روزهای زندگی

روزهای زندگی

وبلاگی برای بروز افکار من. برای بیان دیدگاههای من.
روزهای زندگی

روزهای زندگی

وبلاگی برای بروز افکار من. برای بیان دیدگاههای من.

پاییز اومده ...

پاییزتون مبارک.

امیدوارم که امیدی سر راهمون بیاد ...

برای وضع اسفناک اقتصادی گشایشی بشه.

برای وضع اسفناک فرهنگی و تربیتی، اتفاقات خوب بیوفته.

برای وضع اسفناک روحی و هیجانی و احساسی آدمها ، تغییری رخ بده. جوانها عاشق بشن. عشق خوب و راستین و بی کلک و بی ریا و با تعهد و دوست داشتن واقعی، بچه ها شادی و هیجان مثبت تجربه کنن، میانسالان و بزرگسالان احساس امنیت ، کفایت داشتن، مفید بودن بکنن، سالمندان هم احساس تنهایی نکنن و حس کنن بااهمیت ترین عضو خانواده هستن و همه دوستشون دارن.


** * میان انبوه گرفتاری هام، دقایقی روی تخت لم دادم و دارم وبلاگ رو آپ میکنم.

روز جمعه، روز شلوغی برام خواهد بود. برعکس عالم و آدم که روز جمعه روز خواب و استراحتشونه!

صبح باید برم کلینیک، عصر هم مدرسه.

فردا هم باید مطالب مربوط به کلینیک رو تمرین کنم، برای مدرسه مقداری کاردستی فضاسازی درست کنم و متن مجری گری پیدا و تمرین کنم و مسابقه طراحی کنم و ...

گلهای بابونه خوشگلی با کاغذکشی درست کرده بودم که مدیر و معاون ازم کِش رفتن و سر در ورودی رو باهاش تزئین کردن. من موندم و بُرد خالی ام!

حالا قراره مدیر برام کاغذکشی بخره باز گل درست کنم ولی خیلی وقت میبره. جمعه عصر قراره دکور جشن شکوفه ها و ... رو درست کنیم.


* * * ادمین کلینیک هفته گذشته با یکی از درمانگرها بحث لفظی داشت. ادمین میگفت خیلی زود برام یه متن راجع به بازی درمانی بفرست،درمانگر محترمانه گفت من دیروز بهتون گفتم مطلبی چیزی لازمه آماده کنم گفتین نه حالا میگید زود آماده کن! من ۳۶ ساعت زمان لازم دارم برای آماده کردن مطلب.

ادمین هم با طعنه و کنایه گفت : روانشناسی که فی البداهه نتونه درباره کارش حرف بزنه بدرد نمیخوره!!

مدیر و موسس کلنیک جواب ادمین رو بخوبی داد‌. بهش گفت اونیکه فی البداهه و زود حرف میزنه بلاگره نه روانشناس! اتفاقا روانشناس باید دقیق باشه و مطلب رو اصولی تهیه کنه.

خوشم اومد از این حرفش. دمش گرم ...

بعد این جریان ادمین جو گرفتتش از گروه رفت!

من اون موقع سرگرم دفاع پایان نامه بودم. تازه متوجه اتفاقات شدم.

حالا قراره دوباره باهم کار کنیم.


* * * چشمام خیلی درد میکنه.

* * * گاهی حس میکنم پای چپم داره ورم میکنه. دکتر قلبم برای آبان بهم نوبت داده.

* * * دلتنگ سریال دیدنم.

* * * دو قرون دو زار این مدرسه به من نداد دلم خوش باشه و انگیزه پیدا کنم! هنوز حتی قراردادمون را هم بهمون ندادن.

* * * مانتو شلوار ست اداری لازم دارم. کرم ضدآفتاب تموم کردم. مداد لب هم تمام شد. برس سایه ندارم. لباس خونگی ندارم. خاله ام اینا ازم شیرینی دفاع میخوان. پووووول ندارم 

* * * پول کارگاه های که میرم رو باید آماده کنم و بپردازم.

جشن بازگشایی

امروز جشن بازگشایی مدرسه برگزار شد.

از ساعت ۲ بعدازظهر تا ۶ عصر درگیر بودیم.

جشن خوبی بود.

دو بخش مربوط به من بود که خداروشکر به خوبی انجام گرفت.

فعلا در اولین قدم ، خوب رفتم جلو.

از فردا تا چهارشنبه اول مهر، فضاسازی مدرسه رو باید انجام بدم. خیلی خسته ام.

کلی کاردستی باید درست کنم

رژیم سر خود

یادتونه تو اردیبهشت ماه اینجا گفتم دارم رژیم میگیرم و کالری سنجی میکنم؟

حدود دو ماه رعایت کردم و ۴ کیلو کم کرده بودم که مصادف شد با اثاث کشی و جابجایی مون و منم دیگه حوصله رژیم گرفتن نداشتم.

از تیر ماه تا حالا که پایان شهریور هست حدود سه ماه بدون رژیم گرفتن دارم وزن کم میکنم!

شلوارهام خیلی برام گشاد شدن فقط با کمربند پام میمونن. مانتوهای قدیمی ام همه اندازه که شدن هیچ، دارن گشاد هم میشن. مانتوها و لباسهای جدیدم دیگه به تنم خیلی گشاد هستن.

اصلا اشتهای غذا خوردن ندارم.

از غذا خوردن خوشم نمیاد. دلم هوس چیزی نمیکنه. ولع و شوق و ذوقی که قبلا واسه خوراکی ها داشتم، دیگه ندارم.

فقط مقداری غذا میخورم که معده ام درد نیاد.

حتی نسبت به قبلا خیلی کمتر آب میخورم. نمیدونم چرا.

خوبه وزنم نرمال بشه ولی میترسم این روند از کنترل خارج بشه و اونوقت شبیه بازیگرهای هالیوودی بشم که شدن دوپاره استخون و صدای چیریک چیریک استخونهاشون میشه شنید!

چقدر بدم میاد از این مدی که راه انداختن.

لیدی گاگا رو دیدین چجوری شده؟

نیکول کیدمن که خودش همیشه لاغر استخونی بود حالا دیگه بدتر.

وای آنجلینا جولی چقدر لاغر و استخونی شده.

والا بدن تو پر خیلی قشنگتره.

حالا هرچی اینا استخونی شدن ، سیبل جان از اون ور بوم افتاده و جای همه ی این افراد وزن اضافه کرده.

باز اشکالی نداره آدم ناخواسته وزنش زیاد یا کم بشه ولی اینکه ندونی تو اون وزن چطور باید لباس بپوشی اون دیگه قابل قبول نیست. بخصوص سلبریتی ها که ناخودآگاه الگو قرار میگیرن.


من که همیشه طرفدار تعادل هستم. نه چاق و فربه، نه دوپاره استخون. 

نمیدونم چرا جوامع قرن ۲۱ اینقدر دوست دارن روی دو سر طیف حرکت کنن. حالا مگه حد وسط هر ماجرایی چشه؟

پیام مدیر و تبریکات

خب این دو روز گذشته، کلی پیام تبریک داشتم که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم.

یکی از پیامها، پیام بلند بالای آقای مدیر مدرسه بود.

دیدم یک پیام رسمی برام فرستاد و میخواد بفرسته تو گروه والدین و همکاران.

ازش خواستم اینکار را نکنه. گفتم آقای دکتر بذار من رو در مدرسه شما، عملکردم معرفی کنه نه مدارکم.

من میدونم این پیام باعث فاصله گرفتن و تقابل همکاران با من میشه. جامعه زنان با جامعه مردان متفاوته. هرچند حسادت ویژگی منحصر به جنسیت خاصی نیست ولی من در اطرافیانم که دقت کردم این ویژگی در زنان خیلی بیشتر از مردان بود.

این پیام آقای مدیر میتونه باعث حساسیت کادر مدرسه نسبت به من بشه. برام مسئولیت رو سنگین تر میکنه.

دلم نمیخواد تو دید باشم. دوست دارم کاری که میکنم باعث تعریف و تمجید بشه.

من تازه اینجا  اومدم. هنوز شروع نکردم. از پیامهای اغراق آمیز با افعال مطلق و تاکیدی هیچ وقت خوشم نیومد.

همیشه باید جا برای خطای هر انسانی در نظر داشت. هیچ وقت نباید یک انسان رو زیادی بزرگ کرد و ستود. 

کاش پیام رو نمیفرستاد.

حالا من از این به بعد باید دهها برابر مراقب حرفهام و رفتارم و کارهام باشم. کاش میذاشت خودم، خودم را به اون کادر و جامعه اثبات کنم اونم در طی زمان.


نمیدونم باید در جوابش چی بگم. باید فکر کنم ...

دفاع انجام شد

هوووووورررررراااااااا

من دفاع کردم با نمره کامل و عالی 

اساتید همگی ازم کلی تعریف کردن گفتن پایان نامه اش در حد تز دکتراست.

گفتن به پدر و مادرت باید احسنت گفت که چنین فرزندی پرورش داده.

به من و خانواده ام تبریک گفتن.

خانواده ام اومده بودن و دوستام و چند دانشجو که استاد راهنماهامون مشترک بود. همگی ازم تعریف کردن و گفتن پرفکت بودی.

همگی بگید :  هووووووررررررااااااا

خوشحالی چیست؟

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

بوی پاییز میاد ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ادب و احترام و مسئولیت پذیری

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

گریه می آید مرا ..‌‌.

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

غرور و افتخار

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.