صبحه. گنجشکان دارن آواز میخونن. هوا ابری و بارانیه. زمین خیسه. گل آبشارطلا ی من گل داده. گل های زرد کوچیک.

بخاری و پکیج خاموشه اما من گرمکن ورزشی پوشیدم چون یهو لرز میگیرتم.

هنوز سرما خوردگیم خوب نشده. دیروز وقتی از کلاس خیاطی اومدم بیرون باد سرد و بارون میومد. خورد به صورتم و من که دائم السینوزیتم را داغون کرد. سردرد بدی گرفتم.

دیروز یه روزنه پیدا شد. روزنه ای برای تلاش و کسب حس خوش رضایت.

یکی از خانمهای خیاطی بهم لطف داشت و منو به خواهرش که مزون داره معرفی کرد که به عنوان دوزنده برم پیششون کار کنم.

پیشنهادش اول برام جذاب و هیجان انگیز بود. هم میتونستم تو خیاطی مهارت کافی کسب کنم هم آب باریکه کوچیکی برام بوجود میومد و میتونست آینده شغل خوبی برام بشه.

از این پیشنهاد استقبال کردم و پذیرفتم. خواهر دوستم باهام صحبت کرد و بهم اطمینان خاطر داد که کمکم میکنه و میتونم خوب یاد بگیرم و کار کنم. آخه من یه حس خاصی پیدا کردم. ترسیدم که نکنه یه وقت اشتباهی بکنم یا دوخت من به کیفیت کار اونها نباشه.

ولی بهم گفتن یادت میدیم و خودمون هم نظارت میکنیم نگران نباش.

با توکل به خدا بهش گفتم من در خدمتتونم و قراره تا چند روز آینده خبرم بده. چون الآن در حال تهیه الگو و برش هستن.


از طرفی متوجه شدم یه آزمون استخدامی قراره انجام بشه. میخوام برای اون هم ثبت نام کنم. هرچند میدونم تعداد افرادی که میخوان خیلی کمه و افراد دارای اولویت هم همیشه هستن.

باید تو یه مدت محدود بخونم برای این آزمون. خیلی سخته. سالهاست که از درس فاصله گرفتم. نمیدونم اصلا میتونم اینکار رو بکنم یا نه.

کلاس خیاطیم هم که برقراره همچنان.

بحث خونه و اثاث کشی هم هست و ما یه خونه پیدا کردیم و با صاحبخونه هم توافق کردیم فقط منتظر وام مون هستیم ببینیم کی جور میشه.

هر وقت جور بشه باید خونه رو جمع و جور کنم.

نمیدونم میتونم بین این کارا تعادل و تعامل برقرار کنم یا نه؟!

کاش بتونم همه شونو بخوبی انجام بدم.



★ ★ ★ بابام میخواد بره ماموریت حدود یک ماهی خونه نیستن. مامانم هم میبره‌. از همین الآن دل تنگشونم.


★ ★ ★ شکلات خیلی دوستداشتنیه. اگه چند روز نبینمش شدیدا دلم براش تنگ میشه. با یه لحن خاصی بهم میگه خاله مرضی خاله مرضی.

شیرین دوستداشتنی. عشق خاله. جیگر طلا


★ ★ ★. نورا هم بزرگ شده در شرف راه رفته. فقط طفلی آسم و آلرژی پیدا کرده. همش نفس نفس میزنه و بینیش کیپه. اسپری براش میزنن تا بتونه نفس بکشه. صدای نفس کشیدنشو که میشنوم دلم کباب میشه. طفل معصوم


★ ★ ★ خیلی وقته ذهنم درگیر یه مسئله ای هست. از همون سال 95 که پی جی دی و آی وی افم خراب شد و به نتیجه نرسید.

یادمه همون مدت هر شب خوابهای مشابه ای میدیدم. خواب میدیدم بچه دارم مال خودمن ولی مال خودم نیستن. انگاری بهم دادنش که ازشون مراقبت کنم. انگاری من مسئولشون شدم. مال خودم شدن ولی بچه من نیستن.

تمام این مدت به این موضوع فکر میکردم. اینکه چطور این مسئله رو بپذیرم و بقیه رو هم راضی کنم.

خیلی طول کشید تا خودم باهاش کنار بیام و بپذیرمش. حالا هم پی راهی هستم که بتونم به همسرم و خانواده هامون هم بقبولونمش و بقولا رضایتشونو برای اینکار بگیرم. گمون کنم بازم نیاز به زمان داشته باشم.

کار بزرگیه. باید همه جوانب سنجیده بشه. دو دلی تبدیل به یکدلی و خواست همیشگی بشه. باید گذشت داشت. باید دل بزرگ داشت.

باید روی خودمون کار کنیم. میترسم به همسرم پیشنهاد بدم و قبول نکنه. چندبار تو صحبتهامون به این موضوع اشاره کردم ولی خب هنوز بلاتکلیفیم و نتونستیم درباره اش حرف بزنیم.

ان شالله هرچی خیره پیش بیاد.



تاریخ : پنج‌شنبه 23 فروردین 1397 | 11:28 | نویسنده : marzi | نظرات (11)


  • paper | خرید رپورتاژ آگهی دائمی | بازی آنلاین
  • ماه دامین | خرید رپورتاژ دائمی