من تکلیفم معلوم بود باید میفرستادنم اتاق عمل. 

دیروز روز شلوغی برای اتاق عمل بود و من یک ساعت تو یه اتاق سبز با لامپهای بزرگ و سرمای خاص درازکش بودم و کلی سیم و دستگاه بهم وصل بود و مقداری استرس داشتم و به تکنسین های اتاق عمل میگفتم نگرانم.

آخرشم با تاخیری یکی دو ساعته عمل شدم.

راحت بهوش اومده بودم و چون 20 ساعتی معده ام خالی بود اذیت نشدم.

ولی امان از لحظات آماده سازی برای عمل. خیلی خیلی خیلی حس بدی بود. یادم میاد حالم دگرگون میشه.

الآنم خوبم. فقط بدنم خرد خاکشیره. انگاری کوه کندم که اینقدر بی جون و خسته ام.

* * *  دیشب یهو صدای داد و بیداد بسیااااار وحشتناکی بلند شد. یه زنی داشت خودشو میزد و موهای خودشو میکند و به یکی از نگهبانان بیمارستان فحش میداد و میگفت میکشمت. خدا لعنتت کنه. 

مثل اینکه بچه کوچیک چند ماهه اش بستری بود. خودش و مادرش کنارش بودن. چون دو نفر همراه این بچه بودن ، مامور بزور یکیشو گرفت کشید که بره بیرون. با کشیدن اون ، بچه از روی تخت میوفته زمین. ارتفاع تخت زیاد بود. 

زنه خیلی ترسید و حالش بد شد گفت بچه ام رو ضربه مغزی کردی. دیگه این بچه برای من سالم نمیشه و اینها.

وای که چقدر خودشو میزد و میخواست بره نگهبان رو بزنه . بیماران و همراهان و پرستارانشون نذاشتن.

دلم کباب شد واسه زنه.

بچه اصلا گریه نمیکرد. حتی سرش خم شد تو بغل پرستار. بردنش ازش سی تی اسکن بگیرن. دیگه نمیدونم چطور شد.

وای که مادر بودن چقدرررر سخته.

وای که اتفاق فقط یه لحظه است و یک عمر بیچارگی و پشیمونی داره.


* * *  یه زنی دو تا بچه داشت که فاصله سنی بینشون کم بود. هر دوتاش مریض شدن و بستریشون کردن. یکیش تو این بیمارستانی که من بودم و یکیش دیگه اش یه بیمارستان دیگه. بیچاره مادره اینجا بود و پدرش پیش اون یکی بچه اش.

داشت میگفت دکتر بهشون گفته مننژیت داره. بیچاره نمیدونست مننژیت چیه. 

تو دلم کلی غصه خوردم برای اینم.


آدم وقتی میره بیمارستان دردهای خودش فراموشش میشه.

خدایا همه ی بیماران را شفا بده.




* * * راستی قسمت 15 فصل سوم سریال شهرزاد رو دیدید؟

آخ که چقدر با دیدنش ناراحت شدم واسه خیلیها. اگرچه قباد ظالم بود ولی دلم براش سوخت. تک و تنها شد و بیچاره.

فرهاد شخصیت بسیار دوستداشتنی که من خیلی عاشقانه های فرهاد و شهرزاد رو دوست داشتم ، زمونه و نامردی هاش چنان روح و جسمش رو آزار دادن که اونو از اندیشه ایده آل گراش دور کرد و کاری کرد که به فکر انتقام بیوفته. زمونه با بدیهاش بالاخره روی منش افراد تاثیر میذاره. هرچقدر هم که آدم مقاومت کنه.

و از همه بیچاره تر شهرزاد که بخاطر عشق زیادش به فرهاد حاضر شد فداکاری کنه و برگرده پیش قباد برای زنده موندن فرهاد. اما فرهاد این کارش رو درک نکرد و انتظار داشت روح آزادیخواهشون همچنان جسور بجنگن اما دیدگاه شهرزاد متفاوت بود. شهرزاد میگفت باید انسان وجود داشته باشه تا فریاد آزادی و آزاد اندیشی رو سر بده. کسی که نیست ، آزادی به چه دردش میخوره.

از طرفی بخاطر شناختی که از قباد داشت و میدونست به ذات آدم پلیدی نیست و فقط بازیچه آدمهای سیاس چون بزرگ آقا شده بود ، دلش برای اینم میسوخت و دوست نداشت کشته بشه و تلاش کرد نجاتش بده.

ولی خب وقتی نظرات افراد درباره فیلم رو میخونی می بینی اکثر افراد جامعه ما سطحی نگرن و واقعا سواد تحلیل کردن ندارن متاسفانه. از طرفی کاملا عجولانه قضاوت میکنن.

افراد زیادی میگفتن شهرزاد مثل فیلم ترکیه ای ها هر بار با یکی هست در صورت اینکه واقعا نمیتونن بفهمن شهرزاد فقط داره تلاش میکنه عشقش فرهاد زنده بمونه به امید زندگی کردنش و اینکه شاید آینده تغییر کنه.

از طرفی درک کرده بود که قباد بازیچه سیاست بزرگانی چون بزرگ آقا و سیستم رابطه بازی و فاسد مملکتیه و طفلی ناخواسته وارد همچین دم و دستگاهی شده بود و اظهر من الشمسه که قدرت و پول آدمها رو از انسانیت دور میکنه و ازشون انسانهای ظالم میسازه.

و شهرزاد اینو درک کرده بود و دلش نمیخواست قباد که کاره ای نبود کشته بشه. شهرزاد فقط دنبال اصلاح رفتار و افکار اطرافیانش بود. همین.

ولی مردم ناجوانمردانه قضاوتش میکنن. و البته همه حق دارن هرجور که درکشون میگه نظر بدن ولی آدم متاسف میشه برای این نوع دیدگاهها که در جامعه ما بسیااااار زیاده.

اینکه اغلب افراد میگن قباد شخصیت دوستداشتنیشون بوده و دلشون میخواد شهرزاد با قباد باشه و فرهاد بمیره.

خیلی برام جالبه که افرادی هستن که از فرهاد و شخصیتش بدشون میاد. اصلا آدم دهنش وا میمونه.

و حسن فتحی بسیار زیبا و هوشمندانه شخصیتها رو تبیین کرد و حتی بازیگران خیلی خوبی براشون انتخاب کرد.

شخصیت اکرم و اقاپرویز و همچنین هوشنگ واقعا جالبن و نماد قشری از جامعه هستن که نباید آدم دست کم بگیردشون. 

دلم میخواد صمیمانه از آقای فتحی تشکر کنم بابت این سریال جذاب و پر حرف.

بی صبرانه منتظر دوشنبه هفته بعد هستم ببینم چطور میشه؟!






تاریخ : سه‌شنبه 8 خرداد 1397 | 09:54 | نویسنده : marzi | نظرات (8)


  • paper | خرید رپورتاژ آگهی دائمی | بازی آنلاین
  • ماه دامین | خرید رپورتاژ دائمی