X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
جمعه 26 آذر 1395 @ 21:28

آخرین روزهای پاییزی

چند روزی بود که گلوم بغض داشت. دلم تنگ بود. از بابت چند مسئله هم غمگین بودم.

اولیش :

خاله مادرم که مادر عروسمون هم میشه ، بعد چندین سال درد و رنج و بیماریهای زجر آور از جمله تومور مغزی، سکته مغزی و فلج شدن نیمی از بدنش، بعدش سرطان که از گلوش شروع شد و کل بدنش رو گرفت و شکستگی لگن در این وضعیت بحرانیش و ...  ، دیروز جان به جان آفرین تسلیم کرد.

براش ناراحت شدم. خیلی.

بیچاره ننه حاجی با این حال خرابش باید شیون کنه برای خواهرش.


هر پیرزنی که به رحمت خدا میره همه ی اهل خانواده یهو یاد ننه زینب خدابیامرز می افتیم و زبانمون به فاتحه ای می چرخه. باشد که روح همه ی از دست رفتگان در آرامش باشد ان شاالله. بالاخص پدربزرگهام و ننه زینب و خاله مادرم.


زن خوبی بود. صبور و مهربان.

جا داره بگم بچه های خوبی هم داشت. در این مدت بیماریش دخترهاش قرار گذاشتن هر هفته یکی بره پیشش و پرستاریش کنه. پسرها هم کارهای مربوط به بیمارستان و شیمی درمانی و مخارج مالیشو به عهده داشتند. عروسها هم به نوبت از بزرگ به کوچیک کارهای منزلشون رو انجام میدادند. خانه داری و امورات مربوط به خانه.

کاش همه ی بچه ها در حق پدر و مادرشون اینگونه باشند. قدرشناس و دلسوز.


دومیش : دلتنگی برای دیارم

از آنجا که دلتنگ شهر و دیارم هستم شدید ، هر روز عکسهای اونجا رو نگاه میکنم. با اهل فامیل گفتگو میکنم و لحظه شماری میکنم برای نوروز و رفتن به زادگاهم. دلم برای طبیعت دوست داشتنیش تنگ شده شدید.


حدود سه هفته ای میشد که بیرون از خونه نرفته بودم و تمام وقت در یک سوئیت 30 متری روزگار میگذروندم.

دیگه این چند روز اخیر کلافه شده بودم. حس زندانی بودن بهم دست داد. 

به همسری گفتم اونم گفت هرجا گفتی بریم بگردیم.

این شد که برای امروز جمعه ، ناهار کلم پلوی خوشمزه و سالاد شیرازی بار گذاشتم و بساط رو جمع کردیم و رفتیم بیرون.

هوا خیلی سرد بود. خیلی

ولی با این وجود گردش امروز بهم چسبید و کمی از دلتنگیهام و بغض هام کم کرد.

ناهار رو تو کوهسنگی خوردیم. یه گشتی تو بلوار پیروزی و بلوار فکوری زدیم به یاد سالهای قبل . از جام عسل چند شیرینی خوشمزه خریدیم که عصر با چایی بخوریم. رفتیم پارک دلاوران و یاد خاطرات چند سال پیش رو زنده کردیم.

همسری بهش میگه پارک خودمون (: 

بعدش هم رفتیم پارک ملت و یه پیاده روی توپ تو این هوای سرد و یخبندان کردیم. بعد هم اومدیم خرید و بعد هم سوئیت گرم و نرممون.


خوش گذشت. برای دو هفته آینده شارژ شدم.(:


تو راه مغازه هایی که من خیلی دوستشون دارم رو دیدم. دلم میخواد روزی برسه و من پولدار بشم و اینها رو در یاسوج ایجاد کنم.

یکی کتابخانه کوچک ما که بسیاااار دوستش میدارم. یه مغازه با کلی کتاب برای بچه ها.

یادش بخیر برای گل پسر دومم ازش خرید کردم. چه حیف که استفاده نمیشن!


یکی دیگه اش شهر دکمه. که یه مغازه پر از وسایل خرازی است. عشق میکنم تو همچین مغازه ای.

اگه یه روز محقق بشه و من همچین مغازه ای بزنم ، فکر کنم بیشتر ساعات رو صرف نگاه کردن کاموا ها و دکمه ها و روبان ها و تورهای خوشگل و وسایل و ابزارهای خیاطی و بافتنی بکنم.

چقدرررر دوست دارم کارهای هنری از این دست رو.


یکی دیگه اش جام عسل هست و دیگری هم همون مرکز تصویر برداری شبانه روزی که پست قبل گفتم.


کاش روزی برسه که همشو بتونم اجرا کنم.

بسوزه پدر بی پولی. هیییبیییی.


آهان داشت یادم میرفت یکی دیگه از علائقم داشتن یک باغه. که خودم طراحیش کرده باشم.

یه جور باغ گیاهشناسی. وااااای کیف میکنم حتی از تصورش.


خدایا یاری کن.


سومین بغضم هم به یاری خدا حل شد و الآن خوبم.





نظرات (10)
الهه ||
سه‌شنبه 30 آذر 1395 ساعت 08:53
سلام اجی خوبی فردا اپم اجی وقت کردی سر بزن ممنونم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام گلم. چشم. حتما
پریسا ||
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 16:27
سلام عزیزم خدا رحمتش کنه روحش شاد چقد درد کشیده
تو هوای سرد بیرون رفتن با همسری میچسبه.. انشالله به همه خواسته هات برسی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم. خوبی؟ گل پسرت خوبه؟
آره واقعا.
جات خالی چسبید این گردش. ان شاالله
مامان اهورا و آریا ||
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 11:31
سلام مرضیه جونم.خوبی؟خدا رحمتش کنه اما با اینهمه مریضی که داشت بنظرم راحت شد
واااااای مرضیه چطور سه هفته از خونه بیرون نرفتی؟چطور طاقتت گرفت
من دو سه روز یه بار بیرون نرفتم حالا اگه شده در حد نیم ساعتم واقعا کلافه میشم
برای خودت بزن بیرون که حال و هوات عوض بشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم.
آره بیچاره راحت شد از این همه درد و محنت. خدا بیامرزتش.

چی بگم. والا کلافه شده بودم شدید!
ولی موقعیتش جور نبود برام
زینب (مسافرکربلا) ||
یکشنبه 28 آذر 1395 ساعت 23:14
عزیز دلم خدارحمتش کنه ...
حق داری دلتنگ باشی حتما اونجا تنهایی بهت سخت میگذره.اما بازم خدارو به خاطر همسرت شکر که اینهمه هواتو داره .انشالله همیشه شاد باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون گلم.
آره سخته. البته همیشه به من سخت میگذره و من کمی ناشکرم!

ممنون عزیزم. همچنین برای تو
رها ||
یکشنبه 28 آذر 1395 ساعت 13:55
سلام مرضیه جون خوبی؟
من که خوب نیستم از دست مهرسام خیلی شیطون شده و نق نقو
همه ی سختی های گذشته الان شده به غر زدن من که چرا اینقدر بی عقل بودم و هی میگفتم بچه میخام
همه ی شکر کردن من الان شده نا شکری از این روزها
نمیدونم تا کی ادامه داره ولی دوست دارم واسه خودم تنهای تنها باشم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم.
رها تو رو خدا اینطوری نگو. دلم شدید میگیره!
نگرشت رو عوض کن. زیبایی و خوشی رو در باهم بودن خودت و مهرسام بدون.
وقتت رو صرف یادگیری و باهوش کردنش کن. از همین الآن بفکر این باش که بهش کمک کنی استعدادهاشو بروز بده و شما بتونین کشفش کنید و پرورشش بدید. اینطوری
آینده درخشانی در انتظارشه.

البته میتونم درکت کنم که گاهی دلت میخواد تنهایی بری بیرون خرید یا گردش و یا حتی یک ساعت از شبانه روزت مال خودت باشه. خود خودت.
ولی چه میشه کرد. مسئولیت سنگین مادری افتاده گردنت.باید به انجام برسونیش حتی اگر دلت نخواد!


این سن مهرسام سن شیطون شدنش و کنجکاویهاشه. طبیعیه که اذیت کنه و تو رو کلافه کنه. اما چشم هم بزنی تموم میشه و مهرسام بزرگ میشه و فهیم و تو هم آرومتر میشی.
یکی دو سالی تحمل کن و از خود گذشتگی کن. بعدش همه چی روبراه میشه. مطمئن باش.
نسیم ||
یکشنبه 28 آذر 1395 ساعت 12:37
ایشالا که به همه آرزوهای ریز و درشتت برسی عزززززیزم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون مهربونم. ان شاالله
سپیده مامان درسا ||
شنبه 27 آذر 1395 ساعت 18:48
الهی دورت بگردم مرضی جونم الهی همیشه حال دلت خوب باشه ، ان شالله همه ی بغض های دنیا به یاری خدا حل بشن و حال دل همه خوب بشه
خدا رحمت کنه خاله ی مادرتو عزیزم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دور از جونت عزیز دلم. خدا نکنه.
ممنون دوست همیشه مهربون من. ان شاالله.
تشکر عزیز. الهی آمین
niiil jooon ||
شنبه 27 آذر 1395 ساعت 16:33
آدم ها دنبال خوشبختی می گردند اما خوشبختی پیدا کردنی نیست ساختنی است... سعادت و خوشبختی رو براتون آرزومندم... خوشحال میشم به منم سر بزنین نیومدین هم اشکال نداره بازم ممنون موفق باشی
896518
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به وبلاگ من خوش اومدی.
چشم. فرصت بشه حتما پیشت میام.
بهامین ||
شنبه 27 آذر 1395 ساعت 10:47
سلام عزیزم عیدت مبارک
تسلیت میگم و خداوند روحشون شاد نگه داره.
امیدوارم به همه علاقه هات برسی،خواستن توانستن است
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام بهامین عزیز. خوبی دوست من؟
خیلی ببخشید که من خیلی وقته سراغی ازت نگرفتم. عذر خواهم

ممنونم. ان شاالله
الهه ||
جمعه 26 آذر 1395 ساعت 22:06
سلام اجی خوبی واقعا نمیدونم چی بگم واسه خاله ات متاسفم اجی خدا ان شاءالله رحمتش کنه و جاش تو بهشت باشه ان شاءالله که تو هم خیلی زود بری پیش خانواده ات اجی به وقتش هم به خواسته هات میرسی اجی خداروشکر که بهت خوش گذشته
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیز من. ممنونم.
الهی آمین.
ممنون آجی مهربونم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد