X
تبلیغات
رایتل

این کلمه بعضی وقتا دلنشینه و بعضی وقتا فقط عذابه!


وقتی تو دریا گرفتاری، خشکی بهترین هدیه خداست.

اما وقتی پوستت خشکه، همیشه عذابه.

بازم زمستون و بیچارگی من! هر روز چندین بار قوطی کرم رو روی پوستم خاالی میکنم، انگاااااار نه انگار.

موقع حرف زدن ترس دارم عضلات صورتم تکون بخوره چون خیلی سریع پوست نازک و خشک و اگزمایی من، براحتی میشکنه!!


متاسفانه دیر متوجه این خصوصیت بد پوستم شدم! وقتی فهمیدم که کار از کار گذشته بود و پوست من آسیب دیده بود. از وقتی یاد دارم چروک داره.

بندانداختن به صورتم عذابه. چون پوست نازکم زود پاره میشه. اصن یه وضعی!!!!


انواع و اقسام کرمهای موجود در بازار رو من چندین ساله دارم مصرف میکنم! کل وسایل بهداشتیمو تغییر دادم. بجای صابون ، شامپو بدن بچه، بعد استحمام کلی کرم کاری و لوسین زدن. کلی آب میخورم. غذاهامو هم بخاطرش خاص کردم. مگه فایده داره؟!

خسته شدم از این وضع!

دیگه مجبورم روغن استفاده کنم بجای کرم. چون هیچ اثری ندارن.


کاش پوست منم مثل خیلی ها سفت و محکم بود. کاش چربی داشت که مجبور میشدم روزی یه بار با صابون بشورمش. کاش پوستم بخاطر چربیش براق به نظر میومد. کاش اینقدر شکننده و نازک و حساس نبود. کاش اینقدر چروک نمیشد ))):


خیلی از این بابت غمگینم. نمیدونم دیگه چیکار کنم. افسردگی گرفتم.


یکی از دوستان دانشگاهم بعد یه مدت طولانی با هم تماس گرفته بودیم و حال و احوال میکردیم اولین چیزی که پرسید گفت مرضی هنوزم پوستت خشکه و کرم میزنی؟

گفتم آره. بدترم شده )):

فکر کن بعد چند سال هنوز تو ذهنش مونده بود!


بعضی چیزها خیلی کوچیک و مسخره به نظر میان ولی نعمت بزرگی هستن.

قدر پوست شفاف و محکم و چرب و براق خودتونو بدونین و خداروشکر کنین.

من بخاطر این وضع مشکلات زیادی دارم. همیشه باید ساک مخصوص کرمهام همراهم باشن!

داغون شدم و پیرپوستی گرفتم بخاطر خصوصیت مسخره پوستم  ))):



* * * بعضی وقتا یه موضوعی خیلی برای آدم مهم میشه. اولش مهم نیست. خودمون بزرگش میکنیم و بهش اهمیت میدیم. مثلا برنامه می ریزیم  واسه داشتن یه چیزی، یا تغییر یه چیزی. تمام وقت ذهنمون درگیره که چطور حلش کنیم. چیکار کنیم جور بشه. پس چرا نشد. چرا هرچه میکنیم بهش نمی رسیم. خلاصه هم و غممون رو میذاریم تا بهش دست پیدا کنیم.

مثلا فرض کنید خرید چیزی.

من اینو به تجربه میگم. هر وقت یه چیزی دلم خواست و برای داشتنش محدودیت داشتم خیلی درگیر میشم خیلی فکر میکنم دنبال راه حل میگردم بلکه بدستش بیارم. اون لحظات چقدر دچار استرسم. چقدر روزها برام سخت میگذره. نگران میشم که نکنه دیر بشه و ...

اما اخیرا یاد گرفتم سرنوشت و شرایط فعلی رو بپذیرم و اینقدر خودمو به آب و آتش نزنم. از اهمیت موضوع که کم کنی، یه آرامش عجیبی میاد به دلت و مغزت.

همین دیروز داشتم برای انجام کاری برنامه ریزی میکردم. نیاز به پول زیادی بود. محدودیت شدید مالی داشتیم. همش داشتم فکر میکردم این موضوع خیلی خیلی مهم رو چطور حل کنم قبل از اینکه دیر بشه.

تمام روز من استرس داشتم و ذهنم درگیر بود.

آخر شب با یه تلنگر از طرف همسری، فهمیدم میشه اصلا اینکار رو نکرد و دنیا هم به آخر نمیرسه! 

اتفاقا خلاص میشیم از در به در دنبال پول گشتن! و یا حتی عواقب انجام اون کار که حتی ممکنه سودی برامون نداشته باشه و یا حتی بعدا پشیمونم بشیم بابتش.


خلاصه با پذیرش موقعیت فعلی و با کم کردن اهمیت موضوع خلاص شدم . آروم شدم.

حالا میتونم بدون فشار و استرس کارهای دیگه ای که راحت تر میشه انجامشون داد و لذت برد رو انجام بدم.


* * * دیشب به یه جمع دانشجویی دعوت شدیم.  هم دانشگاهی های شوهرم خونه یکی از دوستان دعوت شدند. ما هم بودیم.

آقایون همه دانشجوی دکترا و خانمهاشون هم اغلب لیسانس و بدون بچه.

جمع خوبی بود. فقط چون من آشنایی قبلی باهاشون نداشتم، حرفی برای گفتن نداشتم.

کلا آقایون حرف میزدن و می خندیدن، ما خانمها هم به حرفهای اونها می خندیدیم.

ولی جمع خوب و باحالی بود.


 یه نکته جالب داشت. اونم اینکه دوستان همسری سنشون کمتر از همسر من بود و حتی سربازی هم نرفته بودن!!!

بعضیهاشونم که اصلا شغلی نداشتن. نمیدونم هزینه های زندگی رو از کجا میاوردن؟!

خداروشکر که ما یه آب باریکه ای داریم برای زنده مانی.

خداروشکر که همسری قبل از ازدواجمون مسائلی مثل سربازی و این جور چیزها رو حل کرده بود. بعد ازدواج خیلی سخته. وگرنه من دق مرگ میشدم!

تازهههه آقایون میخوان برن فرصت مطالعاتی که میتونن هم برن کشورهای خارجی و هم دانشگاههای داخل کشور.

یکی از دوستان داخل کشور رو انتخاب کرده. میخواد بره دانشگاه تهران. فکر کن 6 ماه اینها قراره دور از هم زندگی کنن.

من که عمرا بتونم همچین چیزی قبول کنم. اگر همسری هم بخواد بره فرصت مطالعاتی من حتما باید باهاش برم (؛

طاقت دوری ندارم.


* * * وقتی زن داداشتم باردار شد، من به داداشم پیشنهاد چند اسم داده بودم. یکیش هم نورا بود. اون موقع هنوز مشخص نبود که دختره.

حالا دیشب از زن داداشم پرسیدم اسمشو چی میخواین بذارین ، گفت نورا.

جالب بود برام که اسم پیشنهادی منو انتخاب کردن (: 





تاریخ : سه‌شنبه 28 دی 1395 | 12:00 | نویسنده : marzi | نظرات (18)