X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

زاویه دید

به سوئیت برگشتیم.


داشتم فکر میکردم من دو سال پیش چطور تونستم یک ماه و نیم در این اتاق کوچک 12 متری زندگی کنم و با همین وضع آشپزی کنم و روزگار بگذرونم. اونم در حالیکه من باردار بودم و حالم ناخوش بود و برای رفتن به آشپزخونه عمومی و آشپزی تو همچین حالتی در عذاب بودم!!؟

و تو همین نیم وجب جا ما شب یلدامونو جشن گرفتیم و به امیدهایی واهی خوش بودیم.


اما حالا این چند روز سختم بود. شاید چون فضای بزرگتر و بهتری رو تجربه کرده بودم.

کلا از فضای کوچیک ببرنت به فضای بزرگ خیلی بهتره تا برعکسش!!

تا در محیط محقر و با امکانات پایین هستی و دنیات کوچیکه، باهاش سازگار میشی و قبولش میکنی. چون خبر نداری فضایی بزرگتر و بهتر چه مزه ای میده.

اما وقتی یه level (سطح) رفتی بالاتر و یکم از بالاتر به قضیه نگاه کردی اونوقته که پذیرش فضای قبلی برات سخت میشه و همش فکر میکنی چطور تونستی این مدت اینجا باشی و زندگی کنی!


اینو من در شرایط مختلف درک کردم.

یه زمانی خونه ما خیلی کوچیک بود و کم امکانات. وقتی شرایط بهتر شد واقعا تحمل خونه قبلی سخت میشد.

زندگی در شهر خیلی کوچیکی مثل زادگاهم خیلی سخته ولی مردم اونجا بهش خو کردن و خبر ندارن در یاسوج مردم چطور زندگی میکنن و یا چه امکاناتی دارند.

منی که در یاسوج بودم با اون وضع امکانات کمش با خیابونهای کوچیکش و با جاده های پر چاله چوله اش. با فضاهایی کوچیک. میدان کوچیک پارک کوچیک و کم امکانات و هزاران چیز دیگه، وقتی اومدم به مشهد که هر محله اش اندازه یاسوجه، آزاد راه و بزرگراه داره، مغازهایی شیک. کلی مطب دکتر. کلی مطب سونوگرافی. کلی آزمایشگاه. کلی پارک. مثلا پارک ملت به اون بزرگی و زیبایی. کلی بازار و مرکز خرید که هزاران برابر یاسوجه!


با 4 سال زندگی در اینجا وقتی برمیگردم یاسوج، فکر میکنم چطور مردم یاسوج میتونن تو این محقر بودن باشن؟!

چقدر تحملش سخته.

اما اونیکه نیومده بالاتر و ندیده خیلی ریلکس داره زندگیشو میکنه.


اینو تعمیم بدیم به اونیکه رفته در کشورهایی عظیم و زیبا و با امکانات. مثل اروپا. آمریکا و ...

دیدن اون فضاها و زندگی در اونها. شاید با خودش بگه مردم تو ایران چطور میتونن زندگی کنن؟ چقدر سخته تحمل کردن این شرایط.



وقتی زاویه دیدت تغییر کنه،

وقتی میدان دیدت گسترده تر بشه،

وقتی تجربیات بزرگتری کسب کنی،

وقتی از بالا به همه چی نگاه کنی،


دیگه برات سخته کم شدن، کوچیک شدن، پایبن موندن.


دلت میخواد همیشه منظره رو از اوج نگاه کنی. اونجوری لذتش بیشتره.


خیال و ذهن و فکر آدمی هم همینطوره. وقتی اونو پر و بال بدی، وقتی اجازه بدی بره تا دور ها، 

وقتی رهاش کنی و محدود به قوانین خاص خودت نکنیش، دیگه کمال طلب میشه.

سختشه پذیرش کمترینها و ماندن در اونها. دلش میخواد همیشه در اوج باشه.

همیشه دانا.

همیشه آگاه.

همیشه آزاد و رها.



و چقدر ما غل و زنجیر به پر و بال خودمون و فکرمون و ذهنمون بسته است.

رهایی از این همه غل و زنجیر سخته.

اما شدنیه.

چنانکه بودن افرادی که اینکار رو کردن.



تاریخ : شنبه 25 دی 1395 | 12:15 | نویسنده : marzi | نظرات (9)


  • paper | فروش رپورتاژ آگهی ارزان قیمت | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان قیمت | فروش رپورتاژ
  •  زاویه دید - روزهای زندگی

    زاویه دید

    به سوئیت برگشتیم.


    داشتم فکر میکردم من دو سال پیش چطور تونستم یک ماه و نیم در این اتاق کوچک 12 متری زندگی کنم و با همین وضع آشپزی کنم و روزگار بگذرونم. اونم در حالیکه من باردار بودم و حالم ناخوش بود و برای رفتن به آشپزخونه عمومی و آشپزی تو همچین حالتی در عذاب بودم!!؟

    و تو همین نیم وجب جا ما شب یلدامونو جشن گرفتیم و به امیدهایی واهی خوش بودیم.


    اما حالا این چند روز سختم بود. شاید چون فضای بزرگتر و بهتری رو تجربه کرده بودم.

    کلا از فضای کوچیک ببرنت به فضای بزرگ خیلی بهتره تا برعکسش!!

    تا در محیط محقر و با امکانات پایین هستی و دنیات کوچیکه، باهاش سازگار میشی و قبولش میکنی. چون خبر نداری فضایی بزرگتر و بهتر چه مزه ای میده.

    اما وقتی یه level (سطح) رفتی بالاتر و یکم از بالاتر به قضیه نگاه کردی اونوقته که پذیرش فضای قبلی برات سخت میشه و همش فکر میکنی چطور تونستی این مدت اینجا باشی و زندگی کنی!


    اینو من در شرایط مختلف درک کردم.

    یه زمانی خونه ما خیلی کوچیک بود و کم امکانات. وقتی شرایط بهتر شد واقعا تحمل خونه قبلی سخت میشد.

    زندگی در شهر خیلی کوچیکی مثل زادگاهم خیلی سخته ولی مردم اونجا بهش خو کردن و خبر ندارن در یاسوج مردم چطور زندگی میکنن و یا چه امکاناتی دارند.

    منی که در یاسوج بودم با اون وضع امکانات کمش با خیابونهای کوچیکش و با جاده های پر چاله چوله اش. با فضاهایی کوچیک. میدان کوچیک پارک کوچیک و کم امکانات و هزاران چیز دیگه، وقتی اومدم به مشهد که هر محله اش اندازه یاسوجه، آزاد راه و بزرگراه داره، مغازهایی شیک. کلی مطب دکتر. کلی مطب سونوگرافی. کلی آزمایشگاه. کلی پارک. مثلا پارک ملت به اون بزرگی و زیبایی. کلی بازار و مرکز خرید که هزاران برابر یاسوجه!


    با 4 سال زندگی در اینجا وقتی برمیگردم یاسوج، فکر میکنم چطور مردم یاسوج میتونن تو این محقر بودن باشن؟!

    چقدر تحملش سخته.

    اما اونیکه نیومده بالاتر و ندیده خیلی ریلکس داره زندگیشو میکنه.


    اینو تعمیم بدیم به اونیکه رفته در کشورهایی عظیم و زیبا و با امکانات. مثل اروپا. آمریکا و ...

    دیدن اون فضاها و زندگی در اونها. شاید با خودش بگه مردم تو ایران چطور میتونن زندگی کنن؟ چقدر سخته تحمل کردن این شرایط.



    وقتی زاویه دیدت تغییر کنه،

    وقتی میدان دیدت گسترده تر بشه،

    وقتی تجربیات بزرگتری کسب کنی،

    وقتی از بالا به همه چی نگاه کنی،


    دیگه برات سخته کم شدن، کوچیک شدن، پایبن موندن.


    دلت میخواد همیشه منظره رو از اوج نگاه کنی. اونجوری لذتش بیشتره.


    خیال و ذهن و فکر آدمی هم همینطوره. وقتی اونو پر و بال بدی، وقتی اجازه بدی بره تا دور ها، 

    وقتی رهاش کنی و محدود به قوانین خاص خودت نکنیش، دیگه کمال طلب میشه.

    سختشه پذیرش کمترینها و ماندن در اونها. دلش میخواد همیشه در اوج باشه.

    همیشه دانا.

    همیشه آگاه.

    همیشه آزاد و رها.



    و چقدر ما غل و زنجیر به پر و بال خودمون و فکرمون و ذهنمون بسته است.

    رهایی از این همه غل و زنجیر سخته.

    اما شدنیه.

    چنانکه بودن افرادی که اینکار رو کردن.



    تاریخ : شنبه 25 دی 1395 | 12:15 | نویسنده : marzi | نظرات (9)