پنج‌شنبه 16 دی 1395 @ 11:12

غار تنهایی

حس عجیبی دارم.

سرم درد میکنه و رگهای منتهی به سرم ضربانهای شدید دارند. اسمش میگرنه!

دیروز به کل بیحال بودم و سردرد کل روزم رو خراب کرد.

همین الآن هم هنوز درگیرم.


با این وجود ظرفها رو شستم. غذا در حال طبخه. آشپزخونه فسقلی و یخچال کوچولو رو دستمال کشی کردم و اتاق 30 متری مونو مرتب کردم. آخه بدم از شلوغ پلوغی میاد.

نشسته ام و دارم به حال عجیبم فکر میکنم.


چند روزیه که در راستای رسیدن به اهدافم، اقدام عملی انجام دادم. حذف زوائد کم ارزش و گذران وقت به موارد ارزشمند.

در این راستا چند تا از گروههای مجازی مو حذف کردم.

تلویزیون به کل تعطیل شده. شاید در روز نیم ساعت هم روشن نیست.

مقدار خواب شبانه ام بین 6 تا 8 ساعت در نوسانه.

برنامه ریزیهایی ریز و جزئی انجام میدم اما عمل بهشون گاهی سخته.

بعد کلی فکر کردن و مشورت کردن با همسری فهمیدم عامل مزاحم گوشیمه!

مخصوصا فضای مجازی.

من تو این چند سال اخیر خیلی خیلی بهش وابسته شدم. جای همه ی دوستان واقعی نداشته ام رو گرفته بود. ابزاری بود انگیزشی برای ابراز احساسات و افکارم و حتی هنرم (؛

اما حالا که دارم کم کم ازش دوری میکنم، حس خاصی بهم داده.

انگار انسان های نخستین بی خبر از همه جا هستم. انگاری در غاری تاریک و مخوف فرو رفتم!

تا حالا گوشیم که زنگ نمیخورد. هرکس کاری داشت یا حتی یادی میخواست ازم بکنه با همین فضای مجازی و اپلیکیشن هاشون بود.

اما چند روزیه دو تا از اپلیکیشن های فعال و جذابم رو غیر فعال کردم.

خیلی اولش سخت بود. حس بدی بود این همه تنهایی!

اما هرچه فکر میکنم به این تنهایی مقطعی نیاز دارم. فعلا در جنگی عظیم با وابستگیهام به سر می برم.

دارم تلاش میکنم خودمو کنترل کنم و از وقت پیش اومده نهایت استفاده رو ببرم. اما چه حیف که همین چند روز مصادف شد با سردردهای میگرنی من و کلا درازکشم!

مگه میتونم تمرکز کنم و یا کاری که نیاز به دقت و فهم داشته باشه بکنم؟؟!!! اصلا و ابدا.

کاش خدا حالمو خوب کنه.


* * * دیروز خواهر زن داداش بزرگم بهم پیام داد که چطوری دوست و یار کودکی؟ چقدر باهم خوش بودیم و الآن از هم خیلی دوریم.

یادش بخیر. خانواده زن داداشم همسایه ما بودن وقتی ما در شهر خرم آباد زندگی میکردیم. ما دو خانواده خیلی خیلی خیلی خیلی بهم وابسته بودیم و خونه هامون روبروی هم بود و قانون گذاشته بودیم که یه شب اونها بیان خونه ما و یک شب ما بریم اونجا.

چقدر کیف میداد. ما بچه ها باهم بازی میکردیم. مامانهامون باهم و باباهامون هم باهم و مادربزرگهامون هم باهم گپ و گفت داشتند و لذت می بردند.


روزگار خوشی بود. من با خواهر زنداداشم خیلی صمیمی بودم. زن داداشم دختر بزرگ بود و همیشه روحیه خاصی داشت. باهامون بازی نمیکرد. همیشه کنار دست مامانش بود و کمک حالش. 


روزی که ما از خرم آباد قرار بود اثاث کشی کنیم به سمت یاسوج، مادر زن داداشم کلی پشت سرمون گریه کرد و حالش بد شد. گفتن بیهوش شد و بردنش بیمارستان و بهش سرم و این چیزها زدن.

ما هم بهمون سخت گذشت.

چند سال بعد اونها اومدن اهواز زندگی کردن تا اینکه یه سال وقتی میخواستن بیان یاسوج تا خونه ای بسازن برای وقتایی که میان یاسوج سر بزنن، بی جا و مکان نباشن،   تو جاده تصادف میکنن و متاسفانه هم بابا و هم مامان زن داداشم کشته میشن.

دو سه سال پیش هم که برادر زن داداشم در سن 27 سالگی از دنیا رفت.


دیشب یاد خاطرات این سالها برامون زنده شد. خواهر زن داداشم گفت کاش در دوران کودکی میموندم و هیچ وقت بزرگ نمیشدم ):




* * * بچه زن داداش دومم، دختره.

همیشه دوست داشت بچه اش دختر بشه. اولی که پسر بود. حالا خدا براش خواست و این یکی دختر شد. هرچند از دید ماهایی که منتظریم و هیچ بچه ای نداریم، آرزو کردن دختر یا پسر بی معنی و مفهومه و شاید یه جور ناشکری بحساب میاد، ولی بقیه مردم براشون امری عادیه.

خداروشکر که به آرزوش رسید.

کاش خدا همه رو به آرزوهای خوبشون برسونه از جمله بنده حقیر رو.


* * * مثل پرنده های قفسی هستم. حس تنهایی دارم در حد لالیگا.

امروز قراره با همسری بریم گردش.

فردا هم احتمالا دوست همسری بیاد به آلونک 30 متری ما و من باید با این کمبود امکانات شدید مهمان پذیری کنم. کاش همه چی خوب پیش بره.



* * * دلم برای بوی مامانم و چهره دوست داشتنی بابام تنگ شده  ):

نظرات (12)
مرضیه ||
چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت 11:57
منو به خاطرات بچگیام بردی با این پستت، به روزایی که با همسایه ها و برو بیا خوش بودیم... چه زود گذشت و من چقدر زود بزرگ شدم.
ایشالا خدا همه رو به آرزوهاشون برسونه عزیزم، آرزوی دل تو رو هم بهت بده.
منم جرات ندارم آرزوی دختر یا پسر کنم،‌با اینکه ته دلم میلم به دختر بیشتره اما حس میکنم تعیین جنسیتش یا حتی اقدام عملی برای دختر یا پسرشدنش کفران نعمته اما به قول تو خیلیها این طرز فکرو ندارند.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه روزهای خوبی بودن. یادشون بخیر.

ان شاالله
زینب (مسافرکربلا) ||
یکشنبه 19 دی 1395 ساعت 00:34
سلام مرضیه عزیزم :)
به خاطر نظر خصوصیت خیلی ممنونم
حتما به حرفات فکر میکنم
برام خیلی دعاکن عزیزم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم. خواهش گلم. ان شاالله هرچی خیره برات پیش بیاد
غ‌ ـزل ||
شنبه 18 دی 1395 ساعت 14:25
وااااااو چقدر فاصله 2000 کیلومتر؟!
ان شالله زودتر بری دیدنشون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره.
ممنونم. ان شاالله
نسیم ||
شنبه 18 دی 1395 ساعت 12:05
عزیزم به نظرم خیلی به خودت سخت نگیر!!!! من با حذف کامل شبکه های اجتماعی اصلا موافق نیستم. باید بتونی مدیریتشون کنی و وابستگی به گوشیت رو حذف کنی. این کار یه جور پاک کردن صورت مساله است به نظر من! تنهایی آدمو از پا درمیاره. من از تنهایی متنفرم. امیدوارم که خدا هیچ زنی رو منتظر نذاره هیچ زنی...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره خودمم به این نتیجه رسیدم.
باید مدیریت کنم!
ان شاالله
مهتاه ||
شنبه 18 دی 1395 ساعت 10:41
چه زندگی سختی داشتن.....
ان شاالله خدا هیچ بشری رو با غم از دست دادنعزیزانش آزمایش نکنه....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره خیلی ...
ان شاالله
پری ||
شنبه 18 دی 1395 ساعت 09:20
عزیزم ... دلم میخواد برات کلی بنویسم ولی نمیتونم .. توانش و ندارم ... مراقب خودت باش زیاد ..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون مامان پری جون.
درکت میکنم. اصلا خودتو اذیت نکن. فسقلی که دنیا اومد بیا باهام حرف بزن


چشم. تو هم همینطور
بهامین ||
شنبه 18 دی 1395 ساعت 01:23
سلام مرضی جونم
الان خوبی؟سردردت بهتره؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دوست جون. خوبم عزیزم. خداروشکر
سپیده مامان درسا ||
جمعه 17 دی 1395 ساعت 14:39
واااای عزیزم چه غم انگیزی بود این آخر پستت خدا رحمت کنه پدر و مادر و برادر زن داداشت رو الهی خدا به همشون صبر بده
برنامه ریزیهای تو هم جالبه ها دختر ، الهی موفق بشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره خیلی. بندگان خدا خیلی سختی و رنج کشیدن. خیلی غم دیدن.

مرسی گلم
الهی آمین.
زینب (مسافرکربلا) ||
پنج‌شنبه 16 دی 1395 ساعت 20:26
سلام مرضیه جونم
به نظر من دنیای مجازی هم تو زندگی امروز لازمه وجودش نبودش به قول شما باعث تنهایی و احساس غار نشین بودن به آدم میده اما زیاده روی توش اصلن خوب نیست.اصلن!
من خودم گوشیم از این مدلهای تقریبا قدیمیه که نمیشه روش برنامه امروزی نصب کرد بااینکه میتونم یه دونه جدیدو امروزی بخرم ترجیح میدم اینکارو نکنم تاوقتم بیخودی گرفته نشه .خیلی بده که اینروزا همه همه سرشون تو گوشیاشونه :(و خیلی کمتر برای خودشونو وخانوادشون وقت میذارن .
آخی ...چقد جالب دوست دوران کودکی ...چقده شیرینن خاطرات کودکی :)خوش به حال اون روزها...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم. چطوری؟
آره. درست میگی. چه کنم که من خیلی وابسته شدم
واقعا خوب نیست این همه وابستگی. البته تقصیر تغییر فرهنگ مردم هم شده. دیگه کسی باهامون مثل قدیما رفت و آمد نمیکنن. همه خسته ان و مشغول روزمرگی و مجبورن از طریق فضای مجازی ارتباط داشته باشن.

آره واقعا. ولی حیف که تموم میشن اون روزها
دوخیییی ||
پنج‌شنبه 16 دی 1395 ساعت 15:26
وب متفاوت و زیبایی دارین خیلی خوشحال شدم دوباره به وبتون اومدم باعث افتخاره شما هم به من سر بزنید خیلی ممنون
89651
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم. لطف دارید
maryam ||
پنج‌شنبه 16 دی 1395 ساعت 14:41
سلام
خدا دوتا تاج گل زندگیتونو براتون حفظ کنه خب برید بهشون سر بزنید ؟ مگه دوری ازشون یا خدا نکرده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام. ممنونم. ان شالله
آره ازشون دورم. 2000 کیلومتر.
نه. دور از جونشون
الهه ||
پنج‌شنبه 16 دی 1395 ساعت 14:26
سلام اجی خوبی ان شاءالله که زود حالت بهتر میشه خدا پدر و مادر و خواهر همسر برادرتو رحمت کنه اجی خیلی سخته خدا بهشون صبر بده خداروشکر که زن داداشت به ارزوش رسید و نی نیش دختره ان شاءالله که به سلامت زایمان کنه و تو هم به ارزوهای قشنگت برسی ان شاءالله که خیلی زود مامانت هم میبینی و دلتنگیت رفع میشه ان شاءالله که مهمونی هم به خوبی پیش میره
استراحت کن واسه سردردت ان شاءالله خوب میشی عزیزم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم. ممنونم. ان شاالله
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد