اندر حکایت ادبیات و شعر و شاعری باید کشفیات جدیدم رو به سمع و نظر دوستان برسانم  (:

همیشه آرایه حسن تعلیل رو با آرایه اسلوب معادله اشتباه میگرفتم! چقدر دلم میخواست یه روز قشنگ اینها رو درست تشخیص بدم و بالاخره شد!

من الآن کاملا بر این دو مسلطم. هوراااااا (:


دنیای ادبیات و شعر و شاعری همانند دنیای زیست شناسی و طبیعت شناسی و ژنتیک بسیااااار جذاب و دوست داشتنیه. البته نجوم و زمین شناسی از قلم افتاد  (؛


تا حالا من فکر میکردم شعر گفتن امری جوششی هست و هر کسی نمیتونه شعر بگه. اما اکنون متوجه شدم که این چنین نیست.

اتفاقا هرکس بخواد میتونه شعر بگه فقط چند نکته داره.

اول اینکه قاعده و قانون شعر گفتن رو بلد باشه و به اوزان آگاهی داشته باشه.

دوم دایره لغاتش گسترده و قوی باشه.

سوم کمی هم خلاقیت داشته باشه برای انتخاب موضوعی که میخواد درباره اش شعر بگه.

الآن من اگر این چند تا رو بلد باشم، میتونم براتون شعر بسرایم. ولی فعلا کار دارم!


این موضوع رو میتونم ربط بدم به قرآن و مفاهیمش که وقتی میخونیم خداوند زمین و آسمانها رو طبق قانون و قاعده خاصی آفریده و از نظم خاصی تبعیت میکنه.

عالم هستی برای بوجود اومدنش قانونی لازم بود و خداوند اونها رو کشف کرد و انجام داد و فرمود با شناخت قوانین حاکم بر طبیعت توسط انسان اشرف مخلوقات، میتونه به زندگی دلخواهش دست پیدا کنه و آسمانها و زمین رو مسخر خودش کنه. 

ولی هرکس از این قانون مندی جهان بیرون زد، فاتحه اش خونده است.

واسه همین لازمه ما درکمون رو از پیرامونمون بالا ببریم تا از مدار اصلی خارج نشیم.

همین موضوع رو در ژنتیک میتونیم ببینیم. اونجایی که وقتی توالی نوکلئوتیدی رو میذارن جلوت و میگن کشف کن!

باید بلد باشی و قوانین حاکم بر اونها رو درک کرده باشی تا بدونی ابتدای رشته باید سه حرف آغازین میتونین رو جدا کنی بعد شروع کنی به جداسازی کدون ها و تشخیص آنتی کدونهاش و در آخر جایگاه پایان.

اینطوریه که می فهمی در درون ساختارت چی میگذره و چه خبره. آیا داری طبیعی پروتئین تولید میکنی و بدنت داره درست کارش رو انجام میده و یا نه! کدون ها اختلال در روند پروتئین سازی رو نشون میدن و ما باید منتظر تغییری در وجودمون باشیم.


وقتی در همه زمینه ها مطالعه کنی و بتونی ربطشون بهم رو درک کنی خیلی از چیزهای مبهم برات آشکار میشه.

مثل این میمونه در شبی تاریک و ظلمانی ، فانوس به دست داری جلو میری. جلوی پات روشنه اما دور دستها تاریک. هر قدم که جلوتر میری نور فانوس محیط بیشتری رو برات روشن میکنه و تو متوجه میشی چه چیزهایی در پیرامونت هست و یه آرامشی ناشی از دانستن بهت دست میده.


یه لذت وصف نشدنی و غیرقابل مقایسه.




پی نوشت :

حس ناامیدی شدیدی بهم هجوم آورده. من خیلی احساس پوچی و بی انگیزگی میکنم. کاش خدا کمکم کنه. حال روحی ام اصلا خوب نیست.

خیلی بغض میکنم این روزها.




تاریخ : سه‌شنبه 5 بهمن 1395 | 23:55 | نویسنده : marzi | نظرات (6)


  • paper | خرید رپورتاژ آگهی دائمی | بازی آنلاین
  • ماه دامین | خرید رپورتاژ دائمی