X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

معده مغز درد

معده مغزم درد میکنه اونم خیلی زیاد.

آخه معده دردهای من عاملشون از مغز میاد. از فکرهای زیاد. از استرس. از ناراحت شدن ها. کافیه کوچکترین ناراحتی یا بحثی پیش بیاد من چند ساعت بعدش دردهای وحشتناکی در معده ام تجربه میکنم.

متوجه شدم اخیرا دردهام زیاد شده. خودمم زود رنج شدم. مخصوصا چند ماه اخیر در مواقع دوره هام.

اون چند روز بسیار عصبی و‌ زود رنج میشم و پرخاشگر. خودم متوجه نیستم.‌ موقع دوره متوجه میشم که چقدر من هورمونهام بالا و پایین شده بودن.

چقدر کنترل احساسات در همچین مواقعی سخته. 

زنها همیشه در رنج اند. کی میتونه اونها رو درک کنه وقتی دائم چنین دردهایی دارن. هر ماه.

کی میتونه درکشون کنه وقتی باردار میشن و کوهی از استرس و بالا و‌ پایین شدن هورمون ها رو تجربه میکنن. بقول محیا که تو یکی از نوشته هاش نوشته بود بارداری مثل زلزله 9 ریشتری میمونه که آدمو ویران میکنه اما در زیر خرابه ها گنج پیدا میکنی!!

کی میتونه درد بسیاااار زیاد زایمان را درک کنه و کی میتونه روند مختل شده اینها را بفهمه.

وقتی این روند طبیعی به مشکل میخوره. وقتی بدنت خوب کار نمیکنه. وقتی باردار نمیشی ، وقتی بچه ات درون شکمت میمیره وقتی زایمانت با همه فرق میکنه و ده برابر افراد عادی درد میکشی و زایمان نمیکنی. وقتی شیر بی دلیل سرازیر میشه از سینه ات. وقتی آغوشت خالیه.‌ وقتی تمام زحمتهات هدر میره و زیر آوار و‌ خرابه ها هیچ‌ گنجی نیست و تو‌ داغونی.

وای به حال زمانیکه بچه ات بدنیا بیاد و اونیکه میخواستی نباشه. سالم نباشه. اونوقت هزاران برابر بیشتر ویران میشی. داشتن فرزندی ناقص.

کی میتونه زنها رو درک کنه با این همه بحرانی که در زندگیشون دارن.


فکر کردن به اینها هم خودش نوعی عذابه و معده مغز رو درد میاره. اونم خیلی زیاااااد. من هم اکنون بهش دچارم.


داشتم فکر میکردم که اخیرا دیگه بی تاب داشتن بچه نیستم. حداقل به شدت قبل نیست. گاهی حس پوچی میکردم و حس بی معنی بودن دنیا و‌ ما فیها. حتی از خودم هم خسته بودم و‌ برام لحظه ها بی معنی میشدن.

روزهایی بوده که احساس خوبی داشته باشم از آرامش فعلیم و نداشتن مسئولیت سنگین مادری.

اما بودن روزهایی که مثل فیلم سینمایی تمام خاطرات مرور میشدن و من بابتشون از شدت غم فقط مبهوت میشدم و‌ ساکت و

 خیره به نگاهی دور مشغول یادآوری زجرها میشدم.


دکتر گفت استرست خیلی زیاده. تو در این چند سال خیلی بهت سخت گذشته.‌ بدنت و روحت خیلی زخمی شده و‌ آسیب دیده. به این راحتی ها خوب نمیشی. خیلی تلاش لازمه. هم خودت هم مشاوره و هم دارو.

و من باید دلشوره های عظیمم را به دست آرامبخش ها بسپارم بلکه روزگار  بهتر سپری بشه.

کاش کسی منو‌  بفهمه ...



تاریخ : جمعه 26 آبان 1396 | 23:46 | نویسنده : marzi | نظرات (12)


  • paper | فروش رپورتاژ آگهی ارزان قیمت | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان قیمت | فروش رپورتاژ
  •  معده مغز درد - روزهای زندگی

    معده مغز درد

    معده مغزم درد میکنه اونم خیلی زیاد.

    آخه معده دردهای من عاملشون از مغز میاد. از فکرهای زیاد. از استرس. از ناراحت شدن ها. کافیه کوچکترین ناراحتی یا بحثی پیش بیاد من چند ساعت بعدش دردهای وحشتناکی در معده ام تجربه میکنم.

    متوجه شدم اخیرا دردهام زیاد شده. خودمم زود رنج شدم. مخصوصا چند ماه اخیر در مواقع دوره هام.

    اون چند روز بسیار عصبی و‌ زود رنج میشم و پرخاشگر. خودم متوجه نیستم.‌ موقع دوره متوجه میشم که چقدر من هورمونهام بالا و پایین شده بودن.

    چقدر کنترل احساسات در همچین مواقعی سخته. 

    زنها همیشه در رنج اند. کی میتونه اونها رو درک کنه وقتی دائم چنین دردهایی دارن. هر ماه.

    کی میتونه درکشون کنه وقتی باردار میشن و کوهی از استرس و بالا و‌ پایین شدن هورمون ها رو تجربه میکنن. بقول محیا که تو یکی از نوشته هاش نوشته بود بارداری مثل زلزله 9 ریشتری میمونه که آدمو ویران میکنه اما در زیر خرابه ها گنج پیدا میکنی!!

    کی میتونه درد بسیاااار زیاد زایمان را درک کنه و کی میتونه روند مختل شده اینها را بفهمه.

    وقتی این روند طبیعی به مشکل میخوره. وقتی بدنت خوب کار نمیکنه. وقتی باردار نمیشی ، وقتی بچه ات درون شکمت میمیره وقتی زایمانت با همه فرق میکنه و ده برابر افراد عادی درد میکشی و زایمان نمیکنی. وقتی شیر بی دلیل سرازیر میشه از سینه ات. وقتی آغوشت خالیه.‌ وقتی تمام زحمتهات هدر میره و زیر آوار و‌ خرابه ها هیچ‌ گنجی نیست و تو‌ داغونی.

    وای به حال زمانیکه بچه ات بدنیا بیاد و اونیکه میخواستی نباشه. سالم نباشه. اونوقت هزاران برابر بیشتر ویران میشی. داشتن فرزندی ناقص.

    کی میتونه زنها رو درک کنه با این همه بحرانی که در زندگیشون دارن.


    فکر کردن به اینها هم خودش نوعی عذابه و معده مغز رو درد میاره. اونم خیلی زیاااااد. من هم اکنون بهش دچارم.


    داشتم فکر میکردم که اخیرا دیگه بی تاب داشتن بچه نیستم. حداقل به شدت قبل نیست. گاهی حس پوچی میکردم و حس بی معنی بودن دنیا و‌ ما فیها. حتی از خودم هم خسته بودم و‌ برام لحظه ها بی معنی میشدن.

    روزهایی بوده که احساس خوبی داشته باشم از آرامش فعلیم و نداشتن مسئولیت سنگین مادری.

    اما بودن روزهایی که مثل فیلم سینمایی تمام خاطرات مرور میشدن و من بابتشون از شدت غم فقط مبهوت میشدم و‌ ساکت و

     خیره به نگاهی دور مشغول یادآوری زجرها میشدم.


    دکتر گفت استرست خیلی زیاده. تو در این چند سال خیلی بهت سخت گذشته.‌ بدنت و روحت خیلی زخمی شده و‌ آسیب دیده. به این راحتی ها خوب نمیشی. خیلی تلاش لازمه. هم خودت هم مشاوره و هم دارو.

    و من باید دلشوره های عظیمم را به دست آرامبخش ها بسپارم بلکه روزگار  بهتر سپری بشه.

    کاش کسی منو‌  بفهمه ...



    تاریخ : جمعه 26 آبان 1396 | 23:46 | نویسنده : marzi | نظرات (12)