من یک خط در میان حال روحی ام مساعد نیست!!!

چرا؟

خودم هم نمیدونم. خیلی الکی و بیخود.

معلوم نیست چطور یهو دلم یه جوری میشه و حس خاصی پیدا میکنم.

هوا همون هواست.

فضا همون فضاست.

همسرجانم همونی هست که بود.

خانواده و حال و روزشون همونه که بودند.

من اما ...

یه روز خوشحالم و سرشار از محبت و عشق و احساسات خوب و امیدهای بیکران و یه روز هم مثل الآن. در عین حال که همه چی برام فراهمه. در عین حال که همه چی مهیای لذته. درد دوره. رنج فعلا رفته پی کارش. دنیا به نسبت چند روز قبل آرومتره. پول هست. امکانات هست. زمان هست.

نمیدونم چه مرگمه!


نمیدونم!!


پی نوشت :


فهمیدم چرا حالم یه جوریه.

از وقتی هدفم رو دانستن قرار دادم، به واسطه این هدف کلی تغییر در فرم زندگیم رخ داد.

خب مرضی که اون وقتا یک دقیقه هم در روز مطالعه نداشت حالا بطور متوسط 4 -5 ساعت مطالعه داره.

نحوه تفکرم ، نحوه نگرشم با این کار داشت تغییر میکرد. دیدم نسبت به اطرافم بهتر شده. بهتر نه به معنای خوب دیدن، بلکه به معنای دریافت حقیقت و فهم اون.

به طبعش مثبت اندیشی هم در من زیاد شد اما ....

مطالعه مداوم کار دشواریه. پایبندی به این امر خیلی سخته اونم در دنیایی پر از سرگرمی های کاذب.

آدمی هم که زود اسیر دنیا و مادیات و سرگرمیهاش میشه.


سختمه که اعتراف کنم من در جنگ با این ظواهر خیلی ضعیف نشون دادم. اولش خوب بودم اما نمیدونم چی شد یهو انگیزه هام کم شد، تلاشم کم شد. رشته افکارم از هم گسست. اهدافم ازم دور شدند و دستیابی بهشون داره کم کم آرزو میشه.

اما من به چشم دارم می بینم افرادی رو که پشتکار داشتند و خودشونو در این مسیر حفظ کردند و متعالی شدند.

میخوام مثل اونها بشم. اما موندم چه کنم.

راههای زیادی رو امتحان کردم. برنامه ها نوشتم.

برنامه های ریز و جزئی. حتی برای دقیقه هام. تو همچین برنامه دقیقی که حتی تفنن ها جای مخصوص داره، لذتها و کارهای دوست داشتنی جای بخصوص داره اما در کنارش کارهای مفید و معنوی جایگاهشون درسته، چرا من پایبندی ام به چنین برنامه ای کمه؟؟؟؟؟


الآن شبانه روز در حال واکاوی خودم هستم که چی میشه که از برنامه ام عدول میکنم؟

چی میشه که یک چیز و بر چیز دیگر ترجیح میدم؟؟

با همسری که حرف میزنم ، میگه همه همینطورن. حدود 80 درصد افراد و انسانها همینطورن. فقط 20 درصد هست که هدف دارن و میدونن دارن چیکار میکنن. براش تلاش میکنن و یه لحظه هم اسیر زوائد نمیشن. 

همسری میگه درصد این افراد کمه. ولی ما هم میتونیم جزوشون باشیم اگر بخواهیم!!!

خب من میخوام.

این خواستن چطوریه؟

من چه کنم؟

بخدا موندم که چه باید کردن!!

حس میکنم اینها ارتباط مستقیمی با تنبلی و تن پروری داره. و این امر از بچگی در درون ما نهادینه شده.

مقایسه میکنم.

می بینم افرادی هستند که از بچگی پدر و مادرشون در گوششون گفتن که راه زندگیت اینه. مسیر درست اینه. تمام فکر و ذکر بچه رو از همون طفولیت تو این مسیر والا نگه داشتند. البته اول خودشون الگوی خوبی براش بودند بعد به بچه گفتند و بعد راهشو هم بهش نشون دادند و ابزارهاشو هم در اختیارش قرار دادند.

خب کسی که از کودکی به امری عادت کنه این کار برای ابد در دل و ذهنش گنجانده میشه و ناخودآگاه انجامش میده. کلا روحش و حتی سلولهای بدنش اینو دریافته که مسیر درست اینه ولا غیر.


اما کسی که سرگردونه و پدر و مادر خودشون هم هدف خاصی نداشتن و در زندگی تلاشی هم نکردند برای هدف دار شدن و مورد الگو بودن برای بچه شون، خب معلومه که بچه هم به طبعش سرگردونه و نمیدونه باید چه کنه.

به فرض که در بزرگسالی بچه فهمید گیر کار کجاست و خواست اونو اصلاح کنه، حالا بعد داشتن عادتهای نادرست، خیلی خیلی سخته تغییر فکر. تغییر روش زندگی. تغییر دیدگاه.


و من الآن شدیدا درگیرم!

تغییرات رو از زمانیکه تونستم بفمم و احتمالا سن بلوغ بود، شروع کردم.

ولی فرم زندگی دلخواهم رو هنوز پیدا نکردم و من هنوز درگیر عادتهای غلط زندگی ام.

و چقدررررر طول میکشه اینکار.

مگه من چقدر عمر میکنم؟!

پس کی به خواسته هام برسم و لذت ببرم؟!


الآن همش دارم فکر میکنم ساعات شبانه روز کمه برای فهمیدن. اما دقیقا با وجود دونستن این امر ، من دارم کارهایی بی ارزش انجام میدم!!!!!

آخه چرا؟؟

وقت و عمر به سرعت برق و باد میگذره. کلی چیز هست که باید فهمید و یاد گرفت اونوقت من خیلی ریلکس به کارهای بیهوده خودمو سرگرم میکنم حتی با دانستن این امر مهم!!!

 و من از خودم در تعجبم.

و حالم گاهی خیلی زیر و زبر میشه و بدم میاد از همه چیز. حتی در اوج خوبی و خوشی.




تاریخ : چهارشنبه 13 بهمن 1395 | 22:53 | نویسنده : marzi | نظرات (6)


  • paper | خرید رپورتاژ آگهی دائمی | بازی آنلاین
  • ماه دامین | خرید رپورتاژ دائمی