X
تبلیغات
رایتل

اون روزها که بیمارستان بودم فکر میکردم هیچ وقت تموم نمیشن و من دائما در اون سختی و محنت خواهم بود. هر روز مثل سال میگذشت. اما گذشت ...


خداروشکر خدارو هزار مرتبه شکر با تغییر داروها روند بیماری مادرشوهر به سمت بهبودی رفت و روز به روز تغییرات خوبی میدیدیم.

من و همسری و برادرهای همسر این مدت مراقبت میکردیم. برادرشوهرم که مجرده از وقتی اومد پیشمون خیلی اوضاع بهتر شد. خیلی بهمون کمک میکرد. خدا خیرش بده.

شبها پیشش میخوابید و مراقبش بود و تو دستشویی رفتنش کمک میکرد. بار زیادی از دوش من برداشت. منم به کارهای خونه بهتر میرسیدم.

همسری هم این مدت خیلی کمک کرد. 

چه خوب که مادرشوهر چهار تا پسر خوب داره و دو تا عروس که فکر نکنم عروسهای بدی براش باشن.

این مدت همش خودمو جاش میذاشتم و روزگار پیری و درماندگی ام رو تصور میکردم بلکه رفتار و کردارم بهتر باشه.

بازم خوشبحال مادرشوهر که چهار پسر داره و همچنین عروس.

من که هیـــــچی ندارم برای روزگار درماندگی ام!!!!!


* * *  یه جلسه رفتم کلاس خیاطی ، کلی درس داد و کلاس رو برای دو هفته تعطیل کرد. 

درسها اغلب درباره اشکالات اندامی و نحوه برطرف کردنشون بود. این دو هفته هم باید اینها رو وارد دفتر کنم و مدلسازی کنم. چند تا دوخت و دوز قدیمی هم داشتم باید انجام بدم.

چند تا الگو هم یاد گرفته بودم که باید همه رو دقیق یادداشت کنم. اوه چقدررررر کار!


* * * مامانم هیــــچ وقت هیچ روز سرحال نیست. همش مریضه. یه بیماریهای عجیب غریبی میگیره که نگو. آخه انصاف تنی به این ضعیفی و این همه سیل بیماریها که افتاده به جونش؟!!

آخه خدا یکمم بهش استراحت بده. داغون شد بیچاره.

جدیدا خار پاشنه پا ، تو پاش ایجاد شده و نمیتونه راه بره و بایستاده. فیبرومهای رحمش هم بزرگ شدن دکتر براش آمپول نوشت گفت اگر جواب نداد باید رحمتو دربیاریم.

کیستهای سینه اش هم بزرگه و دردناک. 

معده دردهاش و قندش و افسردگی اش و فشارخونش و ... هم بماند. همه ی اینها واسه یه زن 48 ساله زیاد نیست!!

نمیدونم خدا چرا اینطوری میکنه؟

همیشه خدا هم خونه شون مهمون دارن و کلی کار باید انجام بده. هیچ کس هم نیست کمکش کنه.


* * * دختردایی ام که تصادف کرده بود پارسال و امسال بچه اش دنیا اومده بود ، از وقتی زایمان کرده دائما حالش بده. غش میکنه عفونت تو خونش بود و کیسه صفراش سنگ درست کرد و کلی مشکل.

بازم بردنش اتاق عمل و این بار کیسه صفراش رو درآوردن. بیچاره از بعد تصادفش تا حالا همش حالش بده. چندین عمل کرده و هنوز سرپا نشده.


* * * چند روزه هوا خیلی گرم و ابریه. یه حالت شرجی و هوای دم کرده. امروز کمی بارون بارید و از گرمای هوا کم کرد. کاش این تابستون کشدار تموم بشه.


* * * چند تا کتاب دانلود کردم بخونم. مگه وقت میکنم؟؟!!

شبا موقع خواب میخونم که دو پاراگراف نمیخونم که خواب میرم. هیچی دیگه به سالی طول میکشه خوندن هر کتاب واسه من.


* * * لپ گلی ( نورا ) بزرگ شده خوشگلم. تپلی شده. میخنده برامون. جیگرطلا.

شکلات هم خیلی به بابام وابسته شده. دو روز که نبیندش گریه میکنه و به در اشاره میکنه و میگه بابا. یعنی بریم بابا. ملووووسم.


موطلایی و گندمی هم وقتی باهمن سرمون رو درد میارن بس که سر و صدا میکنن و بازی میکنن و داد و بیداد.

خدا حفظشون کنه.


کاش من و خواهر بزرگم هم سهمی در این شلوغیها و شادی ها داشتیم!!


خواهرم پاش داره بهتر میشه و ان شالله دو هفته دیگه گچش رو باز میکنه. شوهرش با شوهرم حرف میزد درباره معرفی دکتر برای ناباروریشون. همسری هم کاملا راهنماییشون کرد. قراره به امید خدا بصورت جدی پیگیر درمان بشن. خدا کنه حداقل این درمانها برای خواهرم مفید باشه و جواب بگیره. مثل من نشه که تمام درها به روم بسته است و ناامید ناامیدم!!


* * * دلم سفر میخواد.

دلم خنکای پاییزی میخواد.

دلم باران میخواد و نسکافه داغ و فکرهای قشنگ.

دلم امیـــــــــــد میخواد.



پی نوشت :

دوستان عزیزم که همیشه همراه من هستین تو این سالها ، ممنونم از محبتتون.

نزدیک به یک ماهه که نتونستم به وبلاگهاتون سر بزنم و از حالتون بی خبرم.

امیدوارم هر جا هستین شاد و سلامت باشین.

و ان شالله بتونم دوباره فعال بشم و بخونمتون و با شادیهاتون شاد بشم.



تاریخ : سه‌شنبه 24 مرداد 1396 | 20:06 | نویسنده : marzi | نظرات (7)