X
تبلیغات
زولا

حس عجیبی دارم.

سرم درد میکنه و رگهای منتهی به سرم ضربانهای شدید دارند. اسمش میگرنه!

دیروز به کل بیحال بودم و سردرد کل روزم رو خراب کرد.

همین الآن هم هنوز درگیرم.


با این وجود ظرفها رو شستم. غذا در حال طبخه. آشپزخونه فسقلی و یخچال کوچولو رو دستمال کشی کردم و اتاق 30 متری مونو مرتب کردم. آخه بدم از شلوغ پلوغی میاد.

نشسته ام و دارم به حال عجیبم فکر میکنم.


چند روزیه که در راستای رسیدن به اهدافم، اقدام عملی انجام دادم. حذف زوائد کم ارزش و گذران وقت به موارد ارزشمند.

در این راستا چند تا از گروههای مجازی مو حذف کردم.

تلویزیون به کل تعطیل شده. شاید در روز نیم ساعت هم روشن نیست.

مقدار خواب شبانه ام بین 6 تا 8 ساعت در نوسانه.

برنامه ریزیهایی ریز و جزئی انجام میدم اما عمل بهشون گاهی سخته.

بعد کلی فکر کردن و مشورت کردن با همسری فهمیدم عامل مزاحم گوشیمه!

مخصوصا فضای مجازی.

من تو این چند سال اخیر خیلی خیلی بهش وابسته شدم. جای همه ی دوستان واقعی نداشته ام رو گرفته بود. ابزاری بود انگیزشی برای ابراز احساسات و افکارم و حتی هنرم (؛

اما حالا که دارم کم کم ازش دوری میکنم، حس خاصی بهم داده.

انگار انسان های نخستین بی خبر از همه جا هستم. انگاری در غاری تاریک و مخوف فرو رفتم!

تا حالا گوشیم که زنگ نمیخورد. هرکس کاری داشت یا حتی یادی میخواست ازم بکنه با همین فضای مجازی و اپلیکیشن هاشون بود.

اما چند روزیه دو تا از اپلیکیشن های فعال و جذابم رو غیر فعال کردم.

خیلی اولش سخت بود. حس بدی بود این همه تنهایی!

اما هرچه فکر میکنم به این تنهایی مقطعی نیاز دارم. فعلا در جنگی عظیم با وابستگیهام به سر می برم.

دارم تلاش میکنم خودمو کنترل کنم و از وقت پیش اومده نهایت استفاده رو ببرم. اما چه حیف که همین چند روز مصادف شد با سردردهای میگرنی من و کلا درازکشم!

مگه میتونم تمرکز کنم و یا کاری که نیاز به دقت و فهم داشته باشه بکنم؟؟!!! اصلا و ابدا.

کاش خدا حالمو خوب کنه.


* * * دیروز خواهر زن داداش بزرگم بهم پیام داد که چطوری دوست و یار کودکی؟ چقدر باهم خوش بودیم و الآن از هم خیلی دوریم.

یادش بخیر. خانواده زن داداشم همسایه ما بودن وقتی ما در شهر خرم آباد زندگی میکردیم. ما دو خانواده خیلی خیلی خیلی خیلی بهم وابسته بودیم و خونه هامون روبروی هم بود و قانون گذاشته بودیم که یه شب اونها بیان خونه ما و یک شب ما بریم اونجا.

چقدر کیف میداد. ما بچه ها باهم بازی میکردیم. مامانهامون باهم و باباهامون هم باهم و مادربزرگهامون هم باهم گپ و گفت داشتند و لذت می بردند.


روزگار خوشی بود. من با خواهر زنداداشم خیلی صمیمی بودم. زن داداشم دختر بزرگ بود و همیشه روحیه خاصی داشت. باهامون بازی نمیکرد. همیشه کنار دست مامانش بود و کمک حالش. 


روزی که ما از خرم آباد قرار بود اثاث کشی کنیم به سمت یاسوج، مادر زن داداشم کلی پشت سرمون گریه کرد و حالش بد شد. گفتن بیهوش شد و بردنش بیمارستان و بهش سرم و این چیزها زدن.

ما هم بهمون سخت گذشت.

چند سال بعد اونها اومدن اهواز زندگی کردن تا اینکه یه سال وقتی میخواستن بیان یاسوج تا خونه ای بسازن برای وقتایی که میان یاسوج سر بزنن، بی جا و مکان نباشن،   تو جاده تصادف میکنن و متاسفانه هم بابا و هم مامان زن داداشم کشته میشن.

دو سه سال پیش هم که برادر زن داداشم در سن 27 سالگی از دنیا رفت.


دیشب یاد خاطرات این سالها برامون زنده شد. خواهر زن داداشم گفت کاش در دوران کودکی میموندم و هیچ وقت بزرگ نمیشدم ):




* * * بچه زن داداش دومم، دختره.

همیشه دوست داشت بچه اش دختر بشه. اولی که پسر بود. حالا خدا براش خواست و این یکی دختر شد. هرچند از دید ماهایی که منتظریم و هیچ بچه ای نداریم، آرزو کردن دختر یا پسر بی معنی و مفهومه و شاید یه جور ناشکری بحساب میاد، ولی بقیه مردم براشون امری عادیه.

خداروشکر که به آرزوش رسید.

کاش خدا همه رو به آرزوهای خوبشون برسونه از جمله بنده حقیر رو.


* * * مثل پرنده های قفسی هستم. حس تنهایی دارم در حد لالیگا.

امروز قراره با همسری بریم گردش.

فردا هم احتمالا دوست همسری بیاد به آلونک 30 متری ما و من باید با این کمبود امکانات شدید مهمان پذیری کنم. کاش همه چی خوب پیش بره.



* * * دلم برای بوی مامانم و چهره دوست داشتنی بابام تنگ شده  ):



تاریخ : پنج‌شنبه 16 دی 1395 | 11:12 | نویسنده : marzi | نظرات (12)


  • paper | خرید رپورتاژ آگهی دائمی | بازی آنلاین
  • ماه دامین | خرید رپورتاژ دائمی