X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

دلایل پاره شدن دیسک کمر

اگر میخواهید دیسک کمرتون پاره نشه و مثل مادر من سه چهار ماه درازکش نیوفتین تو تخت لطفا به حرفام توجه کنید!

مامان یکی از خصوصیات رفتاری بسیار بدش عجول بودن و وسواسی بودن و بسیاااار قانونمند بودنشه. یه جور جمود ذهنی و رفتاری.

طبق عادات ذهنیش یه سری کارها رو میکنه و اگه شب تا صبح واسه اش روضه بخونی که این روش غلطه به جسمت به روحت آسیب میزنه ، گوش نمیده که نمیده. 

مثلا اگر گفت گردگیری کنید تی وی و کمدها رو و ما گفتیم بذار یکم استراحت کنیم بعد ، از بس عجول و کم طاقته با همین دیسک پاره اش دستمال برمیداره که خودش تمیز کنه!!

بهش میگی چرا اینطوری میکنی مگه تو حالت بد نیست برو تو تختت. به ما گفتی تمیز کن ما هم گفتیم چشم. ولی نمیتونیم بله چشم قربان گوی لحظه ای باشیم. اولویت بندیش دیگه با خودمونه. اولویت هم با سلامت و آرامشمونه!

میاد تو آشپزخونه به بهونه مثلا آب خوردن میگه کاش قابلمه ها رو اینجوری کنین، کاش فلان رو فلان کنین.

منم عصبانی میشم و طاقتم طاق میشه میگم اذیتی بیا خودت انجام بده وسلام.

اگر تو بیماری و نیاز به کمک داری و ما کمک تو هستیم باید بهمون احترام بذاری به نظرمون احترام بذاری. من که بهش میگم حق نداری بیای تو آشپزخونه و تو کار ما دخالت کنی. برو تو اتاقت و استراحت کن فیلمتو ببین. گوشیتو چک کن کتاب بخون. مگه گوش میده. خودش و مامانش عین همن. وسواسی و اذیت کن.

و دلشون میخواد وقتی به کسی فرمانی میدن فلفور بدون معطلی انجام بده اگر دقایقی به تاخیر بیوفته ناراحت میشن!!!

توروخدا آدم با اینا چطور برخورد کنه؟!


من چند روزی اومدم خونه بابا. همسری تهرانه. چند هفته دیگه هم که بره مشهد من چند ماه میام اینجا.

از وقتی اومدم اسکارلت وار و کاملا تحکمی شروع به کار کردم. تو این خونه مدل های دیگه جواب نمیده. بایدزورگو باشی تا پیروز بشی وگرنه کلاهت پس معرکه است و چند ماه و سال نگذشته منم با دیسک پاره میوفتم تو تخت با این تفاوت که من بچه ای ندارم نازمو بکشه و کارامو بکنه!!

اگر این اخلاقو قبل ازدواج و و در دوران دبیرستان پیاده میکردم الآن وضعم این نبود. اگر تحکم و زورگویی مثل افکار و رفتار خودشون داشتم الآن من پزشک بودم و احتمالا تازگیا تخصص قبول میشدم و شما بهم تبریک میگفتید!

منو بگو تو چنین خونه ای انتظار درک شدن و موفق شدن داشتم. انتظار همراهی و کمک.

اینجا لحظه به لحظه اش استرس و اضطرابه که ای بابا فلان کار هنوز مونده و الآنه که مامان و بابا ناراحت بشن!

ماشالله هزار ماشالله همیشه خدا خونه شون مثل هتل شلوغه و منم همیشه گارسون بودم و هستم.

افرادی هم که میان هم خودشون و هم بچه هاشون همگی رو نرون و کمک که نمیکنن هیچ کلی کار واسمون میتراشن! تازه طلبکار عالم هم هستن!!

آقا کی باید اینها یاد بگیرن هفته یه بار برن خونه کسی. اونم کسی که مریض احواله. پیرن. بی حوصله ان . اعصابشون ضعیفه. بچه ها با سر و صداهای وحشتاکشون دیونه مون کردن و همین بابا و مامان اجازه نمیدن من بهشون تذکر بدم که رعایت کنن!

میخواستم قانون بنویسم بزنم به دیوار که تا من اینجام باید افراد خونه این قانونها رو رعایت کنن بلکه عادت بشه براشون و تغییر رفتار بدن.

میخوام مثل اسکارلت از تمام اعضای خونه کار بکشم تا خونه راه بیوفته. نه یه نفر مثل کارگر و گارسون واسه بقیه کار کنه.

میخوام با تحکم قوانین مزخرف رو عوض کنم ولو همه از من بدشون بیاد.

باید هرکسی میاد اینجا در هزینه ها مشارکت کنه و مفت خور نباشه. باید به بابام و مامانم و عقایدشون احترام بذارن و مزاحم کارهایی چون خواب به موقع و عبادتشون و آسایششون نشن.

باید اول از همه بابا و مامان بخوان آسایش داشته باشن بعد من مجبورشون کنم به اینکار. پس باید خیلی خیلی رو ذهنشون کار کنم. دائم باید با حرف زدن تذکر بدم.

باید گاهی عصبانی بشم و اخم و تخم کنم و غر بزنم. لازمه کاره.

من باید تمام تلاشمو بکنم بلکه چند ماه زندگی که قراره اینجا باشم به سادگی بهم بگذره.

کاش شجاعت الآنمو در 18 سالگی میداشتم در 16 سالگی میداشتم.

اون روزها با عقل بچگی ام فقط تونستم تشخیص بدم خوشبختی من در ازدواج با مردی منطقی و اهل مطالعه است که منو از این وضع نجات بده. بهم آرامش بده.

و خداروشکر که اینکار رو کردم وگرنه هنوز که هنوزه من باید در جمود فکری اون سالها می زیستم.

هرچند الآن هم آنچنان پیشرفتی نداشتم ولی ویرانه ای که سالها خراب شده رو درست کردن ، سالها طول میکشه.

و من هنوز مثل احمق ها موقع کنکور گریه میکنم و حسرت میخورم ...

و هنوزم که هنوزه وقتی میام خونه بابا شلوغی بیش از حدش تمام تنم رو میلرزونه. خونه خودمو دوست دارم. تنهایی رو دوست دارم. آزادی بیان رو دوست دارم. آزادی پوشش. وسواس نداشتن. اولویت بندی کردن امورات و مهم دونستن سلامتی بعد بقیه چیزها.

من اگه خونه ام جارو نزده باشه و حالم بد باشه عمرا اگه دست به سیاه و سفید بزنم. اول روی تختم دراز میکشم . تمرکز میکنم. آروم میشم حتی میخوابم گاهی آهنگ خوب گوش میدم بعد که سرحال اومدم با رعایت اولویت بندی اهم و مهم کارامو میکنم. سر حوصله نه با عجله و من از انجام تمام کارام لذت میبرم حتی وقتی جارو میکنم.

اما اینجا خونه بابا بخدای احد نماز خوندن هم در آرامش نیست. یه ترس پنهانی تو جونمونه. همش اینگار وسط جنگی!

ولی من دارم زورگو میشم. نمیدونم چرا؟ شاید بخاطر تمام لحظات زندگی گذشته از دست رفته ام. غر میزنم. اعتراض میکنم. میگم مسبب آینده مزخرف من که منو از بالا (تیزهوش بودن و پزشک شدن) پرت کرد به خانه داری فقط شما بودین و بس که همه براتون مهم تر از من بود.

این جسارت در بیان حقایق رو مدیون همسرم هستم که من رو از فردی خجالتی و کم رو و ترسو تبدیل کرد به فردی نقاد و اهل گفتگو و تعامل و البته شجاع کرد.

خوشحالم حداقل این مورد رو خدا بهم لطف کرد.


میخواید دیسکتون پاره نشه بدنتونو دوست داشته باشین.

اول به خودتون و سلامتیتون اهمیت بدین بعد دیگران.

همیشه بگین بیخود کردن دیگران. خودم ارجحیت دارم به همه.

قانونمندی و قالب بندی رو کنار بذارید بخدا اگر خیلی از کارها با تاخیر انجام بشه آب از آب تکون نمیخوره فقط نتیجه اش بدن آروم شماست.

از پذیرش مهمون تا جایی که ممکنه خودداری کنید. حتی بتونید خونه بقیه تلپ بشید بهتره. خخخخ

سعی کنید حساس نباشید وسواس نباشید.



تاریخ : جمعه 9 شهریور 1397 | 00:10 | نویسنده : marzi | نظرات (4)


  • paper | فروش رپورتاژ آگهی ارزان قیمت | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان قیمت | فروش رپورتاژ
  •  دلایل پاره شدن دیسک کمر - روزهای زندگی

    دلایل پاره شدن دیسک کمر

    اگر میخواهید دیسک کمرتون پاره نشه و مثل مادر من سه چهار ماه درازکش نیوفتین تو تخت لطفا به حرفام توجه کنید!

    مامان یکی از خصوصیات رفتاری بسیار بدش عجول بودن و وسواسی بودن و بسیاااار قانونمند بودنشه. یه جور جمود ذهنی و رفتاری.

    طبق عادات ذهنیش یه سری کارها رو میکنه و اگه شب تا صبح واسه اش روضه بخونی که این روش غلطه به جسمت به روحت آسیب میزنه ، گوش نمیده که نمیده. 

    مثلا اگر گفت گردگیری کنید تی وی و کمدها رو و ما گفتیم بذار یکم استراحت کنیم بعد ، از بس عجول و کم طاقته با همین دیسک پاره اش دستمال برمیداره که خودش تمیز کنه!!

    بهش میگی چرا اینطوری میکنی مگه تو حالت بد نیست برو تو تختت. به ما گفتی تمیز کن ما هم گفتیم چشم. ولی نمیتونیم بله چشم قربان گوی لحظه ای باشیم. اولویت بندیش دیگه با خودمونه. اولویت هم با سلامت و آرامشمونه!

    میاد تو آشپزخونه به بهونه مثلا آب خوردن میگه کاش قابلمه ها رو اینجوری کنین، کاش فلان رو فلان کنین.

    منم عصبانی میشم و طاقتم طاق میشه میگم اذیتی بیا خودت انجام بده وسلام.

    اگر تو بیماری و نیاز به کمک داری و ما کمک تو هستیم باید بهمون احترام بذاری به نظرمون احترام بذاری. من که بهش میگم حق نداری بیای تو آشپزخونه و تو کار ما دخالت کنی. برو تو اتاقت و استراحت کن فیلمتو ببین. گوشیتو چک کن کتاب بخون. مگه گوش میده. خودش و مامانش عین همن. وسواسی و اذیت کن.

    و دلشون میخواد وقتی به کسی فرمانی میدن فلفور بدون معطلی انجام بده اگر دقایقی به تاخیر بیوفته ناراحت میشن!!!

    توروخدا آدم با اینا چطور برخورد کنه؟!


    من چند روزی اومدم خونه بابا. همسری تهرانه. چند هفته دیگه هم که بره مشهد من چند ماه میام اینجا.

    از وقتی اومدم اسکارلت وار و کاملا تحکمی شروع به کار کردم. تو این خونه مدل های دیگه جواب نمیده. بایدزورگو باشی تا پیروز بشی وگرنه کلاهت پس معرکه است و چند ماه و سال نگذشته منم با دیسک پاره میوفتم تو تخت با این تفاوت که من بچه ای ندارم نازمو بکشه و کارامو بکنه!!

    اگر این اخلاقو قبل ازدواج و و در دوران دبیرستان پیاده میکردم الآن وضعم این نبود. اگر تحکم و زورگویی مثل افکار و رفتار خودشون داشتم الآن من پزشک بودم و احتمالا تازگیا تخصص قبول میشدم و شما بهم تبریک میگفتید!

    منو بگو تو چنین خونه ای انتظار درک شدن و موفق شدن داشتم. انتظار همراهی و کمک.

    اینجا لحظه به لحظه اش استرس و اضطرابه که ای بابا فلان کار هنوز مونده و الآنه که مامان و بابا ناراحت بشن!

    ماشالله هزار ماشالله همیشه خدا خونه شون مثل هتل شلوغه و منم همیشه گارسون بودم و هستم.

    افرادی هم که میان هم خودشون و هم بچه هاشون همگی رو نرون و کمک که نمیکنن هیچ کلی کار واسمون میتراشن! تازه طلبکار عالم هم هستن!!

    آقا کی باید اینها یاد بگیرن هفته یه بار برن خونه کسی. اونم کسی که مریض احواله. پیرن. بی حوصله ان . اعصابشون ضعیفه. بچه ها با سر و صداهای وحشتاکشون دیونه مون کردن و همین بابا و مامان اجازه نمیدن من بهشون تذکر بدم که رعایت کنن!

    میخواستم قانون بنویسم بزنم به دیوار که تا من اینجام باید افراد خونه این قانونها رو رعایت کنن بلکه عادت بشه براشون و تغییر رفتار بدن.

    میخوام مثل اسکارلت از تمام اعضای خونه کار بکشم تا خونه راه بیوفته. نه یه نفر مثل کارگر و گارسون واسه بقیه کار کنه.

    میخوام با تحکم قوانین مزخرف رو عوض کنم ولو همه از من بدشون بیاد.

    باید هرکسی میاد اینجا در هزینه ها مشارکت کنه و مفت خور نباشه. باید به بابام و مامانم و عقایدشون احترام بذارن و مزاحم کارهایی چون خواب به موقع و عبادتشون و آسایششون نشن.

    باید اول از همه بابا و مامان بخوان آسایش داشته باشن بعد من مجبورشون کنم به اینکار. پس باید خیلی خیلی رو ذهنشون کار کنم. دائم باید با حرف زدن تذکر بدم.

    باید گاهی عصبانی بشم و اخم و تخم کنم و غر بزنم. لازمه کاره.

    من باید تمام تلاشمو بکنم بلکه چند ماه زندگی که قراره اینجا باشم به سادگی بهم بگذره.

    کاش شجاعت الآنمو در 18 سالگی میداشتم در 16 سالگی میداشتم.

    اون روزها با عقل بچگی ام فقط تونستم تشخیص بدم خوشبختی من در ازدواج با مردی منطقی و اهل مطالعه است که منو از این وضع نجات بده. بهم آرامش بده.

    و خداروشکر که اینکار رو کردم وگرنه هنوز که هنوزه من باید در جمود فکری اون سالها می زیستم.

    هرچند الآن هم آنچنان پیشرفتی نداشتم ولی ویرانه ای که سالها خراب شده رو درست کردن ، سالها طول میکشه.

    و من هنوز مثل احمق ها موقع کنکور گریه میکنم و حسرت میخورم ...

    و هنوزم که هنوزه وقتی میام خونه بابا شلوغی بیش از حدش تمام تنم رو میلرزونه. خونه خودمو دوست دارم. تنهایی رو دوست دارم. آزادی بیان رو دوست دارم. آزادی پوشش. وسواس نداشتن. اولویت بندی کردن امورات و مهم دونستن سلامتی بعد بقیه چیزها.

    من اگه خونه ام جارو نزده باشه و حالم بد باشه عمرا اگه دست به سیاه و سفید بزنم. اول روی تختم دراز میکشم . تمرکز میکنم. آروم میشم حتی میخوابم گاهی آهنگ خوب گوش میدم بعد که سرحال اومدم با رعایت اولویت بندی اهم و مهم کارامو میکنم. سر حوصله نه با عجله و من از انجام تمام کارام لذت میبرم حتی وقتی جارو میکنم.

    اما اینجا خونه بابا بخدای احد نماز خوندن هم در آرامش نیست. یه ترس پنهانی تو جونمونه. همش اینگار وسط جنگی!

    ولی من دارم زورگو میشم. نمیدونم چرا؟ شاید بخاطر تمام لحظات زندگی گذشته از دست رفته ام. غر میزنم. اعتراض میکنم. میگم مسبب آینده مزخرف من که منو از بالا (تیزهوش بودن و پزشک شدن) پرت کرد به خانه داری فقط شما بودین و بس که همه براتون مهم تر از من بود.

    این جسارت در بیان حقایق رو مدیون همسرم هستم که من رو از فردی خجالتی و کم رو و ترسو تبدیل کرد به فردی نقاد و اهل گفتگو و تعامل و البته شجاع کرد.

    خوشحالم حداقل این مورد رو خدا بهم لطف کرد.


    میخواید دیسکتون پاره نشه بدنتونو دوست داشته باشین.

    اول به خودتون و سلامتیتون اهمیت بدین بعد دیگران.

    همیشه بگین بیخود کردن دیگران. خودم ارجحیت دارم به همه.

    قانونمندی و قالب بندی رو کنار بذارید بخدا اگر خیلی از کارها با تاخیر انجام بشه آب از آب تکون نمیخوره فقط نتیجه اش بدن آروم شماست.

    از پذیرش مهمون تا جایی که ممکنه خودداری کنید. حتی بتونید خونه بقیه تلپ بشید بهتره. خخخخ

    سعی کنید حساس نباشید وسواس نباشید.



    تاریخ : جمعه 9 شهریور 1397 | 00:10 | نویسنده : marzi | نظرات (4)