X
تبلیغات
رایتل

ظهر روز اول هفته است.

با یه انرژی خاصی برنامه امروز رو چیدم و تا الآن انجام دادم.

اکنون در سوئیت کنار پنجره نشستم و به طبیعت پاییزی بیرون نگاه میکنم در حالیه خورش مرغ لایه لایه رو بار گذاشتم و بوی خوبش تو اتاق پیچیده و آدمو حساااابی گشنه میکنه. مخصوصا وقتی سبزی و لیموترش رو کنار این غذا تصور کنی.

منتظر همسرجانم که از دانشگاه بیاد و بزنیمش بر بدن.


* * * چند وقتیه دلم گرفته. آخه شنیدم مامانم از روزی که از مشهد برگشت به یاسوج تا الآن کمر درد امانش رو بریده و همش دراز کشه و از درد به خودش می پیچه. کلی هم آمپول زد و قرص خورد ولی هیچ فایده ای نداشت  ):


* * * دیروز بهم خبر دادند مادربزرگم (مامان مامانم) ، پاش پیچ میخوره و می افته رو زمین و جمجمه اش ترک برمیداره و کمرش هم آسیب می بینه. خیلی خیلی خیلی ناراحت شدم.

مادربزرگم قبلا توده ای تو کمرش بود که با جراحی درش آوردن و از اون روز یکی از پاهاش حس نداره و می لنگه و با عصا راه میره.

حالا نمیدونم چطور شده که پاش پیچ خورد و افتاد. چون پوکی استخوان شدید داره اینجوری کمر و سرش ضربه دید. حالا هم بردنش ام ار آی و از کمرش عکس گرفتن. ان شاالله که طوریش نشده باشه.

برای جمجمه اش هم دکترها گفتن به مرور جوش میخوره و جای نگرانی نیست.

خداروشکر که این مورد بخیر گذشت. اما کمرش هنوز مشخص نیست.

بیچاره ننه جانم که از هزار جاش میناله. رگهای قلبش بسته شدن و چندین بار آنژیوگرافی کرد و بالن زد و دوباره هم باید بالن بزنه ولی ننه جان گفت دیگه عمل نمیکنم. بذار با همین درد بمیرم.(دور از جونش)


الهی همه ی بیماران رو شفا بده و سایه مادرها و پدرها رو بر سر فرزندانشون حفظ کن.


* * * چند روز پیش با همسری و دوستاش رفتیم سینما و بعدشم رستوران ترکمنی ها غذا خوردیم. یه غذای خاص!

اینقده خندیدیم که نگو و نپرس. شب خوبی بود.


* * * خیلی عشق میکنم وقتی مطلب جدیدی یادمیگیرم. با یه ولع خاصی برای همسری هم توضیحش میدم و اونم با جان و دل بهم گوش میده و در نهایت هر دو لذت میبریم از این فرایند.

بعضی مطالبی که ازشون بیزار بودم رو در دستور کار گذاشتم که بفهمم علت بیزاری ام چی بود؟؟!! 

و اگر خدا کمک کنه باهم آشتی کنیم و دوستان خوبی برای هم بشیم (؛


* * * نمیدونم بقیه هم اندازه من از خوردن غذاها و میوه ها لذت می برن یا فقط من اینجوریم؟!

هرکی این خصلت منو بهش پی ببره فکر میکنه حالا چقدرررر من ندید پدیدم یا اینکه الآن باید اینقده چاق باشم که نگووو ولی باید بگم اتفاقا کمبود وزن دارم |:



یه عذر خواهی بزرگ به همه ی دوستان وبلاگیم بدهکارم بخاطر اینکه فرصت نمیشه بهتون سر بزنم و نوشته هاتونو بخونم. شرمنده تک تکتونم.

قرار گذاشتم روزی یک یا دو وبلاگ رو بخونم، اینه که تا نوبت به همه برسه خیلی طول میکشه . عذرخواهم


خوش باشید و نیک اندیش (:



تاریخ : شنبه 15 آبان 1395 | 13:08 | نویسنده : marzi | نظرات (7)