X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

قانونمندی های خاص

وقتایی که تو آشپزخونه ام گریزی میزنم به موضوعاتی که در طول روز ذهنمو درگیر میکنن.

امروز داشتم به قانون مندی های خاص فکر میکردم.

قدیما تو خونه بابا که بودم ، زندگی جور خاصی بود. بابام خیلی قانونمند و خاص بود. از اونها که وقتی با کسی قراری میذارن ، چند دقیقه و یا چند ساعت زودتر سر قرار حاضر میشه که بدقولی نشه. تو خونه غذا خوردن آداب خاص داشت مخصوصا تو ماه رمضون.

حتما حتما یک ربع مونده به اذان باید سفره پهن می بود و غذاها چیده میشدن و حتی چند دقیقه مونده به اذان آبجوش و عسل و لیمو آماده باشه که اذان که گفتن روزه باز بشه و هر کی  بره و نمازشو بخونه و بعد بیاد سر سفره.

اصلا تو ذهن ماها فقط اینجور سفره چیدن بود و کلا مقرراتی بودیم.

بابام هنوزم راس ساعت میخوابه. راس ساعت صبحانه میخوره و یا سحری. راس ساعت اخبار یا فیلم و یا هرچیزی.

اون موقع ها تو ذهنم نمی گنجید که میشه از چهارچوب هم زد بیرون و اتفاقی هم نیوفتاد!

 خیلی طول کشید تا من بفهمم نیازی نیست همه چی قانونمند اجرا بشه و هیچ ایرادی نداره که اذان بگن بعد سفره پهن بشه. اصلا میشه تا یک ساعتم بعد اذان چیزی نخورد و دنیا به آخر نمیرسه.

میشه رفت مسافرت و اگه وسیله ای فراموش شد ، بجای کلافه شدن از اون لحظه و سفر لذت برد.

هیچ ایرادی نداره که وقتی مرد خونه از سرکار میاد برنج هنوز دم نکشیده باشه. بالاخره گاهی پیش میاد و اتفاق خاصی نمی افته.

حتی میشه یه روز نرفت مدرسه و آب از آبم تکون نمیخوره دیگه چه برسه به اینکه  6:30 صبح بری!! اونم وقتی سرایدار تازه در مدرسه رو باز کرده و تو تنها و وحشت زده ای که تو مدرسه به این بزرگی تک و تنها این موقع صبح چه میکنی!

اینقدر این تفکر منو تحت تاثیر گذاشته بود که یادمه یه روز برفی و لیز بازار من رفتم مدرسه. تو اون سرما و یخبندان. تاااازه وقتی رسیدم دیدم مدرسه تعطیله و دوباره برگشتم.

خیلی طول کشید تا فهمیدم میشه دلخواهی نری مدرسه چه برسه به اینکه برف و بوران باشه!

و من چقدر تو این تفکر اذیت شدم و پدرم در اومد تا تونستم خودمو تغییر بدم.

از وقتی بهتر فکر میکنم ، آرامش بیشتری اومده تو زندگیم. بیخودی مسائل رو مهم نمیکنم.

مثلا افطار میشه خیلی ساده خورد حتی نون و گوجه و خیار. یا حتی هرچیزی که تو یخچال بود. 

الآن خیلی راحت ساعت 14 و  21   تی وی رو خاموش میکنم و اخبار گوش نمیدم و خیلیم آرومم. 

خلاصه اینکه خلاص کردم خودمو از قید و بند. البته هنوزم گاهی مقرراتی میشم ولی دیگه نمیتونم تغییرش بدم جزئی از ذاتم شده ولی بازم تلاش میکنم برای آرامش داشتن.



★ ★ ★ جدیدا وقتی مهمانی میدم ، غذا اضافه میاد،و اعصابم خیلی خرد میشه و دائما خودمو سرزنش میکنم که چرا اینجوری شد.


★ ★ ★  شکلات بهم میگه آله. ملوسک دوستداشتنی ام.


★ ★ ★ نورا هم پفش کم شد و داره بزرگ میشه البته یکی دو هفته ای میشه که ندیدمش. فقط عکسا شو می بینم.

دلم میخواد عکسشو بذارم پروفایلم میترسم نقطه ضعف نشون بدم و بقیه فکر کنن عقده ایم!


★ ★ ★ گاهی خیلی به بچه فکر میکنم و جز غصه خوردن و اشک ریختن کاری ازم برنمیاد.


★ ★ ★  گاهی از دست فکر کردنهام کلافه میشم. سرسام میگیرم بس که توش شلوغ پلوغه.




تاریخ : جمعه 12 خرداد 1396 | 00:30 | نویسنده : marzi | نظرات (10)


  • paper | فروش رپورتاژ آگهی ارزان قیمت | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان قیمت | فروش رپورتاژ
  •  قانونمندی های خاص - روزهای زندگی

    قانونمندی های خاص

    وقتایی که تو آشپزخونه ام گریزی میزنم به موضوعاتی که در طول روز ذهنمو درگیر میکنن.

    امروز داشتم به قانون مندی های خاص فکر میکردم.

    قدیما تو خونه بابا که بودم ، زندگی جور خاصی بود. بابام خیلی قانونمند و خاص بود. از اونها که وقتی با کسی قراری میذارن ، چند دقیقه و یا چند ساعت زودتر سر قرار حاضر میشه که بدقولی نشه. تو خونه غذا خوردن آداب خاص داشت مخصوصا تو ماه رمضون.

    حتما حتما یک ربع مونده به اذان باید سفره پهن می بود و غذاها چیده میشدن و حتی چند دقیقه مونده به اذان آبجوش و عسل و لیمو آماده باشه که اذان که گفتن روزه باز بشه و هر کی  بره و نمازشو بخونه و بعد بیاد سر سفره.

    اصلا تو ذهن ماها فقط اینجور سفره چیدن بود و کلا مقرراتی بودیم.

    بابام هنوزم راس ساعت میخوابه. راس ساعت صبحانه میخوره و یا سحری. راس ساعت اخبار یا فیلم و یا هرچیزی.

    اون موقع ها تو ذهنم نمی گنجید که میشه از چهارچوب هم زد بیرون و اتفاقی هم نیوفتاد!

     خیلی طول کشید تا من بفهمم نیازی نیست همه چی قانونمند اجرا بشه و هیچ ایرادی نداره که اذان بگن بعد سفره پهن بشه. اصلا میشه تا یک ساعتم بعد اذان چیزی نخورد و دنیا به آخر نمیرسه.

    میشه رفت مسافرت و اگه وسیله ای فراموش شد ، بجای کلافه شدن از اون لحظه و سفر لذت برد.

    هیچ ایرادی نداره که وقتی مرد خونه از سرکار میاد برنج هنوز دم نکشیده باشه. بالاخره گاهی پیش میاد و اتفاق خاصی نمی افته.

    حتی میشه یه روز نرفت مدرسه و آب از آبم تکون نمیخوره دیگه چه برسه به اینکه  6:30 صبح بری!! اونم وقتی سرایدار تازه در مدرسه رو باز کرده و تو تنها و وحشت زده ای که تو مدرسه به این بزرگی تک و تنها این موقع صبح چه میکنی!

    اینقدر این تفکر منو تحت تاثیر گذاشته بود که یادمه یه روز برفی و لیز بازار من رفتم مدرسه. تو اون سرما و یخبندان. تاااازه وقتی رسیدم دیدم مدرسه تعطیله و دوباره برگشتم.

    خیلی طول کشید تا فهمیدم میشه دلخواهی نری مدرسه چه برسه به اینکه برف و بوران باشه!

    و من چقدر تو این تفکر اذیت شدم و پدرم در اومد تا تونستم خودمو تغییر بدم.

    از وقتی بهتر فکر میکنم ، آرامش بیشتری اومده تو زندگیم. بیخودی مسائل رو مهم نمیکنم.

    مثلا افطار میشه خیلی ساده خورد حتی نون و گوجه و خیار. یا حتی هرچیزی که تو یخچال بود. 

    الآن خیلی راحت ساعت 14 و  21   تی وی رو خاموش میکنم و اخبار گوش نمیدم و خیلیم آرومم. 

    خلاصه اینکه خلاص کردم خودمو از قید و بند. البته هنوزم گاهی مقرراتی میشم ولی دیگه نمیتونم تغییرش بدم جزئی از ذاتم شده ولی بازم تلاش میکنم برای آرامش داشتن.



    ★ ★ ★ جدیدا وقتی مهمانی میدم ، غذا اضافه میاد،و اعصابم خیلی خرد میشه و دائما خودمو سرزنش میکنم که چرا اینجوری شد.


    ★ ★ ★  شکلات بهم میگه آله. ملوسک دوستداشتنی ام.


    ★ ★ ★ نورا هم پفش کم شد و داره بزرگ میشه البته یکی دو هفته ای میشه که ندیدمش. فقط عکسا شو می بینم.

    دلم میخواد عکسشو بذارم پروفایلم میترسم نقطه ضعف نشون بدم و بقیه فکر کنن عقده ایم!


    ★ ★ ★ گاهی خیلی به بچه فکر میکنم و جز غصه خوردن و اشک ریختن کاری ازم برنمیاد.


    ★ ★ ★  گاهی از دست فکر کردنهام کلافه میشم. سرسام میگیرم بس که توش شلوغ پلوغه.




    تاریخ : جمعه 12 خرداد 1396 | 00:30 | نویسنده : marzi | نظرات (10)