چند روزی بود که گلوم بغض داشت. دلم تنگ بود. از بابت چند مسئله هم غمگین بودم.

اولیش :

خاله مادرم که مادر عروسمون هم میشه ، بعد چندین سال درد و رنج و بیماریهای زجر آور از جمله تومور مغزی، سکته مغزی و فلج شدن نیمی از بدنش، بعدش سرطان که از گلوش شروع شد و کل بدنش رو گرفت و شکستگی لگن در این وضعیت بحرانیش و ...  ، دیروز جان به جان آفرین تسلیم کرد.

براش ناراحت شدم. خیلی.

بیچاره ننه حاجی با این حال خرابش باید شیون کنه برای خواهرش.


هر پیرزنی که به رحمت خدا میره همه ی اهل خانواده یهو یاد ننه زینب خدابیامرز می افتیم و زبانمون به فاتحه ای می چرخه. باشد که روح همه ی از دست رفتگان در آرامش باشد ان شاالله. بالاخص پدربزرگهام و ننه زینب و خاله مادرم.


زن خوبی بود. صبور و مهربان.

جا داره بگم بچه های خوبی هم داشت. در این مدت بیماریش دخترهاش قرار گذاشتن هر هفته یکی بره پیشش و پرستاریش کنه. پسرها هم کارهای مربوط به بیمارستان و شیمی درمانی و مخارج مالیشو به عهده داشتند. عروسها هم به نوبت از بزرگ به کوچیک کارهای منزلشون رو انجام میدادند. خانه داری و امورات مربوط به خانه.

کاش همه ی بچه ها در حق پدر و مادرشون اینگونه باشند. قدرشناس و دلسوز.


دومیش : دلتنگی برای دیارم

از آنجا که دلتنگ شهر و دیارم هستم شدید ، هر روز عکسهای اونجا رو نگاه میکنم. با اهل فامیل گفتگو میکنم و لحظه شماری میکنم برای نوروز و رفتن به زادگاهم. دلم برای طبیعت دوست داشتنیش تنگ شده شدید.


حدود سه هفته ای میشد که بیرون از خونه نرفته بودم و تمام وقت در یک سوئیت 30 متری روزگار میگذروندم.

دیگه این چند روز اخیر کلافه شده بودم. حس زندانی بودن بهم دست داد. 

به همسری گفتم اونم گفت هرجا گفتی بریم بگردیم.

این شد که برای امروز جمعه ، ناهار کلم پلوی خوشمزه و سالاد شیرازی بار گذاشتم و بساط رو جمع کردیم و رفتیم بیرون.

هوا خیلی سرد بود. خیلی

ولی با این وجود گردش امروز بهم چسبید و کمی از دلتنگیهام و بغض هام کم کرد.

ناهار رو تو کوهسنگی خوردیم. یه گشتی تو بلوار پیروزی و بلوار فکوری زدیم به یاد سالهای قبل . از جام عسل چند شیرینی خوشمزه خریدیم که عصر با چایی بخوریم. رفتیم پارک دلاوران و یاد خاطرات چند سال پیش رو زنده کردیم.

همسری بهش میگه پارک خودمون (: 

بعدش هم رفتیم پارک ملت و یه پیاده روی توپ تو این هوای سرد و یخبندان کردیم. بعد هم اومدیم خرید و بعد هم سوئیت گرم و نرممون.


خوش گذشت. برای دو هفته آینده شارژ شدم.(:


تو راه مغازه هایی که من خیلی دوستشون دارم رو دیدم. دلم میخواد روزی برسه و من پولدار بشم و اینها رو در یاسوج ایجاد کنم.

یکی کتابخانه کوچک ما که بسیاااار دوستش میدارم. یه مغازه با کلی کتاب برای بچه ها.

یادش بخیر برای گل پسر دومم ازش خرید کردم. چه حیف که استفاده نمیشن!


یکی دیگه اش شهر دکمه. که یه مغازه پر از وسایل خرازی است. عشق میکنم تو همچین مغازه ای.

اگه یه روز محقق بشه و من همچین مغازه ای بزنم ، فکر کنم بیشتر ساعات رو صرف نگاه کردن کاموا ها و دکمه ها و روبان ها و تورهای خوشگل و وسایل و ابزارهای خیاطی و بافتنی بکنم.

چقدرررر دوست دارم کارهای هنری از این دست رو.


یکی دیگه اش جام عسل هست و دیگری هم همون مرکز تصویر برداری شبانه روزی که پست قبل گفتم.


کاش روزی برسه که همشو بتونم اجرا کنم.

بسوزه پدر بی پولی. هیییبیییی.


آهان داشت یادم میرفت یکی دیگه از علائقم داشتن یک باغه. که خودم طراحیش کرده باشم.

یه جور باغ گیاهشناسی. وااااای کیف میکنم حتی از تصورش.


خدایا یاری کن.


سومین بغضم هم به یاری خدا حل شد و الآن خوبم.







تاریخ : جمعه 26 آذر 1395 | 21:28 | نویسنده : marzi | نظرات (10)


  • paper | خرید رپورتاژ آگهی دائمی | بازی آنلاین
  • ماه دامین | خرید رپورتاژ دائمی