1. اول اینکه تسلیت میگم از دست دادن تعداد زیادی از هموطنانمون در زلزله اخیر کرمانشاه را. ان شالله دیگه شاهد چنین مصیبت هایی نباشیم.


2.  چرا بازار مد و مدگرایی و‌ پوشاک تو کشور اینقدر فجیعه!!!

چرا تو‌ بازار واسه همه ی سلیقه ها جنس خوب و‌‌ با کیفیت و‌ شیک و طراحی زیبا وجود نداره؟؟

آقا امثال من شلوار قد 80 - 90  نمی پوشیم. لول و‌ چسبون  نمی پوشیم! نباید شلوار متناسب با علایق ما از جنس خوب و‌ با کیفیت و‌ طراحی زیبای متناسب با سنمون باشه؟؟؟

به فروشنده میگی شلوار لی راسته میخوام. اونوقت لول که یکم چسبندگیش کمتر از ساپورته بهت میده میگه بپوش. می پوشی می بینی داری خفه میشی توش. اصلا راحت نیستی.

از‌ شلوارهای پارچه ای ساده هم خوشت نمیاد ، شلوار پارچه ای خوشگل هم اینجا اصلا نیست! خیلی خیلی کم. موندی باید چی بپوشی که نه مرام و‌ شخصیتت اذیت بشه و نه قدیمی باشه و‌ اسباب تمسخر ملت. 

خلاف جریان آب شنا کردن هم کار هرکسی نیست. 

مطمئنم توقع همسر من اینه من هر چیزی که باهاش راحتم بپوشم و‌ حرف مردم برام مهم نباشه ولی این توقع از نظر من گاهی شدنی نیست. یعنی هر کسی نمیتونه برخلاف جامعه کار کنه. زیادی تو چشم میاد و‌ من از  تو چشم بودن متنفرم!

حس میکنم آخرش تحت تاثیر هستم هرچقدم بخوام لارج فکر کنم!


  اینقدر تنوع اینجا کمه که آدم دلش میخواد از دست تحمیل عقاید هوار بکشه.

به فروشنده میگی چرا از این جنس و این رنگ راسته شو نداری؟ میگه نمیبرن!! اما لول و‌ چسبون خیلی خوب فروش میره.

خب یکی نیست بگه شما این سلیقه رو به مردم تحمیل کردین. شما وارد کننده های پوشاک و‌ طراحان لباس و فروشندگان   هستین که تعیین میکنین مردم چی بپوشن!  اگر کسی خوشش نیاد گزینه دیگه ای واسه جایگزینیش نداره!

بابا بخدا آدم باید تو لباسی که می پوشه راحت باشه. ما اینو به کی بگیم؟!!


3. دیروز یهو‌ توجهم به یه آگهی ترحیم جلب شد. بنر بزرگی هم بود.‌ دیدم که همکار قدیمی  بابام  فوت کرده. خیلی جا خوردم.‌ ایشون و چند تا دیگه از همکارهای بابام وقتی ما بچه بودیم با هم روابط  خوب و صمیمی داشتیم.

سال 82 همین مرحوم منو برای برادرش خواستگاری کرد. 

انسان شریفی بود.‌ خدایش بیامرزد. 

کل خاطرات سالهای نوجوانی و آستانه جوانی برام مرور شد.

یه روز وقتی من 16 سالم بود مامانم گفت حرف مهمی باهات دارم و‌ جریان  خواستگاری اینها رو مطرح کرد و من یه دل سیر خندیدم و‌ برام جالب و خنده دار بود. باورم نمیشد من بزرگ شدم و‌ باید تصمیم بگیرم. بعد کلی خنده به مامان گفتم نه!!

مامانم اینها هم به این خانواده گفتن که نه ولی اونها اصرار داشتن که شده حتی یکبار بیان خونه ما. نمیدونم عید فطر بود یا عید قربان. آقای داماد بهمراه برادرهاش اومدن. یه شیرینی بزرگ و بسیاااار خوشمزه آوردن که بیشترشو خودم خوردم. خخخخخ

یه گلدون گل برگ انجیری بزرگ. که خیلی برام جالب بود گل با گلدون آوردن!!

داماد بسیار مذهبی و‌ با کت و‌ شلوار سفید بود. من از لای در دزدکی دیدمش.

کل اون چند ساعت من تو آشپزخونه بودم و‌ بیرون نرفتم. حتی چایی هم نبردم.

فقط یه سلام کوتاه به خانم همین مرحوم که الآن رو تخت بیمارستانه ، کردم و تمام.

اون شب با احساسات خاصش تموم شد و من گفتم نه. چند سال بعد به همسری با عشقی وصف نشدنی بله گفتم با تمام سختیهایی که پیش روی ما بود.

یه چیز جالب اینکه هنوزم اون گلدون را دارم و جدیدا دو‌ برگ تازه درآورده.


4.  چند تا فیلم دیدیم این مدت گفتنش شاید بد نباشه.

اول مایل سبز یا همون مسیر سبز. فیلم جالبی بود. 

دوم‌ میلیونر زاغه نشین که اینم خوب بود و سختیهای زندگی مردم هند مخصوصا قشر فقیرش را خیلی خوب بیان کرد و‌ آدم دلش گرفته میشه بابت این همه فقر و‌ بیچارگی مردم جهان.

وای خدای من اونوقت چقدر ما ایرانی ها ناشکریم و اسراف گر!

سوم هم    

همشهری کِین (Citizen Kane) بود. در وصفش میگفتن بهترین فیلم تاریخ سینمای جهان هست و نمره یک گرفته.

وقتی فیلم را دیدم نمیدونم چرا بهترین فیلم لقب گرفت. آخه داستان خاصی نداشت. برام عجیب بود. بعدا که نقدها و نظرات وارده به فیلم را خوندم متوجه شدم به لحاظ سبک فیلم سازی و‌ابزار و‌ ادواتشون  و‌اصطلاحا به لحاظ فنی این جایگاه رو بهش دادن. مثلا گریم نقش کین. یا فوکوسها. یا چیزهای اینجوری که من اطلاع زیادی ندارم ازشون.

بهرحال دیدنش خوب بود.


دنیای فیلمها هم مثل دنیای کتابها جالبن و عجیب.



تاریخ : پنج‌شنبه 25 آبان 1396 | 17:29 | نویسنده : marzi | نظرات (5)


  • paper | خرید رپورتاژ آگهی دائمی | بازی آنلاین
  • ماه دامین | خرید رپورتاژ دائمی