X
تبلیغات
زولا

چند وقتیه که به این مسئله فکر میکنم که در طی سالهای اخیر ، به مرور ساختارهایی در ذهنم شکسته شدن.

بعضیهاش خوبن و بعضیهاش بد.

میخوام اول بگم منظورم از ساختار و نظم ذهنی چیه. اینکه یه چیزی در درونت تو رو مجبور به انجام کاری میکنه. اون نیرو محرکه. اون نظم و قانون مندی که در درون هر فرد هست و اونو وادار به انجام اموراتی میکنه.

مثلا اینکه چه چیزی ما رو مجبور میکنه ساعت رو روی ساعت 6 کوک کنیم و آماده رفتن به سرکار یا سرکلاس بشیم؟

چه چیزی ما رو مجبور میکنه بلند شیم بریم تو آشپزخونه و ظرفا رو بشوریم و غذا درست کنیم و اونو سر وقت و تایم خاصی انجام بدیم که بقولا دیر نشه؟

یا مثلا چه چیزی ما رو وادار میکنه درس بخونیم یا سفر بریم یا به دیدن کسی بریم یا کسی رو به حضور بپذیریم یا اینکه نماز بخونیم یا فیلم ببینیم یا مطلبی رو بخونیم و استنباط کنیم؟؟

همه ی اینها یه نیرو محرکه درونی میخواد وگرنه ما مجبور نیستیم!

یه ساختار خاصی ، یه نظم و اصول خاصی که تو ذهن ماست. نمیگم قلب چون ثابت شده همه چی در ذهنه و نه قلب.

 ما رو یه چیزی وادار میکنه که سر وقت فلان کار رو انجام بدیم. من اسمشو گذاشتم ساختار ذهنی ، قانونمندی ذهنی.


حالا برم سر مسئله اصلی اونم اینکه من ساختار ذهنم بهم خورده ، نظمش بهم ریخته ، اصول برام بی معنی و مفهوم شدن. از اول اینجوری نبودم. آروم  آروم اتفاق افتادن. شاید بشه به تنبلی ربطش داد. مثال میزنم که درک کنید منظورمو.


مثلا من دختربچه که بودم بسیار مقید و اصولی بودم. یادمه هشت سالم که بود راس ساعت 8  خواب بودم بدون اینکه پدر و مادرم بهم بگن و بخوان یادم بدن و هنوز که هنوزه بابا و مامان این خصوصیت اون سالهای منو مثال میزنن واسه بقیه.

صبح بدون کوک کردن ساعت بیدار میشدم و نماز میخوندم ، کتابهای اون روز مدرسه مو مرتب تو کیفم می چیدم و کمی هم مرورش میکردم ، صبحانه میخوردم و راهی میشدم و همیشه دقایقی و یا ساعتی زودتر از موعد مقرر در مدرسه بودم.

این اخلاقیات تا بزرگسالی با من بود. منظم اصولی با ساختاری دقیق و با برنامه و مثال زدنی.

در بزرگسالی کم کم به کوک کردن ساعت نیاز پیدا کردم. تنظیم خوابم بهم خورد چیزهای مهمتر از درس هم بودن. خودبخود قانون راس تایم بیدار شدن و کارها رو انجام دادن در حال شکستن بود.

رسید به مسائلی مثل به موقع درس خوندن به موقع فیلم دیدن و یا چیزهای دیگه.  آروم آروم بدون متوجه شدن نظم ذهنیم بهم خورد. شاید چون جهانم بزرگتر شد و درک من بیشتر.

شاید چون یه صبح دیرتر کارها رو شروع کردم و دیدم آب از آب تکون نمیخوره پس چرا اینقدر اصولی باشم!

مثلا تو بحث کتاب خوندن اوایل قانون چند ساعت مطالعه در روز رو برای خودم نوشتم و در حال اجرا بودم هرچند سخت ولی کم کم و آروم آروم شل کردم. از چند ساعت هی کم شد تا به دقیقه رسید و الآن من روزها میگذره که لای کتابهای نصفه نیمه خونده مو باز نکردم!!

یا تو بحث خیاطی اوایل هر درسی که مربی میداد همون روز پر انرژی الگوشو میکشیدم هم تو دفتر و هم با گونیای یک دوم. نکات رو کامل مینوشتم و دقیق. بعدم مدلسازیش میکردم و مینداختم روی پارچه و بعدم منظم و مرتب دوخت میزدم و اتوکاری میکردم و جلسه بعد درس قبلی نمونه دوختش روی میز مربی بود و OK اونو میگرفتم میرفتم سراغ درس بعد و هر جلسه من درس جدید میگرفتم و منظم کارهام پیش میرفت.

آروم آروم نمیدونم چی شد ساختارم بهم ریخت. نمیدونم انرژیم کم شد؟ نمیدونم دلیلش چیه که دیگه منظم نیستم و شل کردم.

الآن اول هفته درس میگیریم همون روز الگوشو طراحی میکنیم ولی همین که خونه میام دیگه حوصله منظم کار کردن و برش و دوخت رو ندارم. دفعات اول دوختها رو لنگ میزدم کم کم دفترم نامنظم شد کم کم بجای هر جلسه کار کردن شد یک در میون و حالا ما یک هفته صرف یک درس میکنیم و جالبه که همونو هم انجام نمیدیم و مرضی الآن اینقده دوخت نصفه نیمه داره که نگو! یکیش یقه اش وصل نیست. یکیش سجاف نداره. یکیش تو دفتر نکاتش نصفه نوشته شده. اصلن یه وعضی!

تو آشپزی و خانه داری هم همینطور. ساختارم بهم ریخت. دقیقه نودی شدم. کارام تلنبار میشه و تو یکی دو ساعت مونده به آمدن همسری به خونه ، تند تند میوفتم به جون خونه. این دو ساعت همون نیرو محرکه رو فعلا هست. البته گاهی هم نمیشه و نمیرسم. اما گاهی هم سرشار از انرژی مهمونی ده نفره رو هم عالی برگزار میکنم.

کلا عجیبم. خودم از خودم در شگفتم و موندم چی به سرم اومده! اونم آروم و کم کم .


نمیدونم برای اصلاح ساختار مغزم ، برای رفع بی نظمیش و برای کم کردن شلوغیش و صد البته بی انگیزه و بی هدف بودنش چطوری نیرو محرکه ایجاد کنم!

چیکار کنم بتونم دقیق و با برنامه کار کنم؟

هر روز تو یه دفترچه یادداشت مینویسم کارهایی که باید بکنم. حتی ساعتی و دقیق ولی اصلا انجام نمیشن و از لیست خط نمیخورن. آخه چرا؟؟؟!!!!

چقد دلم میخواد لیست کارهام یه روز به موقع تموم بشه و نره تو فردا.

چقد دلم میخواد کارهای عقب افتاده معنویم رو انجام بدم و به آرامش برسم .

چقد دلم میخواد نظم ذهنی ام برقرار بشه تا بتونم شبانه روز وقت اضاف بیارم. هرچند یه جمله جالبی یه جا شنیدم که میگفت با وجود بودن کتاب بیکار بودن ، وقت اضاف آوردن و بی حوصله بودن معنی نداره! 

ولی دلم میخواد اینقده همه چی خوب پیش بره که بتونم به بعضی فانتزیهام و کارهای موردعلاقه ام برسم. و یاد بگیرم و تجربه کنم خیلی چیزها رو. خیلی چیزها هست برای تجربه کردن و دانستن که اگه آدم هر لحظه درگیرش باشه ، اصلا نمی فهمه کی پیر شد کی مُرد!!

اما الآن من تو همین چند قلم موندم اونم اساسی!

و نمیدونم چیکار کنم؟

اغلب با همسری درباره این مسائل گفتگو میکنیم و نتایجی میگیریم و راهکارهایی بهم میدیم ولی خب دلم میخواد نظرات خیلی ها رو در این باره بدونم. اینجا هم که خیلی خلوت شده کسی مشارکت نمیکنه.

در جاهای دیگه هم مردم بحثشون نمیاد تبادل نظر نمیکنن. نمیدونم چرا؟ کسی براش انگار اتفاقات این چنینی نمی افته و اصلا براش مهم نیست دنبال راه حل گشتن و بهبود شرایط ذهنی و روحی و کلا زندگی.

متوجه شدم تو جمعهای مختلف هم آدمها کم حوصله شدن و یا سطحی نگر. زود میخوان نتیجه گیری کنن تموم بشه بره پی کارش!

کاش چند تا دوست صمیمی اهل گفتگو بود که واسه هر مطلبی بشه ساعتها باهاشون حرف زد و مطلب یاد گرفت و راهکارها رو امتحان کرد و در نهایت نتیجه اش بشه بهبود زندگی.



* * * تو زمانیکه این مطالبو مینوشتم ده مرتبه پرت شدم تو کانالهای تبلیغاتی اونم وسط فوران کردن حرفهای من!!! 

کلافه شدم.

یه بارم شارژ گوشی تموم شد و کلا رشته کلام از دستم رفت و همه چی بهم ریخت. اَه.

یادمه تو یه کتابی از زبان همسر علی شریعتی نوشته بود که دکتر شریعتی اینقد مطلب داشت واسه گفتن و نوشتن که وقتی کاری براش پیش میومد ، دلش میخواست تا رشته افکارش از هم نگسست بره تو اتاقش و پشت میزش و بنویسدشون. حتی موقعی که مهمان میومد خونه شون یه سلام احوالپرسی معمولی میکرد و بیشتر میرفت تو اتاقش و سراغ افکارش.

حالا منم وسط فکرهام گوشی خاموش شد یادش افتادم. البته ایشون کجا و من کجا !

منظور این بود رشته افکارم گسست و نفهمیدم چی گفتم!




تاریخ : یکشنبه 14 آبان 1396 | 20:24 | نویسنده : marzi | نظرات (11)


  • paper | خرید رپورتاژ آگهی دائمی | بازی آنلاین
  • ماه دامین | خرید رپورتاژ دائمی