X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

تکرار مکررات

امروز به دنبال دفترچه بیمه قبلیم می گشتم که بتونم نسخه آزمایش تیروئیدم رو پیدا کنم و آزمایشم رو انجام بدم.

باید یه نوبت سونوگرافی هم برای تنبلی تخمدان پیش آمده هم برم. الآن 3 ماه از جریان آی وی اف و پی جی دی گذشته و باید هورمونها تشریفشونو برده باشند و بدنم بالاخره درست شده باشه.

این بود که رفتم سراغ کیف مخصوص مدارک پزشکیمون. یهو چشمم افتاد به روند درمانمون. از گذشته تا کنون.

از اولین بارداریم در سال 90 و سقط اون و سقطهای مکرر بعدی در این سالها و بالاخره جریان آی وی اف و پی جی دی نیمه اول سال 95.


باز احساساتم فوران کرد و یاد گذشته ها افتادم و علیرغم تمام تلاشم برای تغییر تفکر و تغییر نگرشم، بازم هوای داشتن بچه کردم.

بازم هوس داشتنش بهم دست داد و نسبت به اونهایی که راحت بچه دار میشن غبطه خوردم.

چه نعمت بزرگی دارن. کاش قدرشو بدونن.

ذهنم دوباره داشت داستان سرایی میکرد و به دنبال علتها بود و اینکه خدایا چرا من؟

چی شد که منو اینجوری انتخاب کردی اونم واسه این امتحان بزرگ. تو که خوب میدونی زن ها چقدرررر روی حس مادری پافشاری دارند و هیچ رقمه دوست ندارند از دستش بدن و تا قله قاف هم باشه ، دنبالش میرن!

من سوال میکردم تو ذهنم و ذهنم جواب میداد. که فلانی که بچه داره، شوهرش بیکاره و محتاج یه لقمه نون. بچه اش نمیتونه سرزنده باشه چون نیازهاش پاسخ داده نمیشه.

فلانی که بچه داره، خودش مریضه و نمیتونه درست مادری کنه و گاهی بچه خیلی زود یتیم میشه.

فلانی که بچه داره ، داره از شوهرش جدا میشه متاسفانه.

فلانی که بچه داره، زن بد دهن و بداخلاقی هست و بچه در جوارش مصیبتها میکشه و شاید آینده که بزرگ بشه و عاقل با خودش بگه کاش هرگز همچین مادری نداشتم و ازش زاده نمیشدم.

فلانی که بچه داره ، بیماری صعب العلاج داره و باید روزها رو بشمره برای پایان دیدن فرزندش.

و هزاران موارد دیگه


اما هستن افراد زیادی  که هم سالمند، هم شوهرهاشون خوب و مهربونند. هم خودشون مادری همه چی تموم اند و هم وضع مادیشون خوبه و در رفاه بچه هاشونو بزرگ میکنن.


و ذهن من مجبوره گزینه های اول رو بیشتر بهش بها بده تا بابت این نبودن و این نقص آروم بگیره و اینقدر منو عذاب نده.

به داشته هام راضی باشم و البته سپاس گزار خداوند.


امروز نشستم روی صندلی کنار پنجره. بیرون رو نگاه میکنم. برفها دارند آب میشن.

غذای من روی اجاقه.

کتاب رو زمین گذاشتم تا کمی به افکارم پر و بال بدم.

تا دوباره نوشتن رو بهانه ای قرار بدم برای همفکری. برای رهاسازی روح و جسمم از درد.


همین طور که به گذشته و بچه فکر میکنم و به خوابهای هر شبم که یه پای ثابت اونها داشتن بچه است ، اشکهام سرازیر میشه.

همینطور که حس تلخ ناامیدی رو دوباره از اعماق وجود حس میکنم،

بغضم بیشتر میشه.

باید بپذیرم اینجای زندگی واقعا سخت و طاقت فرساست.

من فراز و نشیبهای زیادی از سر گذروندم ولی این آخری ضربه مهلکی بود.

پر و بال امیدم رو چید. متاسفانه برای همیشه حس بدی بهم داد.

خودم تصمیم گرفته بودم بجای این مهم هدفی دیگر پیدا کنم. یه چیزی که دیدگاهمو به کل عوض کنه.

اول از مقایسه خودم با افرادی که شرایطشون از من بدتره شروع کردم، برای به آرامش رسیدن. برای اینکه بگم من در این جریان تنها نیستم.

همه ی افراد به نوعی مشکلات دارن و همه مشکلاتشون بزرگ به حساب میاد.


یاد گرفتم خواهر بزرگم و زن داداش بزرگم رو اسوه صبر بدونم.

با وجود مشکلات فراوان در زندگی هنوزم امید دارند و تلاش میکنند.


بعدش یاد گرفتم که مطالعه کنم و با اون جواب سوالات ذهنیم رو پیدا کنم.

اینکار رو کردم.

حالا هر وقت دلم بچه میخواد یهو یاد اون حرفهای توی کتابها میوفتم که اونیکه بچه داره با اونیکه نداره، فرق چندانی نداره!

مهم و ملاک خود فرد و اعمالش در این دنیاست. من اما تا حالا روی این تیکه دقت کافی نداشتم.

چه بسا همین فردا ما رحلت کنیم. چه فرقی داره من 4 تا بچه داشته باشم یا هیچی.

وقت مردن نمیگن چند تا بچه داشتی، میگن چه کارهایی کردی و بابت کدومش باید خوشحال باشی و بابت کدومش ناراحت.

و من این مدت همش دلم گرفته و از خدا میخوام یه جور خوبی باهام برخورد کنه. منو بخاطر همه ی ناسپاسی ها ، بابت همه ی رفتارهای نادرستم، حرفهای ناحقی که زدم ، نیتهای بدی که احیانا به ذهنم اومده ، ببخشه و از من بگذره.


جالبه که بدونیم خداوند حتی انسانها رو برای نیتهاشون هم مواخذه میکنه حتی اگر اونها رو عملی نکرده باشه!

و حتی نیتهای خوب یک فرد رو بهش پاداش میده حتی اگر شرایط انجامش پیش نیومده باشه.


هر سوالی که تو ذهنم پیش میاد، خیلی زود خودم به جوابش میرسم.

اینه که الآن خلع سلاحم.

واقعا نمیتونم از خدا ناراحت باشم بابت بچه هام چون بجاش کلی چیز بهم داده.

از طرفی نمیتونم فراموش کنم بدیهامو هرچند مطمئنم خدا توبه پذیر هست و مهربانی و بخشندگیش خیلی خیلی خیلی بیشتر از غضب و خشمش هست. اینو از این موضوع دریافتم که :

بهشت هشت در داره و جهنم هفت در.

این یعنی تعداد بهشتیان بیشتر از جهنمیان خواهند بود به سبب لطف و مهربانی خداوند.



کاش مرضی برای همیشه در ذهنش گنجانده بشه که برای آینده ای که نیومده نگران نباشه و گله گذشته از دست رفته رو هم نکنه.

شاید همین الآن خداوند منو دوست بداره و منو مورد لطفش قرار بده. شاید ...



پی نوشت :

دو روز پیش زن دایی همسرم همون که تو یه پست درباره اش صحبت کرده بودم که با حرفاش منو رنجونده بود، بهم زنگ زد.

بعد از حدود دو ماه!


یادتونه که گفتم دیگه نمیرم خونه شون چون خیلی بدم اومد از نحوه حرف زدنش.

منم از همون دفعه دیگه خونه شون نرفتم بعد هم بدون خداحافظی ازشون اومدم مشهد.

حالا بعد دو ماه زنگ زد و گفت دلم برات تنگ شده و حتی بیشتر از خواهرم دلم برات تنگ میشه.

نمیدونم این حرفاش راست باشه یا نه؟!!

حتی نمیدونم واقعا چه نیتی داره. ولی بنا رو بر راست بودن و نیت خوب میذارم و سعی میکنم اون رفتار نسنجیده و نادرستش رو فراموش کنم.

اما فقط فراموش میکنم!

تو صحبتهاش میگفت جات اینجا خالیه و من همیشه تعریفتو میکنم. ( اینو راست میگه. چون همیشه خواهرهاش و زن برادرهاش یه جور خاصی باهام برخورد میکنن و میگن فلانی همیشه تعریفت میده. یه بارم اومده بودن خونه ما که ببینن خونه ام چطوریه و مثلا دستپختم چطوره که زن دایی شوهرم تعریف میکنه!

فکر کنم بهشون گفته بود مرضی با حوصله کارهاشو انجام میده و نظم و دقت داره.)






تاریخ : شنبه 20 آذر 1395 | 13:40 | نویسنده : marzi | نظرات (15)


  • paper | فروش رپورتاژ آگهی ارزان قیمت | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان قیمت | فروش رپورتاژ
  •  تکرار مکررات - روزهای زندگی

    تکرار مکررات

    امروز به دنبال دفترچه بیمه قبلیم می گشتم که بتونم نسخه آزمایش تیروئیدم رو پیدا کنم و آزمایشم رو انجام بدم.

    باید یه نوبت سونوگرافی هم برای تنبلی تخمدان پیش آمده هم برم. الآن 3 ماه از جریان آی وی اف و پی جی دی گذشته و باید هورمونها تشریفشونو برده باشند و بدنم بالاخره درست شده باشه.

    این بود که رفتم سراغ کیف مخصوص مدارک پزشکیمون. یهو چشمم افتاد به روند درمانمون. از گذشته تا کنون.

    از اولین بارداریم در سال 90 و سقط اون و سقطهای مکرر بعدی در این سالها و بالاخره جریان آی وی اف و پی جی دی نیمه اول سال 95.


    باز احساساتم فوران کرد و یاد گذشته ها افتادم و علیرغم تمام تلاشم برای تغییر تفکر و تغییر نگرشم، بازم هوای داشتن بچه کردم.

    بازم هوس داشتنش بهم دست داد و نسبت به اونهایی که راحت بچه دار میشن غبطه خوردم.

    چه نعمت بزرگی دارن. کاش قدرشو بدونن.

    ذهنم دوباره داشت داستان سرایی میکرد و به دنبال علتها بود و اینکه خدایا چرا من؟

    چی شد که منو اینجوری انتخاب کردی اونم واسه این امتحان بزرگ. تو که خوب میدونی زن ها چقدرررر روی حس مادری پافشاری دارند و هیچ رقمه دوست ندارند از دستش بدن و تا قله قاف هم باشه ، دنبالش میرن!

    من سوال میکردم تو ذهنم و ذهنم جواب میداد. که فلانی که بچه داره، شوهرش بیکاره و محتاج یه لقمه نون. بچه اش نمیتونه سرزنده باشه چون نیازهاش پاسخ داده نمیشه.

    فلانی که بچه داره، خودش مریضه و نمیتونه درست مادری کنه و گاهی بچه خیلی زود یتیم میشه.

    فلانی که بچه داره ، داره از شوهرش جدا میشه متاسفانه.

    فلانی که بچه داره، زن بد دهن و بداخلاقی هست و بچه در جوارش مصیبتها میکشه و شاید آینده که بزرگ بشه و عاقل با خودش بگه کاش هرگز همچین مادری نداشتم و ازش زاده نمیشدم.

    فلانی که بچه داره ، بیماری صعب العلاج داره و باید روزها رو بشمره برای پایان دیدن فرزندش.

    و هزاران موارد دیگه


    اما هستن افراد زیادی  که هم سالمند، هم شوهرهاشون خوب و مهربونند. هم خودشون مادری همه چی تموم اند و هم وضع مادیشون خوبه و در رفاه بچه هاشونو بزرگ میکنن.


    و ذهن من مجبوره گزینه های اول رو بیشتر بهش بها بده تا بابت این نبودن و این نقص آروم بگیره و اینقدر منو عذاب نده.

    به داشته هام راضی باشم و البته سپاس گزار خداوند.


    امروز نشستم روی صندلی کنار پنجره. بیرون رو نگاه میکنم. برفها دارند آب میشن.

    غذای من روی اجاقه.

    کتاب رو زمین گذاشتم تا کمی به افکارم پر و بال بدم.

    تا دوباره نوشتن رو بهانه ای قرار بدم برای همفکری. برای رهاسازی روح و جسمم از درد.


    همین طور که به گذشته و بچه فکر میکنم و به خوابهای هر شبم که یه پای ثابت اونها داشتن بچه است ، اشکهام سرازیر میشه.

    همینطور که حس تلخ ناامیدی رو دوباره از اعماق وجود حس میکنم،

    بغضم بیشتر میشه.

    باید بپذیرم اینجای زندگی واقعا سخت و طاقت فرساست.

    من فراز و نشیبهای زیادی از سر گذروندم ولی این آخری ضربه مهلکی بود.

    پر و بال امیدم رو چید. متاسفانه برای همیشه حس بدی بهم داد.

    خودم تصمیم گرفته بودم بجای این مهم هدفی دیگر پیدا کنم. یه چیزی که دیدگاهمو به کل عوض کنه.

    اول از مقایسه خودم با افرادی که شرایطشون از من بدتره شروع کردم، برای به آرامش رسیدن. برای اینکه بگم من در این جریان تنها نیستم.

    همه ی افراد به نوعی مشکلات دارن و همه مشکلاتشون بزرگ به حساب میاد.


    یاد گرفتم خواهر بزرگم و زن داداش بزرگم رو اسوه صبر بدونم.

    با وجود مشکلات فراوان در زندگی هنوزم امید دارند و تلاش میکنند.


    بعدش یاد گرفتم که مطالعه کنم و با اون جواب سوالات ذهنیم رو پیدا کنم.

    اینکار رو کردم.

    حالا هر وقت دلم بچه میخواد یهو یاد اون حرفهای توی کتابها میوفتم که اونیکه بچه داره با اونیکه نداره، فرق چندانی نداره!

    مهم و ملاک خود فرد و اعمالش در این دنیاست. من اما تا حالا روی این تیکه دقت کافی نداشتم.

    چه بسا همین فردا ما رحلت کنیم. چه فرقی داره من 4 تا بچه داشته باشم یا هیچی.

    وقت مردن نمیگن چند تا بچه داشتی، میگن چه کارهایی کردی و بابت کدومش باید خوشحال باشی و بابت کدومش ناراحت.

    و من این مدت همش دلم گرفته و از خدا میخوام یه جور خوبی باهام برخورد کنه. منو بخاطر همه ی ناسپاسی ها ، بابت همه ی رفتارهای نادرستم، حرفهای ناحقی که زدم ، نیتهای بدی که احیانا به ذهنم اومده ، ببخشه و از من بگذره.


    جالبه که بدونیم خداوند حتی انسانها رو برای نیتهاشون هم مواخذه میکنه حتی اگر اونها رو عملی نکرده باشه!

    و حتی نیتهای خوب یک فرد رو بهش پاداش میده حتی اگر شرایط انجامش پیش نیومده باشه.


    هر سوالی که تو ذهنم پیش میاد، خیلی زود خودم به جوابش میرسم.

    اینه که الآن خلع سلاحم.

    واقعا نمیتونم از خدا ناراحت باشم بابت بچه هام چون بجاش کلی چیز بهم داده.

    از طرفی نمیتونم فراموش کنم بدیهامو هرچند مطمئنم خدا توبه پذیر هست و مهربانی و بخشندگیش خیلی خیلی خیلی بیشتر از غضب و خشمش هست. اینو از این موضوع دریافتم که :

    بهشت هشت در داره و جهنم هفت در.

    این یعنی تعداد بهشتیان بیشتر از جهنمیان خواهند بود به سبب لطف و مهربانی خداوند.



    کاش مرضی برای همیشه در ذهنش گنجانده بشه که برای آینده ای که نیومده نگران نباشه و گله گذشته از دست رفته رو هم نکنه.

    شاید همین الآن خداوند منو دوست بداره و منو مورد لطفش قرار بده. شاید ...



    پی نوشت :

    دو روز پیش زن دایی همسرم همون که تو یه پست درباره اش صحبت کرده بودم که با حرفاش منو رنجونده بود، بهم زنگ زد.

    بعد از حدود دو ماه!


    یادتونه که گفتم دیگه نمیرم خونه شون چون خیلی بدم اومد از نحوه حرف زدنش.

    منم از همون دفعه دیگه خونه شون نرفتم بعد هم بدون خداحافظی ازشون اومدم مشهد.

    حالا بعد دو ماه زنگ زد و گفت دلم برات تنگ شده و حتی بیشتر از خواهرم دلم برات تنگ میشه.

    نمیدونم این حرفاش راست باشه یا نه؟!!

    حتی نمیدونم واقعا چه نیتی داره. ولی بنا رو بر راست بودن و نیت خوب میذارم و سعی میکنم اون رفتار نسنجیده و نادرستش رو فراموش کنم.

    اما فقط فراموش میکنم!

    تو صحبتهاش میگفت جات اینجا خالیه و من همیشه تعریفتو میکنم. ( اینو راست میگه. چون همیشه خواهرهاش و زن برادرهاش یه جور خاصی باهام برخورد میکنن و میگن فلانی همیشه تعریفت میده. یه بارم اومده بودن خونه ما که ببینن خونه ام چطوریه و مثلا دستپختم چطوره که زن دایی شوهرم تعریف میکنه!

    فکر کنم بهشون گفته بود مرضی با حوصله کارهاشو انجام میده و نظم و دقت داره.)






    تاریخ : شنبه 20 آذر 1395 | 13:40 | نویسنده : marzi | نظرات (15)