شبه و من خونه بابا اینها هستم. دو سه روزی همسری رفته تهران ماموریت. منم اومدم خونه بابام.
خونه بابا بعد این ده سالی که ازدواج کردم و‌ رفتم ، ساختارش تغییری نکرده. هنوز همونطوره!!
برای هزارمین بار سریال های بسیااااااااااااار تکراری یوسف پیامبر و جومونگ می بینن و انگار که اولین باره می بیننش!!!!
بخدا تعجب میکنم چطور حالشون بهم نمیخوره از این فیلمها.
آخه نباید تو این سالها تغییری تو سبک زندگی داد؟
چرا همچنان با موسیقی و کتاب و شعر و ادبیات میانه شون خوب نیست. چرا همچنان انگاری هتل پنج ستاره است و البته بیمارستان هم هست و دائم مهمان پذیری و بیمارداری!!
چرا بعد این سالها کوچکترین تغییری مشاهده نمیشه. همیشه صدای مزاحم تی وی و شلوغی بیش از حد خونه برام آزار دهنده بود. تو همچین محیطی بودن و انتظار کنکور خوب دادن واقعا انتظار زیادی بود!
من هیچ وقت اینجا آروم نبودم.
راست میگن هیچ کجا خونه خود آدم نمیشه. 
خونه ما اغلب مواقع ساکته و تی وی کلا یک ساعت روشن نیست. بیشتر باهم حرف میزنیم فیلمهای سینمایی گزینشی نگاه میکنیم. گاهی کتاب میخونیم گاهی موسیقی گوش میدیم بقیه اش هم میشه مباحثات مجازی در جهت بهبود خودمون. مقداریشم کارهای هنری و خلاق گونه.
همیشه سعی میکنم تنوع ایجاد کنم.
اما خونه بابا از وقتی یادمه ریتم همین بود. همیشه من گارسون هتل بابا بودم و‌ در حال خدمت رسانی به مهمانان و بیماران.
اونوقت دوستام داشتن میخوندن واسه پزشکی. الآن اونها همه دکترن و من خانه دار !!
دلگیرم از دیسیپلین زندگی بابا و مامان. دیسیپلینی بی هدف ، بی برنامه ، نامنظم ، موهوم و باری به هرجهت.


دلم از یه چیز دیگه هم گرفته. با همسری بحث کوچکی داشتم و از هم دلخور بودیم. بدون خداحافظی رفت تهران.
چقدر دلم گرفته و دوست دارم گریه کنم. چقدر زود دلم تنگ میشه. چقدر دلم میخواد بهم زنگ بزنه. حاضرم غرورمو بذارم زیر پا ولی دوباره آشتی کنیم. دلتنگ آغوششم. دلتنگ روزهای مهربونیش.
تقصیر خودمم بود. روم نمیشه اقرار کنم. البته در نظر دارم وقتی برگشت بهش بگم که منم تند رفتم و مقصر بودم. منو ببخش. 
هر چند حرفهای اون هم خیلی آزار دهنده بود. بدبختی طاقت قهر و ناراحتی ندارم و اگر طرف بحثم مقصر باشه باز من کوتاه میام و غرورمو نادیده میگیرم. این اخلاقم گاهی اصلا خوب نیست. ولی حاضرم بخاطر همسری دوباره اینکار را بکنم چون بی نهایت دوستش دارم. تنها کس منه. تنها کسیه که به اندازه تمام داشته هام و نداشته هام دوستش دارم. زندگی را فقط با اون دوست دارم و بس. 


تاریخ : یکشنبه 19 آذر 1396 | 22:56 | نویسنده : marzi | نظرات (11)


  • paper | خرید رپورتاژ آگهی دائمی | بازی آنلاین
  • ماه دامین | خرید رپورتاژ دائمی