شبه. نشستم رو مبل و فکر میکنم. احساسات خاصی دارم. احساسات خوب.

هوا کاملا بهاریه.

بارون نم نم می باره.

تازه دوش گرفتم و رفتم تو بالکن لباسها رو روی بند رخت پهن کنم. چشمم به گلدونهام افتاد. گلهای خوشگلم. کلی قربون صدقه شون میرم هر روز.

گل آبشار طلای خوشگلم 6 ماه پیش سپرده بودم به مامان که ازش نگهداری کنه. هر وقت زنگ میزدم حالشو می پرسیدم و مامان میگفت خوبه نگرانش نباش.

حالا امروز از مامان تحویلش گرفتم. مامانم دقیقا مثل اینکه بچه ای رو بهش سپرده باشی و حالا سرافراز از امانت داری موقع تحویل بهم گفت نگاه چقد غنچه داره. ان شالله همش باز میشن و کلی گل زرد پدیدار میشه. منم با عشق آوردمش خونه مون.

گلهای جعفری زردرنگم و گل داوودی بنفش و سفیدم و گل همیشه بهار نارنجی ام. همگی در گلدان مشغول دلبری اند.

تو دو تا گلدون سبزی هم کاشتم. شاهی هام جوانه زدن. حس خوبی بهم میدن.

بالکن خونه ام حالا دیدنی ترین جای خونه امه.

صاحبخونه هم تو باغچه مثل سالهای قبل دم عیدی گل پامچال و بنفشه و توت فرنگی کاشت ولی امسال دیدم لاله واژگون یا همون گل نگین هم کاشت.

طبیعت کاملا بهاریه و درختان و شکوفه ها و بارون و این همه زیبایی حس خوبی بهم میده.

حس امنیت. حس شادی.


بوی آبگوشتم هم تو خونه پیچیده و من منتظرم . تو همین دقایق سرکی به افکارم میکشم و چند خطی یادگاری اینجا می نگارم.


این چند وقت سفر بودم. از 22 اسفند تا 10 فروردین. خوش گذشت.

عکسهای سفر رو اگه حال داشتم اینجا میذارم ببینید.

از دهم تا اکنون هم در یاسوجم و مشغول خونه تکونی. چند روز پیش سرمای سختی خوردم که نابود شدم. هنوز از اون مریضی سرپا نشده بودم که اسهال و استفراغ شدید اومد سراغم.

شدیدا بیحال و بی اشتها. سردرد. معده درد و دل پیچه.

اوضاع بدی بود. کلا درازکش بودم. شام نصف کمپوت فقط میخوردم و کمی نون خشک. مرضی رفتنی بود.

حالا بعد کلی اذیت شدن کمی سرپا شدم. گوش شیطون کر.


تو فکرم از کی دوباره کلاس خیاطیمو شروع کنم؟!

کی باشگاهی چیزی برم؟!

کی ادامه مطالعاتم رو انجام بدم؟!

کی کارهای عقب افتاده ام رو انجام بدم؟!


فعلا آروم آروم دارم میرم جلو. ان شالله سلامتی باشه، همه چی حل میشه.


* * * در حال عید دیدنی هستیم. تا حالا در زادگاهم اینکار رو میکردیم حالا که یاسوجی ها برگشتن، عید دیدنی یاسوجی ها شروع میشه.


* * * بی نظمی بعضی زنان خانه دار اصلا توجیه نداره و من مطمئنم بعضی چیزها ذاتی و ژنتیکیه. 


* * * در بحث ازدواج جوانان حرفها دارم که در پستی جدا باید بگم.

چقدر خوبه در خانواده ات مورد پذیرش باشی. هم خودت هم همسرت.

و چه تلخه تو جمعی بری و کسی بهت اهمیت نده و کسی برای تو و همسرت تره هم خرد نکنه. این دو مورد رو این مدت درباره چندین خانواده دیدم و حسهای خاصی پیدا کردم. گاهی خیلی برای مورد دوم تو فکر رفتم و به این نتیجه رسیدم که ازدواج یه جور معامله است. بده بستانه. باید در عوض چیزی که میدی چیز خوبی هم عایدت بشه. وای به اونها که به کم راضی شدن! و وای به حال خانواده هایی که چیزی نداشتن برای عرضه کردن!

و چقدر اوضاع جوانان و ازدواجشون در جامعه ما داغونه متاسفانه.


* * * از وقتی اومدم خونه حوصله ندارم زیاد فکر کنم و حرف بزنم. شاید چون هنوز تو شرایط جدید استیبل stable  نشدم. یکم بگذره شاید یخ مغزم باز بشه. خخخخخ




تاریخ : جمعه 18 فروردین 1396 | 21:35 | نویسنده : marzi | نظرات (10)


  • paper | خرید رپورتاژ آگهی دائمی | بازی آنلاین
  • ماه دامین | خرید رپورتاژ دائمی