| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 |
تو یک روز بارانی در آبان ۱۴۰۵، بخاطر تعطیلی مدارس خونه موندم و برای خودم لَش کردم و تا ۹ صبح تو تخت بودم و از اسکرول کردن و بعدش هم دیدن فیلم لذت بردم.
بعدم میخوام کمی سر و سامون به خونه زندگی ام بدم.
همسرم امروز برای بار سوم قراره یکی از دندونهاش که میخواست ایمپلنت کنه، جراحی کنه. بار اول جراحی شد برای کاشت پایه ایمپلنت. خیلی درد و عذاب کشید ولی عفونت کرد و ناسازگار شد با فکش. دوباره جراحی اش کرد و درش آورد. این بار هم خیلی خیلی اذیت شد. حالا بعد دو ماه قراره دوباره جراحی کنه و پایه بذاره داخل فکش.
با این سن با شنیدن اسم جراحی و کار گذاشتن پایه ایمپلنت، تمام تن و بدنش به لرزه افتاده.
باید برای بعد جراحیش، سوپ درست کنم.
باید گلهام رو مرتب کنم و سرپناهی براشون ایجاد کنم.
باید اتاق کوچیک انباری طور رو از این حالت شلوغی دربیارم.
باید مقاله ام بنویسم.
باید گزارش جلسه معاونان و مدیران را بنویسم و عکس ضمیمه اش کنم برای گذاشتن در کارپوشه.
باید چند صورت جلسه بنویسم.
باید برم آرایشگاه.
باید مانتو و شلوار جدیدم رو ببرم پیش خیاط تنگ کنه.
دوست داشتم کل امروز لَش کنم و هیچ کاری نکنم! فقط استراحت و فیلم باشه.
ولی انگاری نمیشه ...
روز بارونی شما چطور میگذره؟
* * * رفتم درمونگاه نوارقلب گرفتم و آزمایش تروپونین برای قلب دادم، خداروشکر مشکلی نداشتم.
با دکتر قلبم مشورت کردم. گفت احتمالا بخاطر آنفلوانزا و سرماخوردگیه این درد قفسه سینه و نظرش این بود ویزیت ریه بشم. داروی جدید فشارخون را از امروز شروع کردم. تلمیزارتان ۴۰/۱۲.۵ روزی یکی.
دیشب مامانم میگفت، برادربزرگم هم دچار فشارخون شده. برادرم ۴۲ سالشه. اونم مثل من مشکلات ریه و آسم و آلرژی داره. دقیقا مثل هم هستیم.
چند روزه که درد قفسه سینه دارم اون هم به طور مداوم.
فکر میکردم و هنوزم گاهی فکر میکنم اثرات آنفلوانزای ۴ هفته پیشه.
اما پس چرا بعد اینهمه دارو خوردن و سرم و استراحت خوب نمیشم؟
دکتر قلب داروی والزومیکس رو به تلمیزارتان تغییر داد. باید مصرفش رو شروع کنم ولی اینکار نیاز به ثبت فشارخون در جدول داره به مدت ۲ هفته. دستگاه فشارسنج نداریم. چقدر این ور و اون ور پرسیدم تا اینکه دایی همسر داشتن ازشون قرض گرفتم واسه این دو هفته.
دلم میخواد این درد قفسه سینه مربوط به معده ام باشه یا هم همون آنفلوانزا که داره بهبود پیدا میکنه.
از دردش میترسم!
گاهی دردش تو بازوها و بین دو کتفم پخش میشه.
ولی بیشتر روزها و شبها درد در وسط قفسه سینه ام هست. انگار سنگینه. انگاری سنگ حجرالاسود روی قفسه سینه ام گذاشتن.
یادمه پارسال همین علائم داشتم که چند ماه مداوم تو مطب دکترها بودم و از ترس داشتم میمردم که نکنه مشکلات شدید قلبی داشته باشم.
اون روزها خدا رحم کرد. در حد برونشیت خفیف بود و بیماری انسدادی ریه که به دارو جواب میده و فشارخونم هم تحت کنترل دراومده بود. رماتیسم هم نداشتم. مشکلات کم خونی ام هم با آمپولها و داروهای خاص کمتر شده بود.
الآن چی؟
الآن چیکار کنم؟
باز برم دکتر؟
بازم نگران سلامتی ام بشم؟
گاهی همینطوری میاد سر زبونم و برای همسر وصیت میکنم.
وصیتم هم چیز خاصی نیست.
بهش گفتم به هیچ کس بدهی مالی ندارم خداروشکر.
بدهی روحی و معنوی ام به خداست.
گفتم تمام وسایل منو تحویل مادرم بده. مادرم هرکاری دلش خواست باهاشون بکنه.
بعدم دقایقی به این فکر کردم که آدمی عجیبه. ماها اینهمه وسیله میخریم و چیز میز دور خودمون جمع میکنیم و برای بیشتر داشتنش له له میزنیم اما هیچی با خودمون تو قبر نمی بریم.
میدونید چرا به این چیزها فکر میکنم؟
چون امروز همسرم رفت مراسم یک پسر جوان ۱۸ ، ۱۹ ساله از بستگان همکار شوهرم که همسایه مون هم هست و سرباز بود. تو سربازی آنفلوانزا گرفت نذاشتن بره دکتر بدنش عفونت کرد، کلیه هاش از کار افتاد و خودش هم رفت تو کما و بعد هم فوت کرد.
بهمین راحتی جوان مردم فوت کرد پیششون و هیچ کس پاسخ گو نیست.
بخاطر یک سرماخوردگی و آنفلوانزا . دلم سوخت برای مادرش.
* * * رعد و برق شدیدی تو آسمونه. باران تند و رگباری میباره.
خونه تاریکه و بخاری ها روشنه. دیشب بابام برامون 《دونگو》 درست کرد و خوردیم. تو هوای سرد و بارانی پاییزی میچسبه.
* * * بابا و مامانم دو روزه از ولایت اومدن یاسوج. مامانم همین که رسید یاسوج شب بود سفره انداختن شام بخورن. خواست جمعش کنه، کمرش گرفت و فقط فریاد میزد.دو سه روزه درازکشه و ناله میزنه از درد.
دیروز و پریروز براش دو تا آمپول مخصوص کمردرد شدید ، تزریق کردم. حالا بهتره. دیگه میتونه بدون جیغ و فریاد بلند بشه ولی همچنان درد داره.
* * * با پول حقوقم کلی چیز میز خریدم. البته کم بود مقداری پول هم از قبل خودم داشتم اونم خرج کردم.
اولین کاری که کردم، پول کارگاه زوری تابستون را برای آقای دکتر مدیر مدرسه پرداخت کردم که حقی گردنم نداشته باشه.
بعد عطر و آدکلن خریدم. از این عطر جیبی کوچولوها. شد ۱.۵ میلیون!
بعد هم برای خودم کفش و سوتین خریدم.
بعد مانتو شلوار ست اداری از یک سایت تولیدی در مشهد سفارش دادم.
بعدم چند هدیه کوچیک و فقط صرفا جهت یادگاری برای پدرم، مادرم، خواهرهام و همسرم خریدم.
با دو تومنش رفتم دکتر و بازم دارو و ... گرفتم.
هیچی دیگه پولام ته کشید.
همسرم دانشگاهم رو تسویه کرد برای گرفتن مدرکم. بعدم منو آزمون دکتری ثبت نام کرد.
حالا هم میخواد کارگاه اختلال یادگیری منو ثبت نام کنه.
واسه آموزش و یادگیری همیشه حامی هست.
باید چند کتاب مرجع روانشناسی هم بخرم.
* * * هنوز مقاله ام ننوشتم!
* * * خزعبلات مدرسه هم تقریبا تا آبان انجام شدن. از آبان ۳ مناسبتش مونده که باید کارهاش انجام بدم.
* * * راستی بالاخره یک ساعت در هفته برای هر پایه بهم کلاس دادن. از شنبه قراره برم سر کلاس.
* * * چند تا سریال ترکی و ایرانی دارم می بینم. این ترکی ها جالبن ولی اعصاب خرد کن هم هستن. 《شهر دور》 و《 این دریا طغیان میکند》.
دلم برای دیدن سریالهای خفن خارجی تنگ شده.