تک و تنهام. روی صندلی آشپزخونه نشسته ام در حالیکه کمربند طبی رو بستم که بیوفتم به جون خونه و تمیزکاری کنم!

بجای شام سیب میخورم و آلو.

همینطور که نگاهم به ظرفشویی پر ظرف خشک شده ، دارم فکر میکنم تو این سی سال زندگی من دائم دارم دور برگردون میرم!

یه مسیری رو انتخاب میکنم در اون راه بسیار سختی و مشقتش رو تحمل میکنم. تجربیاتی یاد میگیرم. گاهی خیلی بدجور تجربه تلخ میکنم و اساسی تو ذهن و قلبم نقش می بنده. اما آخر سر دوباره دور برگردون میام سر پله اول!

همونجایی که مسیرها رو شروع میکنم!

چرا به انتها نمیرسن؟

چرا نتیجه ای که باید رو بهم نمیدن؟

من تنبل و کم کارم یا واقعا نشدنیه؟

اصلا کی مقصره؟

اون از مسیر مادر شدن که میلیونها میلیون با حقوق بسیار ناچیز کارمندی و قسط و وام صرفش کردم تا اینکه بالاخره نتیجه ای که بهش رسیدم همون ابتدای مسیر بود. بدون بچه زندگی کردن! فقط تو این 10 سال بدجور اذیت جسمی و روحی شدم.

اون از مسیر هنر و کارهای هنری که هرکدومو شروع کردم فقط در حد تجربه کردن بود و نتیجه مطلوبی که بشه حاصل دسترنج ، نداشتن.

آخریش خیاطی بود که گردن و کمرمو داغون کرد اونم وقتی تازه میخواستم تبدیلش کنم به شغل و منبع درآمد!!!

اون از درس و دانشگاه که کلا پرونده اش جمع شد و رفت بایگانی. حتی همسرم که دکترا خوند هم پشیمونه از اینکه این مسیر رو مسیر درست میدونست. نتیجه اش فقط قیاس کردن و سرخوردگی بود براش. وقتی تو کشوری زندگی میکنی که پشیزی برای شایسته سالاری و انتخاب بر اساس علم و دانش قائل نمیشن ، جز سرخوردگی و نفرت چی برای آدم میمونه.

چند روزه نگاه کارتن کتابها میکنیم و دست و دلمون به باز کردنشون نمیره. از طرفی به جونمون بسته ان و هیچ رقمه حاضر نیستیم اونها رو به کسی ببخشیم یا به کتابخانه اهدا کنیم.

چقدر سخته دوستداشتنیهات و علائقت منتج به سرخوردگیت بشن!

اینم از وضع زندگی عادی و روزمره مون که در تلاطمات سیاسی و اقتصادی خدا میدونه سرانجامش چی میشه!


* * * بعضی وقتها ، آرشیو وبلاگمو میخونم. حس خاصی بهم دست میده. مرور روزهای زندگی من. روزگار مرضی




تاریخ : چهارشنبه 10 مرداد 1397 | 23:00 | نویسنده : marzi | نظرات (10)


  • paper | خرید رپورتاژ آگهی دائمی | بازی آنلاین
  • ماه دامین | خرید رپورتاژ دائمی