| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
پاییزتون مبارک.
امیدوارم که امیدی سر راهمون بیاد ...
برای وضع اسفناک اقتصادی گشایشی بشه.
برای وضع اسفناک فرهنگی و تربیتی، اتفاقات خوب بیوفته.
برای وضع اسفناک روحی و هیجانی و احساسی آدمها ، تغییری رخ بده. جوانها عاشق بشن. عشق خوب و راستین و بی کلک و بی ریا و با تعهد و دوست داشتن واقعی، بچه ها شادی و هیجان مثبت تجربه کنن، میانسالان و بزرگسالان احساس امنیت ، کفایت داشتن، مفید بودن بکنن، سالمندان هم احساس تنهایی نکنن و حس کنن بااهمیت ترین عضو خانواده هستن و همه دوستشون دارن.
** * میان انبوه گرفتاری هام، دقایقی روی تخت لم دادم و دارم وبلاگ رو آپ میکنم.
روز جمعه، روز شلوغی برام خواهد بود. برعکس عالم و آدم که روز جمعه روز خواب و استراحتشونه!
صبح باید برم کلینیک، عصر هم مدرسه.
فردا هم باید مطالب مربوط به کلینیک رو تمرین کنم، برای مدرسه مقداری کاردستی فضاسازی درست کنم و متن مجری گری پیدا و تمرین کنم و مسابقه طراحی کنم و ...
گلهای بابونه خوشگلی با کاغذکشی درست کرده بودم که مدیر و معاون ازم کِش رفتن و سر در ورودی رو باهاش تزئین کردن. من موندم و بُرد خالی ام!
حالا قراره مدیر برام کاغذکشی بخره باز گل درست کنم ولی خیلی وقت میبره. جمعه عصر قراره دکور جشن شکوفه ها و ... رو درست کنیم.
* * * ادمین کلینیک هفته گذشته با یکی از درمانگرها بحث لفظی داشت. ادمین میگفت خیلی زود برام یه متن راجع به بازی درمانی بفرست،درمانگر محترمانه گفت من دیروز بهتون گفتم مطلبی چیزی لازمه آماده کنم گفتین نه حالا میگید زود آماده کن! من ۳۶ ساعت زمان لازم دارم برای آماده کردن مطلب.
ادمین هم با طعنه و کنایه گفت : روانشناسی که فی البداهه نتونه درباره کارش حرف بزنه بدرد نمیخوره!!
مدیر و موسس کلنیک جواب ادمین رو بخوبی داد. بهش گفت اونیکه فی البداهه و زود حرف میزنه بلاگره نه روانشناس! اتفاقا روانشناس باید دقیق باشه و مطلب رو اصولی تهیه کنه.
خوشم اومد از این حرفش. دمش گرم ...
بعد این جریان ادمین جو گرفتتش از گروه رفت!
من اون موقع سرگرم دفاع پایان نامه بودم. تازه متوجه اتفاقات شدم.
حالا قراره دوباره باهم کار کنیم.
* * * چشمام خیلی درد میکنه.
* * * گاهی حس میکنم پای چپم داره ورم میکنه. دکتر قلبم برای آبان بهم نوبت داده.
* * * دلتنگ سریال دیدنم.
* * * دو قرون دو زار این مدرسه به من نداد دلم خوش باشه و انگیزه پیدا کنم! هنوز حتی قراردادمون را هم بهمون ندادن.
* * * مانتو شلوار ست اداری لازم دارم. کرم ضدآفتاب تموم کردم. مداد لب هم تمام شد. برس سایه ندارم. لباس خونگی ندارم. خاله ام اینا ازم شیرینی دفاع میخوان. پووووول ندارم 
* * * پول کارگاه های که میرم رو باید آماده کنم و بپردازم.
امروز جشن بازگشایی مدرسه برگزار شد.
از ساعت ۲ بعدازظهر تا ۶ عصر درگیر بودیم.
جشن خوبی بود.
دو بخش مربوط به من بود که خداروشکر به خوبی انجام گرفت.
فعلا در اولین قدم ، خوب رفتم جلو.
از فردا تا چهارشنبه اول مهر، فضاسازی مدرسه رو باید انجام بدم. خیلی خسته ام.
کلی کاردستی باید درست کنم