X
تبلیغات
زولا

دارم برنج پاک میکنم. آخه برنجهامون محلیه و بابای همسری بهمون داد.

رو مبل نشستم و همزمان با پاک کردن برنج صدای مادرشوهر میاد که داره داستان تعریف میکنه. داستان چند نفر از اهل محل.

هم به داستانهاش گوش میدم هم برنج ها رو با دقت پاک میکنم و هم دارم فکر و خیال میکنم. 

بیشتر فکرم حول داستانهای مادرشوهره.

میگفت فلانی چند وقت پیش فوت کرد. 

یه آقای بسیار پیر و مریض. آلزایمر داشت. طوریکه وضع ناجوری داشت. بیماران آلزایمری خیلی مراقبت میخوان اما ایشون نداشت.

خودش و زنش باهم زندگی میکردن. در خونه ای که حتی گاز نداشت!!

بی پول بودن و‌ درمانده. افراد مختلف داستانشونو تعریف میکردن و میگفتن حتی دو هزار تومن (دو هزار تک تومنی) گاهی اوقات نداشتن که داروی پیرمرده رو بخرن!!!

وضع بدی داشتن.

اونوقت همین پیرمرد ، چهار تا پسر داره و دو تا دختر.

پسرهاش یکیش میخواست نماینده مجلس بشه و همین پارسال و پریالسال کلی هزینه تبلیغاتش کرد ولی قبول نشد. 

یکی دیگه اش پاسداره و تو سپاه کار میکنه و میلیاردره . وضع مالیش خیلی خوبه. کب کبه و دب دبه شون زیاده.

اون دو تای دیگه هم شغل آزاد دارن.

اونوقت پدر و مادرشون در چنین وضعی زندگی میکردن. افراد مختلف که همسایه شون بودن و از نزدیک زندگیشونو میدیدن میگفتن حتی برای سرزدن هم دیر به دیر میومدن.

حالا که باباشون مرده از چهار گوشه کشور آدمهای لاکچری با ماشینهای شاسی بلند و مراسمات خاص اومدن مراسم ختم بابای شیخ فلانی و سردار فلانی.

اونهایی که تو مراسمش رفته بودن ، میگفتن قطار ماشینها از بس زیاد بود جای سوزن انداختن نبود.

یه مراسم تو روستای محلشون که هم روستایی ماها هستن گرفتن. یه مراسم تو قم. یه مراسم تو اهواز. یه مراسم تو تهران. هر کدوم هم خاص و متناسب با افرادی که شرکت میکنن تو این مراسم. مثلا مراسم تهرانش خیلی لاکچریه.


این حرفا رو که میشنومم دلم یه جوری میشه. هر کس از فامیل ما که این فرد رو میشناختن واسه سرنوشتش گریه شون گرفته بود که چرا بچه هاش باهاش اینطوری برخورد کردن.

همه میگفتن اینها منتظر مرگ والدینشون بودن.


فکرم خیلی درگیر این موضوع شد و ترس بزرگی به وجودم رخنه کرد. آیا همه ی بچه ها اینطوری جواب زحمات پدر و مادر را میدن؟؟

اصلا من تلاش کنم برای داشتن بچه؟

اصلا بچه داشتن خوبه؟




* * *  خواهرم اومده بود خونه ما بلوزشو پرو کنه. آخه دارم براش بلوز میدوزم. شکلات هم همراهش بود.

اون چند ساعتی که اینجا بودن دائم به روابطشون فکر میکردم. خودمو جای خواهرم میذاشتم که اگر شکلات بچه من بود روزگار من چطوری بود؟ بچه داشتن چه حسیه؟

میدیدم وقتایی واقعا خواهرم از دستش کلافه میشد و انگار بچه زنجیریه به پاهاش. شاید دلش میخواسته تو حال خودش باشه ولی بچه دلش توجه میخواست بهانه گیری میکرد. با وجود اینکه شکلات یکی از آروم ترین و بهترین بچه های روی زمینه و اصلا شیطنت خطرناک نمیکنه و یا کنجکاویهای شدید و بیش فعالی نداره. فقط حوصله شکلات سر میرفت نمیدونست چیکار کنه کمی نق و نوق میکرد که بهش توجه کنیم.

بعد حس میکردم خواهرم دلش آزادی بیشتر میخواد و بچه دست و پاهاشو بسته. هرچند اگر بچه نداشت شاید هیچ کار مهمی انجام نمیداد ولی خب حس میکنم بچه که باشه آدم خیلی محدود میشه و تمام لحظات و ثانیه های زندگی را باید با اون ست کنی و نمیتونی وقتی برای خودت داشته باشی. حتی یه لم دادن ساده و فکر و خیال کردن.

همون لحظه هم باید حواست به بچه ات باشه و این آزادی یه زن را کاملا میگیره.


حالا من موندم اگر خدا روزی روزگاری بهم لطف کرد و بچه دار شدم ، بچه نعمته واسه من و یا محدودیت؟

من مادر خوبی میشم یا نه؟ تمام هم و غم زندگیم میشه اون یا منم کلافه میشم و خسته؟

بعدا که اون بچه بزرگ شد و اگر عمری بود و ما به روزگار پیری رسیدیم ، اون بچه ، دست گیر من و پدرش میشه یا ما رو ول میکنه به امون خدا و میره دنبال زندگی خودش؟!


چقدر این فکرها تو سرم غوغا ایجاد میکنن؟

کاش میشد یه لحظه رفت به آینده و برگشت برای دیدن سرنوشتمون.



تاریخ : دوشنبه 18 دی 1396 | 11:08 | نویسنده : marzi | نظرات (25)


  • paper | خرید رپورتاژ آگهی دائمی | بازی آنلاین
  • ماه دامین | خرید رپورتاژ دائمی