X
تبلیغات
رایتل

چند روزی میشه که وقتی میرم کلاس خیاطی ، تو راه ، تو ترافیک میمونم و به مسببانش فکر میکنم.

تو شهر بلبشوییه که بیا و ببین !

واسه 7 نفر اعضای شورای شهر حدود 300 - 400 نفر ثبت نام کردن!!!!

امشب شنیدم که میگفتن هر کاندید حدود 500 میلیون هزینه میکنه تا ببینه رای میاره یا نه!

اصلا دارم شاخ درمیارم. همش تو ذهنم سواله کار شورای شهر و روستا چیه اصلن؟

به چه دردی میخورن اینها؟

حالا نمیشد شهرداری هم زیر نظر دولت می بود و شهردار و دهیار رو وزیر کشور انتخاب میکرد؟ دیگه این همه دفتر دستک و برو و بیا و بلبشو واسه چی بود!

حالم بهم میخوره از سیمای فعلی شهر.

تو تمام خیابونهای کوچیک و بزرگ شهر بنرهای بزرگ تبلیغاتی و همچنین ستاد انتخاباتی افراد هست. همه شون ضبطهاشون روشنه. آهنگ میذارن. سخنرانی میکنن و وعده و وعیدهای پوچ میدن.

باغها و تالارها رو برای شام کرایه میکنن و ملت رو شام میدن و بخاطر یه پرس غذا مدیون رای میکنن. اصن یه وعضی!!!  یه وضع اسفناکی.

کاش هر چه زودتر این مسخره بازیها تموم بشه ملت بخور بخور تعیین بشن و برن پی کار بخور بخورشون بلکه از دستشون خلاص بشیم !

دیونه شدیم تو این شهر و این کشور.


تو فضای سیاسی که ورود پیدا میکنی ، عمق فاجعه رو بهتر درک میکنی.

عملا صحنه جنگه و همه سعی دارن طرف مقابل رو ناک اوت کنن و برای رسیدن به این خواسته شون از هیچ بی اخلاقی فروگذار نمیکنن. تا جایی که ممکنه دروغ و آتو میبندن به طرف مقابل که خودش حظ کنه !!

و اما ملت بیچاره که اسیر این بازیها هستن بخاطر نبودن قانون درست درمون در این کشور و نداشتن ضمانت اجرایی برای اون قانون و همچنین نداشتن مجریان امر کار درست برای این مهم.

بازی ادامه داره تا ببینیم که نظام آفرینش دچار گسستگی میشه و کی همه پودر میشن و همه چی تمام میشه!


* * * این روزها حال عجیبی دارم. تو هر مکانی با این دعا روبرو میشم « ان شالله بزودی نصیبت بشه »

و من ناخودآگاه و بی اختیار چشمام پر اشک میشه!


* * * امشب به یه کنسرت موسیقی محلی رفته بودم. دو تا از دوستان همسری و خانمشون رو بعد مدتها دیدم. بعد سقط دختر دومم که بارداری سومم میشد ، دیگه باهاشون رفت و آمد نمیکردم و کلا قطع رابطه شده بود.

حالا یکیش دختر بزرگش کلاس اولیه و دختر دومش 4 -5 ساله.

اون یکی هم که کلا دو ساله ازدواج کرده و الآن بچه اش یکسالشه.


بعضی اشخاص فقط خاطرات بد رو تداعی میکنن!


تو خیاطی هم دختر مربیمونو بعد از 6 - 7 ماه دیدم و بچه دومش که باردار بود رو دنیا آورد و الآن  4 - 5 ماهه شده بود. مربیمون دعای معروف رو برام میکرد!


و من در همین اثنا به این فکر میکنم که من توان زاد آوری ندارم. بی ثمرم. بی هدف. بی انگیزه. تهی و پوچ


و من رنج ناشی از بالا رفتن عددهای سن رو با اعماق وجودم حس میکنم و بحال دوران جوانی ای که در غم و عذاب روحی گذشت ، غبطه میخورم و از خودم  بدم میاد!



تاریخ : دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 | 00:30 | نویسنده : marzi | نظرات (10)