X
تبلیغات
رایتل

من الآن وضعیت روحی و انگیزشی ام ، نمودارش سینوسیه.

در واقع انگاری همیشه اینطوری بوده ولی الآن دیگه رسما بهم اثبات شد!


کلا انگاری زود از انجام کاری خسته و دلزده میشم و دلم یهویی تنوع میخواد.

احساساتم و انگیزه های درونی ام برای انجام هر عملی مثل نمودار سینوسی بالا و پایین میشه زیاد.

گاهی یهو دلم میخواد یه کاری رو شروع کنم. اولش تصورات زیبایی پیدا میکنم. کلی شوق و ذوق. کلی انگیزه و کلی انرژی مثبت دارم برای انجامش.

در انجام اون کار اوایلش موفق هم میشم و به نتایج خوبی میرسم. اما نمیدونم چرا و چطور بعد یه مدت شوق و ذوق و انگیزه ام کم میشه و دیگه اون هیجان اول کار رو ندارم!

اصلا متوجه نمیشم که چه اتفاقی میوفته!

حتی متوجه نیستم که اصلا چرا اون علاقه و ذوق و انگیزه پیدا شد اونم به اون شدت و بعدش چی میشه که کم میشه!!

ولی قشنگ روند نزولیشو حس میکنم. کاملا ملموس.

چرا اینطور میشم؟؟؟؟؟


نمیدونم بقیه هم مثل من میشن یا نه؟!


مثلا وقتی شروع کرده بودم به رفتن به کلاسهای هنری مثل چرم دوزی یا معرق کاشی و یا حتی روبان دوزی.

وای وقتی فهمیدم همچین کلاسهایی هست از شوق بال درآورده بودم. با کله رفتم اونجا.

چقدر هم کلاسهای دلچسبی بود. منم خیلی خوب یاد میگرفتم و کارهایی که انجام دادم هم خوب بودن. اما کلاسها که تموم شد دیگه ادامه شون ندادم!

الآن کلی روبان و کاشی کوچولو و تیکه های چرم تو خونه است بی استفاده!!


یه مدت بعد ، بعد از بارداری نافرجام من و بدبختیام، رفتم سراغ کلاسهای دیگه مثل کمک های اولیه یا هم نسخه پیچی داروخانه. اونها رو هم انجام دادم و مدارکشونم هم گرفتم با نمره خوب. کلی چیز هم یادگرفتم اما الآن هیچ استفاده ای برام ندارن.

چند بار رفتم سراغ کار در داروخانه ولی برام جفت و جور نمیشد. الآن که فکر میکنم میگم بهتر که نشد.

بعد دوباره بارداری نافرجام و بعد از بدبختیاش رفتم سراغ خیاطی.

چند ماه اول اینقده پر انرژی بودم و کارهام عالی بود که مربیم خیلی ازم راضی بود. تا اینکه همزمان شد با کارهای پی جی دی و آی وی اف ام.

بخاطر داروها و توان نداشته من و رمق نمونده و ایضن مهمانداری شدید من در اون روزها و پرستاری از مادرشوهر بیمارم، به کل انگیزه و علاقه ام به خیاطی هم کم شد.

دیگه خسته شده بودم. دلم استراحت اساسی میخواست. از کشیدن الگو بدم میومد. احساس میکردم درسهام سنگین ان و من حوصله هیچی رو ندارم.


بعد از شکست پی جی دی باز من خیاطیمو با انرژی انجام دادم. حدود چند هفته تا اینکه اومدیم مشهد.

از وقتی اومدم اینجا کتاب خوندن رو شروع کردم.

اوایل با کلی شوق و ذوق و امید و انگیزه. اما رفته رفته هم انگیزه ام کم شد و هم علاقه ام.



اصلا چرا اینطور میشه؟

چیکار کنم اینقدر در نوسان نباشم؟

چیکار کنم همیشه پر انرژی باشم و با انگیزه؟

چیکار کنم که همیشه جذاب باشه و لذت بخش و خسته نشم زود؟!


الآن حس میکنم ناامیدی هم بهم هجوم آورده!

مرضی دچار تلاطمه و هیچ کس اینو نمیتونه بفهمه. روحش و ذهنش مشوشه. به هرچی چنگ میزنه، اونی نیست که دلش میخواد. هیچ چیز اونو ارضا نمیکنه.

هیچ چیز اونطور که باید اونو شاد نمیکنه.


چیکار کنه مرضی خیال باف و رویا پرداز؟

چیکار کنه تا آروم بگیره؟




تاریخ : دوشنبه 4 بهمن 1395 | 00:59 | نویسنده : marzi | نظرات (9)