X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

مهمان و میزبان

دیروز روز خسته کننده ای بود برای من.

خواهر برادر هامو‌ دعوت گرفته بودم واسه ناهار. از قبل هماهنگیهامو کرده بودم و خودمو واسه این مهمانی حاضر کرده بودم.

چون با برنامه بود همه چیز خوب برگزار شد جز یه مورد!

اونم اینکه من به کل فراموش کرده بودم که داداشم حالش خوب نیست و غذاها بهش ناسازگارن. وای وقتی بعد ناهار همه رو گلاب به روتون بالا آورد اونوقت یادم اومد که چه اشتباهی کردم که براش غذا جداگانه درست نکردم. اینقده حالم گرفته شد که نگو. چقدر عذر خواهی کردم و عذاب وجدان گرفتم براش. بیچاره بعدش هیچی نخورد دیگه.

سر ظهر بود من داشتم ناهار درست میکردم که دوست همسری زنگ زد که خونه این ما میخوایم شب بیایم خونه تون. همسری گفت آره هستیم و فعلا مهمان داریم تا عصر. عصر میرن اونا. تشریف بیارید.

منو میگی همون پای گاز دلم یه جوری شد. خستگی این یکی هنوز ادامه داره دوباره شبم اومد روش.

به همسری گفتم ازشون بپرس شام میخوان بیان یا بعد شام. گفتم شاید سر ظهر زنگ زده منظورش شام بوده باشه حداقل من تدارک اونم ببینم!!

همسری و همچنین خودم درگیر کارامون بودیم تا عصر که مهمانها رفتن . منم خونه رو جمع و جور کردم و شستشو. خسته سر جانماز خوابم برد.‌ نیم ساعتی بعد نماز مغرب نمیدونم همسری زنگ زد بهشون یا اونا. قرار بود جریان شام حل بشه من تکلیفمو بدونم.

همسری بهشون گفت اونا گفتن نه شام نمیخواد ما تازه چیز خوردیم و تعارفات این مدلی و خلاصه رای همسری رو زد و‌ نذاشت بره خرید . نه نون داشتیم نه ماست و خرت و‌پرت . قرار بود جوجه کباب براشون بذارم با غذای نذری که برامون آوردن و غذای مونده از ظهر.

آقا اینها گفتن ما سیریم و چیزی نمیخواد همسری هم به همین حساب خرید نکرد. اینها اومدن خونه و من دستپاچه و کاسه چه کنم دستم بود. هرچی چشم غره میرفتم که همسری بره بخره بلند نمیشد ، چند بار گفتم برو اونها نمیذاشتن و میگفتن که نمیخواد. خانمه گفت من رژیمم و مرده هم گفت نمیخوریم فقط بچه هان که اونم همون غذای ظهر هرچی بود گرم میکنیم بهش میدیم.


منم دست به کار داشتم و با همونها یه شام معمولی راه انداختم. سبزی و خرما و ماست و دوغ و ترشی و غذاهای نذری و غذاهای مونده از ظهر.

آقا دیدم سفره کشیدم مرده نشست خورد خانمه هم چند قاشق برنج با مرغ ترش مانده از ظهر خورد و ترشی.

بله دیدم بیشتر حرفاشون تعارف بود و من خیلی اذیت شدم. اگر الکی تعارف نمیکردن من بهتر پذیرایی میکردم.

همسری میگفت چرا ناراحتی اولا تقصیر خودشون بود که تعارف کردن و نذاشتن ما شام درست کنیم. دوما خوشحال باش غذاهایی که مونده بود تو خونه مصرف شدن و اسراف نشدن.  خیلیها آرزوی اینها رو دارن اونوقت تو بخاط اینکه غذامون خاص باشه ناراحتی. دیگه حرفهای همسری کمی آرومم کرد ولی دلم نمیخواست اینجوری پذیرایی کنم. دلم میخواست سفره ام زیبا باشه ولی خب تقصیر رفتار نادرست خود مهمانها بود و تعارفات الکیشون! ما هم به حساب اینکه راست میگن غذای جدید درست نکردیم و هرچی تو خونه داشتیم همونها رو گذاشتیم سر سفره.


نتیجه گیری از این مبحث :

1.  خطاب به مهمانها. 

خواهشا وقتی میرید خونه کسی اگر به قصد ناهار یا شام میرید صاف و‌پوست کنده بگید و‌ از چند ساعت قبل یا یه روز قبل بگید که میزبان بتونه خودشو و اموراتشو مدیریت کنه و موقع اومدن مهمان دستپاچه نشه.


خواهشا تعارفات الکی نکنید. اگر گشنه اید خب بخورید اگر هم سیرید یا حس میکنید میزبان اسباب پذیرایی نداره و میخواین معذبش نکنین ، خودتو بگیرید حتی اگر گرسنه اید وقتی رفتین خونه خودتون بخورید. اینطوری میزبان رو دچار عذاب وجدان نمیکنید.


 2.  خطاب به میزبان از جمله خود مرضی :

اینقدر سخت نگیر. تقصیر خودت که نبود. تقصیر تعارفات الکی و‌ مزخرف موجود بین خانواده هاست.

ضمن اینکه غذای مونده از‌ مهمانی ظهر که تمیزه و‌ دست نخورده هم غذا هست بخدا ...

نذری هم که همه دوست دارن بخورن. (شانس ما دیشب کسی نذری نخورد!!!!)

اسراف خوب‌ نیست حتی به قیمت لاکچری و با کلاس بودن. مرضی اینو آویزه گوشت کن!

این جور مسائل باعث میشه روابط بین افراد سخت بشه و آدمها بجای لذت بردن از وجود هم و‌ در کنار هم بودن فقط فکر مسائل این چنینی باشن.

پس یادم باشد یادم نرود که   میتونم روزهای آینده پذیرایی بهتری از مهمانانم داشته باشم و‌ دیشب هم هرچه بود ، خوب بود.



* * *  حالا که بحث درباره غذاست دلم میخواد اینم بگم که :

 یه روز همسری تو دانشکده علوم پزشکی سخنرانی داشت.‌ بعد جلسه بهش گفتن بریم رستوران غذا رزرو کردیم. همسری بهشون گفت من یه قاشق غذای بانوی دو عالم [  مرضی ;-)  ]  رو با غذای رستوران عوض نمیکنم. همسری میگفت براشون جالب بود.

 و البته خود همسری متعجب که چرا مردم غذای رستوران رو‌ بیشتر میپسندن و حاضرن غذا مفت باشه کوفت باشه!

اینو که برام تعریف کرد اینقده ذوق مرگ شدم که نگو. 

چند بار دیگه ام گفت من غذاهاتو دوست دارم و‌ من بسی کیفور شدم از این سخن.



تاریخ : جمعه 19 آبان 1396 | 09:28 | نویسنده : marzi | نظرات (9)


  • paper | فروش رپورتاژ آگهی ارزان قیمت | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان قیمت | فروش رپورتاژ
  •  مهمان و میزبان - روزهای زندگی

    مهمان و میزبان

    دیروز روز خسته کننده ای بود برای من.

    خواهر برادر هامو‌ دعوت گرفته بودم واسه ناهار. از قبل هماهنگیهامو کرده بودم و خودمو واسه این مهمانی حاضر کرده بودم.

    چون با برنامه بود همه چیز خوب برگزار شد جز یه مورد!

    اونم اینکه من به کل فراموش کرده بودم که داداشم حالش خوب نیست و غذاها بهش ناسازگارن. وای وقتی بعد ناهار همه رو گلاب به روتون بالا آورد اونوقت یادم اومد که چه اشتباهی کردم که براش غذا جداگانه درست نکردم. اینقده حالم گرفته شد که نگو. چقدر عذر خواهی کردم و عذاب وجدان گرفتم براش. بیچاره بعدش هیچی نخورد دیگه.

    سر ظهر بود من داشتم ناهار درست میکردم که دوست همسری زنگ زد که خونه این ما میخوایم شب بیایم خونه تون. همسری گفت آره هستیم و فعلا مهمان داریم تا عصر. عصر میرن اونا. تشریف بیارید.

    منو میگی همون پای گاز دلم یه جوری شد. خستگی این یکی هنوز ادامه داره دوباره شبم اومد روش.

    به همسری گفتم ازشون بپرس شام میخوان بیان یا بعد شام. گفتم شاید سر ظهر زنگ زده منظورش شام بوده باشه حداقل من تدارک اونم ببینم!!

    همسری و همچنین خودم درگیر کارامون بودیم تا عصر که مهمانها رفتن . منم خونه رو جمع و جور کردم و شستشو. خسته سر جانماز خوابم برد.‌ نیم ساعتی بعد نماز مغرب نمیدونم همسری زنگ زد بهشون یا اونا. قرار بود جریان شام حل بشه من تکلیفمو بدونم.

    همسری بهشون گفت اونا گفتن نه شام نمیخواد ما تازه چیز خوردیم و تعارفات این مدلی و خلاصه رای همسری رو زد و‌ نذاشت بره خرید . نه نون داشتیم نه ماست و خرت و‌پرت . قرار بود جوجه کباب براشون بذارم با غذای نذری که برامون آوردن و غذای مونده از ظهر.

    آقا اینها گفتن ما سیریم و چیزی نمیخواد همسری هم به همین حساب خرید نکرد. اینها اومدن خونه و من دستپاچه و کاسه چه کنم دستم بود. هرچی چشم غره میرفتم که همسری بره بخره بلند نمیشد ، چند بار گفتم برو اونها نمیذاشتن و میگفتن که نمیخواد. خانمه گفت من رژیمم و مرده هم گفت نمیخوریم فقط بچه هان که اونم همون غذای ظهر هرچی بود گرم میکنیم بهش میدیم.


    منم دست به کار داشتم و با همونها یه شام معمولی راه انداختم. سبزی و خرما و ماست و دوغ و ترشی و غذاهای نذری و غذاهای مونده از ظهر.

    آقا دیدم سفره کشیدم مرده نشست خورد خانمه هم چند قاشق برنج با مرغ ترش مانده از ظهر خورد و ترشی.

    بله دیدم بیشتر حرفاشون تعارف بود و من خیلی اذیت شدم. اگر الکی تعارف نمیکردن من بهتر پذیرایی میکردم.

    همسری میگفت چرا ناراحتی اولا تقصیر خودشون بود که تعارف کردن و نذاشتن ما شام درست کنیم. دوما خوشحال باش غذاهایی که مونده بود تو خونه مصرف شدن و اسراف نشدن.  خیلیها آرزوی اینها رو دارن اونوقت تو بخاط اینکه غذامون خاص باشه ناراحتی. دیگه حرفهای همسری کمی آرومم کرد ولی دلم نمیخواست اینجوری پذیرایی کنم. دلم میخواست سفره ام زیبا باشه ولی خب تقصیر رفتار نادرست خود مهمانها بود و تعارفات الکیشون! ما هم به حساب اینکه راست میگن غذای جدید درست نکردیم و هرچی تو خونه داشتیم همونها رو گذاشتیم سر سفره.


    نتیجه گیری از این مبحث :

    1.  خطاب به مهمانها. 

    خواهشا وقتی میرید خونه کسی اگر به قصد ناهار یا شام میرید صاف و‌پوست کنده بگید و‌ از چند ساعت قبل یا یه روز قبل بگید که میزبان بتونه خودشو و اموراتشو مدیریت کنه و موقع اومدن مهمان دستپاچه نشه.


    خواهشا تعارفات الکی نکنید. اگر گشنه اید خب بخورید اگر هم سیرید یا حس میکنید میزبان اسباب پذیرایی نداره و میخواین معذبش نکنین ، خودتو بگیرید حتی اگر گرسنه اید وقتی رفتین خونه خودتون بخورید. اینطوری میزبان رو دچار عذاب وجدان نمیکنید.


     2.  خطاب به میزبان از جمله خود مرضی :

    اینقدر سخت نگیر. تقصیر خودت که نبود. تقصیر تعارفات الکی و‌ مزخرف موجود بین خانواده هاست.

    ضمن اینکه غذای مونده از‌ مهمانی ظهر که تمیزه و‌ دست نخورده هم غذا هست بخدا ...

    نذری هم که همه دوست دارن بخورن. (شانس ما دیشب کسی نذری نخورد!!!!)

    اسراف خوب‌ نیست حتی به قیمت لاکچری و با کلاس بودن. مرضی اینو آویزه گوشت کن!

    این جور مسائل باعث میشه روابط بین افراد سخت بشه و آدمها بجای لذت بردن از وجود هم و‌ در کنار هم بودن فقط فکر مسائل این چنینی باشن.

    پس یادم باشد یادم نرود که   میتونم روزهای آینده پذیرایی بهتری از مهمانانم داشته باشم و‌ دیشب هم هرچه بود ، خوب بود.



    * * *  حالا که بحث درباره غذاست دلم میخواد اینم بگم که :

     یه روز همسری تو دانشکده علوم پزشکی سخنرانی داشت.‌ بعد جلسه بهش گفتن بریم رستوران غذا رزرو کردیم. همسری بهشون گفت من یه قاشق غذای بانوی دو عالم [  مرضی ;-)  ]  رو با غذای رستوران عوض نمیکنم. همسری میگفت براشون جالب بود.

     و البته خود همسری متعجب که چرا مردم غذای رستوران رو‌ بیشتر میپسندن و حاضرن غذا مفت باشه کوفت باشه!

    اینو که برام تعریف کرد اینقده ذوق مرگ شدم که نگو. 

    چند بار دیگه ام گفت من غذاهاتو دوست دارم و‌ من بسی کیفور شدم از این سخن.



    تاریخ : جمعه 19 آبان 1396 | 09:28 | نویسنده : marzi | نظرات (9)