میرفتیم تو خونه با تم کرم قهوه ای. چند سال میرفتیم تو خونه با تم آبی فیروزه ای ، چند سال تو سبز و سفید و چند سال هم بقیه رنگها.

کیف میداد. تنوع جالبی بود.

کاش یه روز این موضوع هم جا بیوفته و انجام بشه.


جمعه 21 اردیبهشت 1397 @ 21:17

روزهای پر استرس در یاسوج

جمعه 21 اردیبهشت و شب هنگامه.

نشستم رو مبل دارم تخمه ژاپنی میخورم. چند دقیقه یکبار حس لرزیدن بهم دست میده. دو هفته ای میشه که یاسوج مدام داره میلرزه و زلزله ول کنمون نیست.

دو شب بیرون خوابیدیم. کلی استرس کشیدیم. اون دو شب تا صبح از ترس کابوس میدیدم. یکی از کابوسهام وحشتناک بود. خواب دیدم قیامت شده و همه چیز داره نابود میشه. اقیانوسها دارن خروشان میشن و آبهاشون در حجم عظیمی جابجا میشه  ،  ساختمانها در حال فرو پاشیه همه چیز داره تکه تکه میشه و حتی کرات آسمانی هم از هم می پاشن. خلاصه اون شب اگر زلزله منو نکشت اون خواب رسما داشت منو سکته کش میکرد. داغون شده بودم.

این روزها همش تو استرس هستیم. هر روز زلزله هایی میاد بعضیهاش قابل احساسن و بعضیهاش لرزشهای خیلی خفیف هستن. مردم تو خیابونها و زمینهای باز چادر زدن. دیروز تا حالا باد و بارون و رعد و برق بسیاااار شدیدا اومده بود. با هر رعد و برقی آسمون مثل روز روشن میشد انگار قیامت شده بود. از ترس رعد و برق نمیشد به خیابونها رفت. بعضی ها ترجیح دادن باد و بارون و رعد و برق رو تحمل کنن اما داخل ساختمان ها نیان. اما ما ترجیح دادیم داخل بخوابیم.

خلاصه  اوضاعی داریم.

☆ ☆ ☆  منظره روبروی من دیدن داره. تو پذیرایی کلی کارتون گذاشتیم که اثاث جمع کنیم. قراره بزودی اسباب کشی کنیم. اونم تو این هیر و ویری زلزله و باد و رعد و برق و ترامپ و برجام و ...


☆ ☆ ☆ خیلی وقته حالم خوش نیست نه وقتشو دارم و نه حالشو که برم دکتر و درمانی بکنم. از این ورم تحت استرسم خیلی زیاد.

همه چی باهم شده.


☆ ☆ ☆ کار هم همچنان برپاست و 27 اردیبهشت یک ماهی میشه که من تو اون مزون کار میکنم. تا حالا 5 تا مانتو دوختم. دستم هنوز کنده و خیلیم استرسی و ترسو هستم. 


☆ ☆ ☆ خیلی وقته به وبلاگ دوستان سر نزدم. وقتی براش نیست.

امیدوارم همه تون خوب باشید.

هر کس اینجا رو خوند تو یه کامنت بگه که خوبه و اینکه اوضاع احوالش چطورا؟


عذرخواهم که نیومدم پیشتون. ببخشید دوستان گلم

چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 @ 14:29

تلاش

کار کردن در محیط بیرون ‌ هم جالبه و هم خسته کننده.

برای منی که تا ساعت 10 - 11 صبح میخوابیدم ، صبح زود بیدار شدن سخت بود ولی با تلاش همه چی ممکنه.

صبحها زود بیدار میشم در طول روز کلی کار انجام میدم و وقت آزاد خیلی کمی دارم و همین باعث شده اصلا به چیزهای بد فکر نکنم. وقت نمیشه به نداشتن ها فکر کنم واسه همین کمی سرحال ترم. 

نظمی به زندگی ام اومده. یه هدف پیدا شده برام. اونم بهتر بودن در کارم و پیشرفت و مهارت کسب کردن.

کاش روزی برسه و من مزون داشته باشم و افرادی رو به شاگردی بپذیرم.

فعلا در حال آموزشم. به امید رسیدن به اون روز.


★ ★ ★ یه کنسرتی اومده تو یاسوج. ما هم سریع بیلطشو تهیه کردیم. گمون کنم فردا پس فرداست. میخوام از تمام پیشامدها لذت ببرم هرچقدر که کوچیک باشن. یکیش همین کنسرت هاست.


★ ★ ★ پارچه خریدم واسه دوختن دستگیره و پیش بند و نم گیر آشپزخونه و از اینجور چیزا.

یکی از دوستان خیاطی تو اینکارا حرفه ایه. سرویس عروس ، سیسمونی و روتختی و این چیزها درست میکنه. 

قصد دارم بعد خیاطیم برم پیشش اینم یاد بگیرم. شاید بعدشم رفتم ضخیم دوزی زنانه و به ترتیب دورهای دیگه. 

اصلا میخوام تا آخر عمرم برم کلاس.

اینجوری اینقدر سرگرم میشم که نداشتن هام دیگه به چشم نیاد.

درباره اون موضوع هم به همسری گفتم. در کل مخالف نیست ولی بهم فهموند فعلا نه. انگاری از دید خودش هنوز فرصت هست برای اینکه تلاش خودمونو بکنیم و نهایتا بعدش اینکار رو بکنیم. اما من دلم میخواد الآن باشه تا بواسطه اش به آرامش برسم و در کنارش درمانهامون را هم انجام بدیم و تلاش خودمونم بکنیم.

ولی نمیتونم مجبورش کنم. باید به خواست خودش باشه. تنها کاری که میکنم اینه که با حرف زدن رو ذهنش کار کنم که کم کم با این قضیه کنار بیاد و بریم سراغش.


★ ★ ★ بابام اینها دو هفته ای هست که ندیدمشون. بسیااااار دلتنگشونم.

از‌ بس من و خواهرم و شکلات براشون بی قراری کردیم ، تصمیم گرفتن یه دو سه روزی بیان بهمون سر بزنن و برگردن.

خدایا حافظ و نگهدارشون باش.


★ ★ ★ چند تا پارچه هم برای خودم خریدم که برم تو کارشون.

خدا کنه خوب بشن.


پنج‌شنبه 30 فروردین 1397 @ 18:21

روزهای پایانی فروردین 97

رو تخت دراز کشیدم. ساعت حدودا 6 عصره.

نور ملایمی از پنجره دقیقا روی صورتم میوفته و انگار داره نازم میکنه.

کنار دستم لب تاپ رو روشن کردم که فیلمهای خیاطیمو بریزم روش و گوشیمو خالی کنم. از طرفی بساط حلوا هم در حال آماده شدنه.


دیروز و دیشب و پریشب همسری رفته بود تهران ماموریت و خواهرکوچیکه ام بهمراه گل پسرش شکلات عزیزم اومدن خونه ما پیشم باشن.

چقدر این دو روز باهم بازی کردیم شعر خوندیم. داستان تعریف کردیم. 

شکلات با یه لحن خیلی خاص و بامزه ای صدام میکنه خااااله مرضی ، خاااااله مرضی.

دوست دارم اون لحظه بخورمش. عاشقشم خیلی زیاد. عاشق چشمان آهویی درشتش و لبهای غنچه ای کوچولوش.

وقتی آغوشمو باز میکنم و میگم بیا بغلم خودشو میندازه تو بغلم و منم یه دل سیر میبوسمش.

خدا حافظش باشه. خدا حافظ همه ی بچه های معصوم باشه.


هر وقت همسری میخواد بره سفر من عجیب اضطراب میگیرم. به طرز باورنکردی.

یه احساسات بدی رو تجربه میگم. بدترین لحظاته.

نمیدونم کسی منو درک میکنه یا نه. از در خونه که بره بیرون همش باید دعا بخونم و ساعتی یه بار بهش پیام بدم کجایی. اوایل این حال منو درک نمیکرد و گاهی دیر جواب منو میداد و من جون به لب میشدم اما حالا گمون کنم فهمیده من چه عذابی میکشم. قبل رفتن به همه حرفام و توصیه هام گوش میده و کلی بهم محبت میکنه و بغل و بوس و قربون صدقه.

تو راه هم سریع بهم جواب زنگ و پیاممو میده و سعی میکنه از نگرانی درم بیاره.

و من وقتی خدا لطف میکنه و به سلامت برش میگردونه ، ذوق مرگ میشم. خدا رو شکر میگم و خودمو میندازم بغلش و تا وقت هست و میتونم می بوسمش و می بویمش.

آخ که چقدرررر بده وابستگی شدید!

آخ که مرضی چقدر تو این سالها و با رفتن های مختلف و دوری ها جون به لب شد!

سفر رفتن های بابا و مامان اینا و بعد ازدواجم هم همسری.

خوشبحال اونیکه وابسته هیچ کس نیست و راحت زندگی میکنه.


★ ★ ★ کار و بار بد نیست. کلاس خیاطی هم برقراره. در کنار دوستان سرحالم. خداروشکر بخاطر بهار و هوای مطبوع و دل انگیز و رفتن سر کلاس خیاطی و برش و دوخت زدن و سرگرم بودن و حال کردن.

خداروشکر بخاطر حس های کوچیکی که لذت بخشن. حس خوشی که وقتی زنگ میزنی به تلفن بابا و یا مامانت با روی خوش جوابتو میدن و قربون صدقه ات میرن و تو هنوز خوشبختی که این گوهرهای ناب رو داری.

حس خوش وقتی که عزیزانت کنارتن و هنوز خدا اجازه داده با تو باشن.

حس خوبی که هنوز تو خونه ات انواع و اقسام مواد غذایی داری و اگرم نداشته باشی توانایی خریدش رو داری. و این نعمت بزرگیه که درمانده نیستی.

الهی همیشه سلامتی باشه.

بودن ها باشه.

داشتن ها باشه.

و لذت ببریم از همین داشته های موجود.

دوشنبه 27 فروردین 1397 @ 14:08

اولین روز کاری

امروز 27 فروردین ماه اولین روز کاری من در کارگاه خیاطی بود.

دیشب یه حس و حال خاصی داشتم. سعی کردم کارهای عقب مانده خونه رو انجام بدم که فرداش صبح بتونم با خیال راحت برم سرکار.

صبح که رفتم کلی تو مسیر دعا کردم که خدا کمک کنه و بتونم خوب باشم و کارم رو خوب شروع کنم.

رسیدم به کارگاه به یکی از خانمهای خیاطی که قبلنها باهم کلاس خیاطی میرفتیم سلام دادم. یکی دیگه از همکلاسیهام هم پنج دقیقه بعد من رسید. کمی سلام و‌ احوالپرسی کردیم و مدلها رو بهمون دادن و یا علی گفتیم و شروع کردیم به دوخت.

من اولش یه حس خاصی داشتم. یه حس گنگی و گیجی. نمیدونستم باید از کجا شروع کنم. خانم دوزنده کنار دستم که شروع کرد به رولت کردن و دوخت زدن ، نگاهش کردم و منم شروع کردم.

کم کم یادگرفتم.

با چرخشون تا حالا کار نکرده بودم. سردوزشون اولین بار بود که باهاش کار کردم و حتی اتوشون.

ولی برای شروع خوب بودم. البته گمون کنم.

تا ساعت 12 اونجا بودیم. 12 تعطیل کردیم. بعدازظهر که کلاس خیاطی دارم نمیتونم‌ برم کارگاه. از فردا دوباره کار رو شروع میکنم.

الهی به امید تو ....


پنج‌شنبه 23 فروردین 1397 @ 11:28

روزنه

صبحه. گنجشکان دارن آواز میخونن. هوا ابری و بارانیه. زمین خیسه. گل آبشارطلا ی من گل داده. گل های زرد کوچیک.

بخاری و پکیج خاموشه اما من گرمکن ورزشی پوشیدم چون یهو لرز میگیرتم.

هنوز سرما خوردگیم خوب نشده. دیروز وقتی از کلاس خیاطی اومدم بیرون باد سرد و بارون میومد. خورد به صورتم و من که دائم السینوزیتم را داغون کرد. سردرد بدی گرفتم.

دیروز یه روزنه پیدا شد. روزنه ای برای تلاش و کسب حس خوش رضایت.

یکی از خانمهای خیاطی بهم لطف داشت و منو به خواهرش که مزون داره معرفی کرد که به عنوان دوزنده برم پیششون کار کنم.

پیشنهادش اول برام جذاب و هیجان انگیز بود. هم میتونستم تو خیاطی مهارت کافی کسب کنم هم آب باریکه کوچیکی برام بوجود میومد و میتونست آینده شغل خوبی برام بشه.

از این پیشنهاد استقبال کردم و پذیرفتم. خواهر دوستم باهام صحبت کرد و بهم اطمینان خاطر داد که کمکم میکنه و میتونم خوب یاد بگیرم و کار کنم. آخه من یه حس خاصی پیدا کردم. ترسیدم که نکنه یه وقت اشتباهی بکنم یا دوخت من به کیفیت کار اونها نباشه.

ولی بهم گفتن یادت میدیم و خودمون هم نظارت میکنیم نگران نباش.

با توکل به خدا بهش گفتم من در خدمتتونم و قراره تا چند روز آینده خبرم بده. چون الآن در حال تهیه الگو و برش هستن.


از طرفی متوجه شدم یه آزمون استخدامی قراره انجام بشه. میخوام برای اون هم ثبت نام کنم. هرچند میدونم تعداد افرادی که میخوان خیلی کمه و افراد دارای اولویت هم همیشه هستن.

باید تو یه مدت محدود بخونم برای این آزمون. خیلی سخته. سالهاست که از درس فاصله گرفتم. نمیدونم اصلا میتونم اینکار رو بکنم یا نه.

کلاس خیاطیم هم که برقراره همچنان.

بحث خونه و اثاث کشی هم هست و ما یه خونه پیدا کردیم و با صاحبخونه هم توافق کردیم فقط منتظر وام مون هستیم ببینیم کی جور میشه.

هر وقت جور بشه باید خونه رو جمع و جور کنم.

نمیدونم میتونم بین این کارا تعادل و تعامل برقرار کنم یا نه؟!

کاش بتونم همه شونو بخوبی انجام بدم.



★ ★ ★ بابام میخواد بره ماموریت حدود یک ماهی خونه نیستن. مامانم هم میبره‌. از همین الآن دل تنگشونم.


★ ★ ★ شکلات خیلی دوستداشتنیه. اگه چند روز نبینمش شدیدا دلم براش تنگ میشه. با یه لحن خاصی بهم میگه خاله مرضی خاله مرضی.

شیرین دوستداشتنی. عشق خاله. جیگر طلا


★ ★ ★. نورا هم بزرگ شده در شرف راه رفته. فقط طفلی آسم و آلرژی پیدا کرده. همش نفس نفس میزنه و بینیش کیپه. اسپری براش میزنن تا بتونه نفس بکشه. صدای نفس کشیدنشو که میشنوم دلم کباب میشه. طفل معصوم


★ ★ ★ خیلی وقته ذهنم درگیر یه مسئله ای هست. از همون سال 95 که پی جی دی و آی وی افم خراب شد و به نتیجه نرسید.

یادمه همون مدت هر شب خوابهای مشابه ای میدیدم. خواب میدیدم بچه دارم مال خودمن ولی مال خودم نیستن. انگاری بهم دادنش که ازشون مراقبت کنم. انگاری من مسئولشون شدم. مال خودم شدن ولی بچه من نیستن.

تمام این مدت به این موضوع فکر میکردم. اینکه چطور این مسئله رو بپذیرم و بقیه رو هم راضی کنم.

خیلی طول کشید تا خودم باهاش کنار بیام و بپذیرمش. حالا هم پی راهی هستم که بتونم به همسرم و خانواده هامون هم بقبولونمش و بقولا رضایتشونو برای اینکار بگیرم. گمون کنم بازم نیاز به زمان داشته باشم.

کار بزرگیه. باید همه جوانب سنجیده بشه. دو دلی تبدیل به یکدلی و خواست همیشگی بشه. باید گذشت داشت. باید دل بزرگ داشت.

باید روی خودمون کار کنیم. میترسم به همسرم پیشنهاد بدم و قبول نکنه. چندبار تو صحبتهامون به این موضوع اشاره کردم ولی خب هنوز بلاتکلیفیم و نتونستیم درباره اش حرف بزنیم.

ان شالله هرچی خیره پیش بیاد.

یکشنبه 19 فروردین 1397 @ 09:16

بی هدفی

صبح روز بارانی است. فروردین 97 .

هوا سرد شده طوریکه دوباره بخاریها رو راه انداختیم. منم سرما خوردم اساسی بدنم درد میکنه مخصوصا گلوم و سرم.

تو این چند ماه گذشته جمعا 20 روز سرحال نبودم! همش حالم بد بود. اغلب هم سرماخوردگی. تا میخواست خوب بشه سریع دوباره عود میکرد. بدنم خیلی خیلی ضعیف شده و زود به زود مریض میشم.

این مدت به بی هدفی ام فکر میکردم. به بی انگیرگی ام و روزمرگیم.

هر کاری که میکردم حس خوشحالی بهم نمیداد. اصلا ارضا نمیشدم.

کیف چرم دوختم هرکی دید تعریفم داد حس رضایت بهم دست نداد. اگرم داد خیلی مقطعی و گذرا بود.

برای خواهرم لباس دوختم. خاله هام و بچه هاشون دیده بودنش تعریفم دادن و میگفتن برامون بدوز. منم تمام تلاشمو میکردم از زیر کار خیاطی در برم. خسته بودم و بیحال.

حس رضایت این یکی هم فقط همون لحظه بود.

کتاب میخونم راضی نمیشم.

فیلمهای مختلف می بینم فقط واسه همون زمانی که صرفش میشه خوبه بعدش کلا بایکد میشه و نمیدونم چی بودن اصلا.

تفریح و طبیعت گردی هم حالمو خوب نکرد. حتی نوروز و بهار و این مسائل.

فعلا میخوام خودمو سرگرم پیدا کردن خونه و اثاث کشی کنم بلکه چند روز هم این مدلی بگذره شاید حس و حالم تغییر کنه.

خیلی خیلی بی هدفم.


شماها چه میکنید؟

برنامه و هدف زندگیتون چیه؟

ما باید تا آخر عمر چه کنیم؟


همسری میگه یه هدفمون میتونه این باشه که بدنمون سالم باشه تا کمتر دکتر بریم و سلامت باشیم تا موقع مرگ.

یه هدف هم میتونه خیلی کوچیک و گذرا باشه تا لحظه ها بگذرن مثلا همین فیلم دیدن و کتاب خوندن و ...

ولی من دلم تغییرات بزرگ میخواد. دلم یه چیزهایی میخواد که نمیدونم داشتنشون چطوریه ، چه حسیه. فقط دلم میخواد تجربه شون کنم اونوقت اگر بد بودن بذارمشون کنار. مثلا شغلی که درآمدی داشته باشه.

بچه داشتن هم خیلی برام مهمه. ذهن و روحم خیلی خیلی درگیرشه و من ناامیدتر از همیشه ام و تمام درها به روم بسته است.


این روزها خیلی مقایسه گر شدم. خودمو با خیلیها مقایسه میکنم و غصه میخورم. دست خودم نیست. هرکاری میکنم نمیتونم کنترلش کنم.


شما مشغول چه کاری هستین؟ تو اون کار موفق بودین؟ حس رضایت دارین؟

شنبه 18 فروردین 1397 @ 01:55

نگاشته های روزهای فروردین ماه

تعطیلات نوروز 97 تمام شد و دوباره زندگی و‌ روزمرگی آغاز شد.

برای من این تعطیلات خوشایند نبود. کسلی ، غمگینی و بی حالی اکثر روزها باهام بود.

یه چند روزی رفتم سفر. زود هم برگشتم.

همه مشغول گذران زندگی اند. خبر خاص و قابل عرضی نیست .

این روزها فکر و‌ ذهنم خالی خالیه. نه ایده ای ، نه نظری ، نه حرفی نه سخنی. هیچی برای گفتن ندارم.

امیدوارم روزهای آینده ذهنم پویا بشه و دوباره درباره مسائل مختلف بتونم حرف بزنم و افرادی که میخونن نظر بدن.



دوشنبه 6 فروردین 1397 @ 07:49

سال نو مباااااارک

نوروز رسید از ره

گل و سبزه خرامان شد

در ده قدحی ساقی

ایام بهاران شد



سلام.

سال نو بر همه ی دوستان وبلاگی مبارک باشه. ان شالله سال 97 سال رسیدن به آرزوها و داشتن سلامتی کامل باشه.

برچسب‌ها: نوروز، نوروز97، سال نو، سال 97
پنج‌شنبه 17 اسفند 1396 @ 11:54

روز جهانی زن و روز مادر

امروز 8 مارس روز جهانی زن هست.

و فردا به تقویم قمری روز میلاد حضرت زهرا (س) و روز زن و روز مادر هست.

مادر عزیزتر از جونم ، قربونت بره مرضی روزت مبااااارک.

دوستان عزیزم روز همگی تون مبارک.

ان شالله دوستان منتظرم بزودی با نام مادر صدا بشن. به سلامتی و عاقبت بخیری.

جمعه 27 بهمن 1396 @ 00:38

بی حوصلگی

بهمن داره تموم میشه و عن قریب اسفند از راه میرسه.

ماه شور و هیجان. ماه خونه تکونی و بساط هفت سین درست کردن. خریدهای عید و ...

من اما امسال اصلا حس و حالی براش ندارم. شور و هیجانی ندارم.

نه حال خونه تکونی دارم و نه حوصله خرید و تهیه هفت سین.

امسال قصد هییییچ کاری ندارم حتی سفر.

منتظر میشم ببینم روزها چگونه میگذرن.


این روزها کتاب میخونم ، کیف میدوزم ، گاهی خیاطی میکنم ، گاهی نقاشی میکنم ، گاهی فیلم می بینم. 

فقط دارم تلاش میکنم روزها و لحظه ها بگذرن.

گاهی فکر میکنم به بارداری و داشتن بچه. چقدررررر دلم میخواست همسن مادرم میبودم. اون زمانها زندگی میکردم که نه خبری از سقط بود نه ناباروری ، نه سونو ، نه دارو ، نه آمپول ، نه شیاف.

اغلب افراد زایا بودن و اغلبشون بچه های سالم بدنیا میاوردن.

الآن همه چی سخت شده. همه چی و من حس بدی در این زمینه دارم.

کاش من زاده اون روزگاران بودم.

یکشنبه 8 بهمن 1396 @ 21:00

تولد 30 سالگی

من امشب ساعت 19 متولد شدم.  یعنی چند ساعتی میشه.

سی ساله شدم.

همیشه از سی سالگی میترسیدم.  یه هراس خاصی از بعد 25 سالگی باهامه. دیگه تولدها برام جذاب نیستن.

تداعی کننده بالا رفتن سن و از دست رفتن جوانیه و من از پیری میترسم.

بالاخره چه میشه کرد. عمر در گذر هست و ما رو به تکامل هستیم.

ان شالله با سلامتی و شادی به روزگار پیری و سالخوردگی برسیم و زندگی خوبی را گذرونده باشیم.

ان شالله سی سالگی ام خاص ترین و بهترین و زیباترین سال زندگیم باشه.

امروز خیلی سرم شلوغ بود. از صبح دارم جواب کامنت های محبت آمیز دوستان و فامیل و آشنایان را میدم. خیلی بهم لطف داشتن و تبریک گفتن.

راستی این پست را با لب تاپ عزیزم گذاشتم یه جورایی هدیه تولدم هست. نصف پولش را همسری داد و اینو بحساب کادو گذاشت. منم قبول کردم.

از این به بعد پستهام از حالت زمختی درمیاد.

Image result for 30

برچسب‌ها: تولد، تولد سی سالگی
( تعداد کل: 299 )
   1       2       3       4       5       ...       15    >>