X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

امروز از اون روزها بود. روزهای بی حوصله گی.

از صبح که همسری رفت سر کار تا الآن فقط یه ساعت دیدمش. امروز روز شلوغ کاری همسری و روز تنهایی من بود. 

صبح تا ظهر خودم کارهایی در سطح شهر و بازار داشتم انجام دادم.‌دم ظهر اومدم خونه خورش بادمجون بار گذاشتم و‌ با همسری خوردیم.

همسری جلدی خداحافظی کرد و رفت دانشگاه. اونجا تدریس میکنه. بعدشم کلاس زبان و بعدشم جلسه فرهنگ و ادب استان.

هنوزم نیومده خونه. تا بیاد ساعت 22:30 میشه.

منم از ظهر یه سری آهنگهای گوشیمو یه دور کامل گوش دادم. کمی با خیاطیم ور رفتم. کمی خوابیدم بعدم دوش گرفتم .

بعدش با دوستان چت کردم. هر کار میکنم از این تنهایی و بی حوصله گی کم نمیشه.

وقتایی که همسری هست باهم گپ میزنیم. فیلم می بینیم. خونه دوست و آشنا میریم. خلاصه یه جوری سرگرمیم. اما روزهایی که نیست سخت میگذره.


* * *  دلم یه جوریه. دلم خیلی حساسه. کوچکترین رنجشی اگر از کسی دید مدتها باهامه و مثل خوره روحمو میخوره.

طاقت ناراحتی ندارم. دلم همش امید میخواد. شادی میخواد. محبت زیاد میخواد. دلم لطف بیکران میخواد.

اما نمیدونم خودم همچین احساساتی رو میتونم به بقیه بدم؟!!

کاش بتونم...



تاریخ : سه‌شنبه 30 آبان 1396 | 22:35 | نویسنده : marzi | نظرات (9)


  • paper | خرید رپورتاژ آگهی دائمی | بازی آنلاین
  • ماه دامین | خرید رپورتاژ دائمی