X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

نجواهای ذهنی

داشتم به این فکر میکردم که بعضیهامون وقتی میخوام کاری انجام بدیم ، زیادی دس دس میکنیم و طولش میدیم و انجامشو حواله میدیم به فردا و فرداها.

انگار مطمئنیم که فردا میاد و وقت هست برای انجامش!

وا تاکنون هم برای ما فردا آمد و همچنان مثل دیروزش انجام اونکارها رو پشت گوش انداختیم.

اغلب یادمون میره که شاید دیگه وقت نباشه و اون فرصتی که بهمون داده شده واسه انجامش دیگه تموم بشه. همش به امید فردا وقت تلف میکنیم.

خود من بارها بی حوصلگی کردم و کار امروزمو انداختم واسه فردا. فرداش هم به پس فردا. 

ولی گاهی بوده خودمو مجبور کردم همون لحظه یا علی بگم و برم انجامش بدم. واقعا حس سبکی میاد سراغ آدم وقتی اون کار رو همون لحظه انجام میدی و تمام میشه. اما امان از دس دس کردن. هم کار انجام نشده ، هم یه عذاب وجدان خاصی با آدمه و کل فعالیتهای دیگه روز رو زهرمارمون میکنه. دیگه از هیچی لذت نمی بریم چون همش تو فکر اون کار انجام نشده ایم.

بارها به خودم گفتم دیگه تنبلی نکنم و زود کارهامو انجام بدم ولی بازم ...


یه نجوای دیگه ذهنم اینه :

وقتی به افرادی فکر میکنم که در کشورهای خارجی همچون کشورهای اروپایی یا آمریکایی زندگی میکنن ، البته منظورم ایرانیهای ساکن اونجاست ،

اولش مثل خیلیها طرز فکر عامه میاد سراغم. اینکه چقدرررر باکلاس. حتما وضعشون خوب بوده که تونستن برن اونجا ساکن بشن یا مثلا اونهایی که بورس تحصیلی میگیرن که دیگه هیچ . خود کلاس و سطح بالا بودنشون به لحاظ علمی در کنار زندگی و تجربه زیستن در جوامع پیشرفته خارجی همه و همه دید خاصی به من میدن. دید پایبن به بالا.

اما اخیرا تغییراتی در دیدگاه و تفکرم ایجاد کردم. زاویه دیدم رو بردم همسطحشون. فکر میکنم خودمم در اون مکان و زمان هستم. اونوقته که میفهمم زندگی در لندن و رفتن به منچستر و سر زدن به عمه اینقدر عادیه که من برم تهران یا شیراز خونه عمه ام !

درسته که برای ما هنوز غولی از پیشرفت ، کلاس اجتماعی ، قانونمندی ، زیبایی محیطی ، زیبایی افراد و متعاقبا فرم پوششون و روابط بازشون هست ، ولی اگه خودمونو در اون سطح ببینیم ، کاملا عادین و دیگه اسباب پز دادن نمیشن.


ولی از دنیای فکر و ذهنیات بیایم بیرون ، حقیقتا جاده ها و فضاهای شهری و زیبایی های محیطی اونجا کجا و ما کجا.

حقیقتا دانشگاهها و استادان و دانشجویان اونجا کجا و ما کجا.

حقیقتا راستگویی و پایبندی به قوانین ، اونم قوانین درست و کاملا مناسب و نه متناسب با شرایط اونجا کجا و ما کجا.


جوامع ما همسطح اونها نیست و اونها برند شدن. برند زیبایی ، سلامتی ، موفقیتهای علمی ، وجدان کاری ، آموزش و فکر کردن و همیشه جستجوگر بودن. و ما برند دروغگویی ، قانون شکنی و دور زدن قانون و پارتی بازی و دزدی و زیر آب زنی ، برند علم آبکی و صد من یه غاز تو دانشگاهها. برند کپی پیست ، برند عملهای زیبایی و سوپراستار بودن های الکی!


نه !!!

مرضی باید قبول کنی مثل اونها بودن کلاس داره ولی اونجا بودن نه!

مطمئنا افرادی که میرن اونجا تو مقایسه خودشون با اونها احساس کمبود میکنن و بهمین خاطر سعی در بالا کشیدن خودشون و همسطح اونها کردن خودشون دارن و گاها موفق هم میشن و حتی از اونها هم بهتر میشن.



اما اینجور فکر کردن من نقض کننده این نیست که ایران دارای استعدادهای زیادی هست. ثروتهای زیادی داره. نعمتهای فراوان داره ولی چه حیف که سیستم خوب و کارآمد و با وجدان کاری نداره و تمام این سرمایه های عظیم ایران رو که هر کشوری آرزوشو داره ، به باد فنا میده و چنان آدمو از زندگی در اینجا پشیمون و به زندگی در کشورهای دیگه جذب میکنه که فقط خود خودشون میدونن!


دارم کتاب 1984 رو میخونم و چقدر جالبه که من دائما ایران و سیستم مزخرفش میاد به ذهنم. اگرچه کتاب درباره انگلیس هست!



هدفم از گفتن این بحث این بود که اگر آدم خودشو از شرایط قبلیش بکنه و ارتقا بده نه اینکه ادای دیگران رو دربیاره هااااا نه ، بلکه واقعا حرکات و رفتار و عملکردهای خوب جوامع دیگر رو بپذیره و انجام بده و خودشو همسطح خوبهای اون جامعه بکنه اونوقت این چیزهایی که ما الآن بهش فکر میکنیم خیلی عادیه. عادی تر از عادی.

من خودم دائما به این فکر میکنم تیم رئال مادرید و بارسلونا که در اغلب مواقع در اوج هستن و بی رقیب ، به کمتر از این حدشون هم فکر میکنن؟ اصلا اینقدر خوب بودن از زاویه دید اونها چطوریه؟ مزه برند بودن و مثال خوب بودن واسه بقیه چیه؟ اونها ذهنشون چطوریه؟

یا مثلا نفرات برتر کنکور که با تلاشی وصف ناشدنی به اون جایگاه رسیدن. حالا که رسیدن دیدشون چه شکلیه؟ حسشون درباره اون جایگاه خوبشون چیه؟


آیا خوب بودن واسه شون عادیه یا مثل ما هنوزم دید پایبن به بالا دارن و جایگاههای بهتری هم هست واسه غبطه خوردن.



پدرم دراومد واسه اینکه ذهنیات و احساساتم رو درست بفهمونم. گمون کنم نتونستم بگم منظورم چیه!! بعضی وقتا حس میکنم دوباره باید از اول دستور زبان فارسی و نگارش بخونم!    |:  






تاریخ : چهارشنبه 1 شهریور 1396 | 11:49 | نویسنده : marzi | نظرات (3)


  • paper | فروش رپورتاژ آگهی ارزان قیمت | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان قیمت | فروش رپورتاژ
  •  نجواهای ذهنی - روزهای زندگی

    نجواهای ذهنی

    داشتم به این فکر میکردم که بعضیهامون وقتی میخوام کاری انجام بدیم ، زیادی دس دس میکنیم و طولش میدیم و انجامشو حواله میدیم به فردا و فرداها.

    انگار مطمئنیم که فردا میاد و وقت هست برای انجامش!

    وا تاکنون هم برای ما فردا آمد و همچنان مثل دیروزش انجام اونکارها رو پشت گوش انداختیم.

    اغلب یادمون میره که شاید دیگه وقت نباشه و اون فرصتی که بهمون داده شده واسه انجامش دیگه تموم بشه. همش به امید فردا وقت تلف میکنیم.

    خود من بارها بی حوصلگی کردم و کار امروزمو انداختم واسه فردا. فرداش هم به پس فردا. 

    ولی گاهی بوده خودمو مجبور کردم همون لحظه یا علی بگم و برم انجامش بدم. واقعا حس سبکی میاد سراغ آدم وقتی اون کار رو همون لحظه انجام میدی و تمام میشه. اما امان از دس دس کردن. هم کار انجام نشده ، هم یه عذاب وجدان خاصی با آدمه و کل فعالیتهای دیگه روز رو زهرمارمون میکنه. دیگه از هیچی لذت نمی بریم چون همش تو فکر اون کار انجام نشده ایم.

    بارها به خودم گفتم دیگه تنبلی نکنم و زود کارهامو انجام بدم ولی بازم ...


    یه نجوای دیگه ذهنم اینه :

    وقتی به افرادی فکر میکنم که در کشورهای خارجی همچون کشورهای اروپایی یا آمریکایی زندگی میکنن ، البته منظورم ایرانیهای ساکن اونجاست ،

    اولش مثل خیلیها طرز فکر عامه میاد سراغم. اینکه چقدرررر باکلاس. حتما وضعشون خوب بوده که تونستن برن اونجا ساکن بشن یا مثلا اونهایی که بورس تحصیلی میگیرن که دیگه هیچ . خود کلاس و سطح بالا بودنشون به لحاظ علمی در کنار زندگی و تجربه زیستن در جوامع پیشرفته خارجی همه و همه دید خاصی به من میدن. دید پایبن به بالا.

    اما اخیرا تغییراتی در دیدگاه و تفکرم ایجاد کردم. زاویه دیدم رو بردم همسطحشون. فکر میکنم خودمم در اون مکان و زمان هستم. اونوقته که میفهمم زندگی در لندن و رفتن به منچستر و سر زدن به عمه اینقدر عادیه که من برم تهران یا شیراز خونه عمه ام !

    درسته که برای ما هنوز غولی از پیشرفت ، کلاس اجتماعی ، قانونمندی ، زیبایی محیطی ، زیبایی افراد و متعاقبا فرم پوششون و روابط بازشون هست ، ولی اگه خودمونو در اون سطح ببینیم ، کاملا عادین و دیگه اسباب پز دادن نمیشن.


    ولی از دنیای فکر و ذهنیات بیایم بیرون ، حقیقتا جاده ها و فضاهای شهری و زیبایی های محیطی اونجا کجا و ما کجا.

    حقیقتا دانشگاهها و استادان و دانشجویان اونجا کجا و ما کجا.

    حقیقتا راستگویی و پایبندی به قوانین ، اونم قوانین درست و کاملا مناسب و نه متناسب با شرایط اونجا کجا و ما کجا.


    جوامع ما همسطح اونها نیست و اونها برند شدن. برند زیبایی ، سلامتی ، موفقیتهای علمی ، وجدان کاری ، آموزش و فکر کردن و همیشه جستجوگر بودن. و ما برند دروغگویی ، قانون شکنی و دور زدن قانون و پارتی بازی و دزدی و زیر آب زنی ، برند علم آبکی و صد من یه غاز تو دانشگاهها. برند کپی پیست ، برند عملهای زیبایی و سوپراستار بودن های الکی!


    نه !!!

    مرضی باید قبول کنی مثل اونها بودن کلاس داره ولی اونجا بودن نه!

    مطمئنا افرادی که میرن اونجا تو مقایسه خودشون با اونها احساس کمبود میکنن و بهمین خاطر سعی در بالا کشیدن خودشون و همسطح اونها کردن خودشون دارن و گاها موفق هم میشن و حتی از اونها هم بهتر میشن.



    اما اینجور فکر کردن من نقض کننده این نیست که ایران دارای استعدادهای زیادی هست. ثروتهای زیادی داره. نعمتهای فراوان داره ولی چه حیف که سیستم خوب و کارآمد و با وجدان کاری نداره و تمام این سرمایه های عظیم ایران رو که هر کشوری آرزوشو داره ، به باد فنا میده و چنان آدمو از زندگی در اینجا پشیمون و به زندگی در کشورهای دیگه جذب میکنه که فقط خود خودشون میدونن!


    دارم کتاب 1984 رو میخونم و چقدر جالبه که من دائما ایران و سیستم مزخرفش میاد به ذهنم. اگرچه کتاب درباره انگلیس هست!



    هدفم از گفتن این بحث این بود که اگر آدم خودشو از شرایط قبلیش بکنه و ارتقا بده نه اینکه ادای دیگران رو دربیاره هااااا نه ، بلکه واقعا حرکات و رفتار و عملکردهای خوب جوامع دیگر رو بپذیره و انجام بده و خودشو همسطح خوبهای اون جامعه بکنه اونوقت این چیزهایی که ما الآن بهش فکر میکنیم خیلی عادیه. عادی تر از عادی.

    من خودم دائما به این فکر میکنم تیم رئال مادرید و بارسلونا که در اغلب مواقع در اوج هستن و بی رقیب ، به کمتر از این حدشون هم فکر میکنن؟ اصلا اینقدر خوب بودن از زاویه دید اونها چطوریه؟ مزه برند بودن و مثال خوب بودن واسه بقیه چیه؟ اونها ذهنشون چطوریه؟

    یا مثلا نفرات برتر کنکور که با تلاشی وصف ناشدنی به اون جایگاه رسیدن. حالا که رسیدن دیدشون چه شکلیه؟ حسشون درباره اون جایگاه خوبشون چیه؟


    آیا خوب بودن واسه شون عادیه یا مثل ما هنوزم دید پایبن به بالا دارن و جایگاههای بهتری هم هست واسه غبطه خوردن.



    پدرم دراومد واسه اینکه ذهنیات و احساساتم رو درست بفهمونم. گمون کنم نتونستم بگم منظورم چیه!! بعضی وقتا حس میکنم دوباره باید از اول دستور زبان فارسی و نگارش بخونم!    |:  






    تاریخ : چهارشنبه 1 شهریور 1396 | 11:49 | نویسنده : marzi | نظرات (3)