X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

تضاد ذهنی

هر وقت مناسبتی میشه، من با ذهنم مشکلات دارم.

تضاد ذهنی!!

هر وقت مناسبت شادی هست، ذهنم غمگین میشه. بجای شادی کردن یه غصه خاصی در اعماقش وجود داره که هر طور شده اونو میاره به سطح و بروزش میده.

هر وقت هم مناسبت غمگینی میشه، یادم میندازه که عمر کوتاه است و خوشی های من تا حالا زیاد بوده و باید بابتش هر روز شکر خدای متعال بگم.


کلا نشده یه روز و در یه مناسبت خاص ما همسو بوده باشیم. هر دو شاد. هم دل و هم ذهن!

یادم نمیاد تا حالا اینگونه بوده باشه.


جدیدا حاضر جواب هم شده!

تا میخوام گله کنم و فاز غم داشته باشم و از آرزوهام بگم و برای نداشتنشون غصه بخورم، خیلی سریع میگه مرضی یادت رفت؟! 

نمی بینی فلانی فقط آرزو داره سالم باشه و زنده!

نمی بینی فلانی دلش فلان چیز میخواد ولی نمیتونه داشته باشه اما تو داری!

با این گفنه هاش به کل پشیمونم میکنه از غصه خوردن و طلب آرزو کردن.


اما چرا همیشه گوشه قلبم جای بزرگی خالیه؟؟؟

هرچقدر حس کنم خوشبختم. هرچقدر سقف آرزوهامو کوچیک کنم و الآن ببینم که اکثرشو دارم. هرچقدر که با فکرهایی چون :

《اون دنیا خدا جواب این مسائل رو بهم میده. پس نباید ناراحت باشم. این یه معامله است. معامله با خدا》

بخوام خودمو آروم کنم، آخرش یه جاهایی گیر میوفتم.


نمیدونم این از ضعیف النفس بودن منه یا احساسات بسیار زیاد دل من که بر ذهنم فائق میشه.

نمیدونم ...


اصلا خوبه یا بد؟!


بهرحال تو این تضادها، با وجود معامله کردن با خدا، با وجود احساسات عمیقم، با وجود ذهن جستجوگرم،

بازم جای خنده های کودکی در کنار من خالیه.

در آغوشم جاش خالیه و من در همه مناسبتها این موضوع بهم یادآوری میشه و گاهی پوچی عظیمی در زندگی حس میکنم.


با وجود اینکه کارهای زیادی برای شادی خودم و خانواده ام میکنم ولی انگار اون کارها مسخره ان. بی معنی ان.

چه فایده وقتی ارضاء نمیشی.

وقتی بخش بزرگی از احساساتت جواب داده نمیشن. چه فایده؟!



به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد/ عجب از محبت من که در او اثر ندارد





تاریخ : چهارشنبه 8 دی 1395 | 11:39 | نویسنده : marzi | نظرات (9)


  • paper | فروش رپورتاژ آگهی ارزان قیمت | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان قیمت | فروش رپورتاژ
  •  تضاد ذهنی - روزهای زندگی

    تضاد ذهنی

    هر وقت مناسبتی میشه، من با ذهنم مشکلات دارم.

    تضاد ذهنی!!

    هر وقت مناسبت شادی هست، ذهنم غمگین میشه. بجای شادی کردن یه غصه خاصی در اعماقش وجود داره که هر طور شده اونو میاره به سطح و بروزش میده.

    هر وقت هم مناسبت غمگینی میشه، یادم میندازه که عمر کوتاه است و خوشی های من تا حالا زیاد بوده و باید بابتش هر روز شکر خدای متعال بگم.


    کلا نشده یه روز و در یه مناسبت خاص ما همسو بوده باشیم. هر دو شاد. هم دل و هم ذهن!

    یادم نمیاد تا حالا اینگونه بوده باشه.


    جدیدا حاضر جواب هم شده!

    تا میخوام گله کنم و فاز غم داشته باشم و از آرزوهام بگم و برای نداشتنشون غصه بخورم، خیلی سریع میگه مرضی یادت رفت؟! 

    نمی بینی فلانی فقط آرزو داره سالم باشه و زنده!

    نمی بینی فلانی دلش فلان چیز میخواد ولی نمیتونه داشته باشه اما تو داری!

    با این گفنه هاش به کل پشیمونم میکنه از غصه خوردن و طلب آرزو کردن.


    اما چرا همیشه گوشه قلبم جای بزرگی خالیه؟؟؟

    هرچقدر حس کنم خوشبختم. هرچقدر سقف آرزوهامو کوچیک کنم و الآن ببینم که اکثرشو دارم. هرچقدر که با فکرهایی چون :

    《اون دنیا خدا جواب این مسائل رو بهم میده. پس نباید ناراحت باشم. این یه معامله است. معامله با خدا》

    بخوام خودمو آروم کنم، آخرش یه جاهایی گیر میوفتم.


    نمیدونم این از ضعیف النفس بودن منه یا احساسات بسیار زیاد دل من که بر ذهنم فائق میشه.

    نمیدونم ...


    اصلا خوبه یا بد؟!


    بهرحال تو این تضادها، با وجود معامله کردن با خدا، با وجود احساسات عمیقم، با وجود ذهن جستجوگرم،

    بازم جای خنده های کودکی در کنار من خالیه.

    در آغوشم جاش خالیه و من در همه مناسبتها این موضوع بهم یادآوری میشه و گاهی پوچی عظیمی در زندگی حس میکنم.


    با وجود اینکه کارهای زیادی برای شادی خودم و خانواده ام میکنم ولی انگار اون کارها مسخره ان. بی معنی ان.

    چه فایده وقتی ارضاء نمیشی.

    وقتی بخش بزرگی از احساساتت جواب داده نمیشن. چه فایده؟!



    به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد/ عجب از محبت من که در او اثر ندارد





    تاریخ : چهارشنبه 8 دی 1395 | 11:39 | نویسنده : marzi | نظرات (9)