دیروز حقوق اولین ماه کاری رو واریز کردن.
۱۱ تومن برای من واریز شد. نمیدونم بیمه را خودشون میدن و حقوقم ۱۱ تومنه یا حواسشون نبوده ۱۱ ریختن و دیگه بیمه نمیکنن؟
الآن مبلغ بیمه چقدره؟؟؟
بهرحال ... دیروز که پیامکش رو دیدم به همسرم گفتم و بهم تبریک گفت.
براش حساب کردم یک جفت کفش میخوام، یک لباس ست اداری، یک آدکلن، برای مامان و بابام و خواهرهام میخوام هدیه کوچک بخرم در حد یادگاری، ثبت نام آزمون دکتری باید انجام بشه که خودش ۲.۵ پولشه. کارگاه زورکی آقای دکتر مدیر مدرسه که تابستون برگزار کرد هم ۲.۵ پولشه. باز ادامه کارگاهها رو از امروز شروع کرده ولی من نمیرسم شرکت کنم.سه شنبه ها با کلنیک درمانگری همکاری دارم. برای مدیران اینو توضیح دادم و گفتم اگر ممکنه روز کارگاه رو جابجا کنیم که مخالفت کردن. منم دلایلم رو گفتم که فردا روزی مثل اون معلمی که تابستون بخاطر شرکت نکردن تو کارگاه بیرونش کردن برای من پیش نیاد.
پول کارگاه قبلی اش هنوز ندادم که باید بدم.
خب داشتم وسایل موردنیازم رو میگفتم.
باید چند کتاب بخرم برای آزمون صلاحیت حرفه ای نظام روانشناسی و آزمون دکتری. خودشون چندین میلیون میشن.
یه کارگاه مشاور تحصیلی میخوام شرکت کنم. یک کارگاه آزمون هوش وکسلر۵.
به نظرتون چقدر باید پول قرض بگیرم بذارم روی این ۱۱ تومن تا این کارها انجام بشن؟؟
موضوع دوم جلسه امروزه.
امروز یک جلسه آموزش و پرورش برگزار کرد برای مدیران و معاونان و مشاوران. من به نمایندگی از مدرسه مون شرکت کردم.
چون آدم ریزبینی هستم و دید انتقادی دارم بهم حق بدین مشکلات رو بیشتر ببینم تا محسنات.
اول اینکه جلسه باید ساعت ۹ شروع میشد ولی با ۱.۵ ساعت تاخیر ساعت ۱۰:۳۰ شروع شد.
اولش سالن پر بود از آدم، وسطهاش سالن به یک سوم رسید!
سخنرانان پایانی به این نکته اشاره کردن و حس بدی که بهشون منتقل شده بود رو ابراز کردن.
ولی به نظر من رفتار حضار منطقی بود. بالاخره جواب های، هوی است. دیر برگزار کردی، ملت را آدم حساب نکردی برای وقتشون ارزش قائل نشدی اونها هم با رفتارِ ترک کردن سالن پاسخ درخور دادند.
دمشون گرم!
دوم افراد حاضر در جلسه اغلب سن بالا و جاافتاده بودن. خب به احتمال زیاد در آ.پ برای مدیر و معاون شدن باید سنوات زیادی کار کنی اونوقت به این جایگاه برسی. خیلیها گوشی شون وسط جلسه زنگ میخورد و جوابش میدادن! هنوز به این درک نرسیدن که در جلسات باید گوشی رو سایلنت کنی!
اونوقت اینها مدیران و معاونان و فرهنگیان جامعه هستن که قراره کلی بچه رو آموزش بدن. اونوقت خودشون ابتدائیات شلغشون را رعایت نمیکنن
بعد خود سخنرانی ها هم جالب بود. انتظارات از مدیران را بیان میکردن و خودشون میدونستن اکثرا دایورت میکنن و به یه ورشون هم نیست.
خودشون میدونن بخشنامه هاشون بیهوده و صدمن یه غازه ولی بازم بیان میکنن و اصرار دارن جواب داده بشه و جالبه که خودشون هم نادیده میگیرن.
یعنی همه چیز این کشور بهم میاد.
مجموعه ای از مسئولیت ناپذیری، زیرکار دررویی، سمبل کاری، دل ندادن به کار، انگیزه نداشتن، از وقت و کار دزدیدن در نظام اداری ایران هست و اصلا درست بشو نیست. مگر از بیخ همه چیز تغییر کنه. مگر اینکه واقعا قشر خاکستری مغز ملت ایران به جنب و جوش در بیاد و ازش استفاده بشه
درباره غربالگری و استعدادیابی تاکید میکردن که انجام بدین و در سامانه ثبت کنین. خب حالا ما که انجام دادیم بعدش چی؟ حالا چیکارش کنیم؟ خب بعدش رو توضیح بده. پلن بعدی چیه؟
همین که ثبت کنیم تمام؟
یه چیز مسخره ای هم که تازه متوجه شدم اینه: دیروز مدیر بهم گفت باید مستندات پرورشی رو تو نماد و مای مدیو ثبت کنی. تا چند روز پیش بهم میگفت مستندات رو بفرست برای حاج آقا فلانی معاون پرورشی استان. من همه رو فرستادم اونجا اونم با اینترنت و گوشی شخصی خودم!
بعد دیروز میگفت بذارتو نماد. حالا نه سیستم برای من وصل کرده که نت داشته باشه نه کدپرسنلی دارم که حتی با گوشی و لب تاپ خودم کار کنم.
باز امروز تو گروه بسیج استان میگفتن باید بفرستید برای ما !!!!
دیییییییوووووواااااااانه شدم از دست اینا.
کلافه شدم.
چرا باید این مستندات رو هزار جا بفرستیم؟؟؟
که چی بشه؟
پدرمون دراومد.
انگار مستندسازی کار آسونیه که فرت و فرت بخشنامه میدن و مستنداتش رو میخوان اونم در هزار بستر و گروه.
بعدم باید تبدیل به کارپوشه پرورشی هم بشه و بره تو کمد مدرسه.
از اینکار وقتی اضافه نمیاد که خود محتوا را آدم تولید کنه!
کلی صورت جلسه باید بنویسیم و امضا کنیم و عکس بگیریم و بذاریم تو کارپوشه که هم کاغذیه هم الکترونیکی.
خود محتواها نیاز به فکر و برنامه ریزی و بودجه و هماهنگی و مشارکت افراد داره. هرکدوم از اینها نباشه، کار لَنگ میشه و بخوبی انجام نمیشه.
اونم تو شرایط فعلی کشور خیلی سخته تهیه و انجامش.
خیلی خسته ام.
تااااازه دارم اینها رو یاد میگیرم. بقیه تجربه دارن کمتر اذیت میشن.
من خودم آدم کمالگرای اضطرابی هستم. حالا با اینهمه کار بیشتر اذیت میشم.
امروز بعد جلسه رفتم دانشگاه دنبال ادامه هفت خوان فارغ التحصیلی!
یک ماهه که من دارم میرم کارهای فارغ التحصیلی مو انجام بدم. هر روز یک مسئولی نیست و کار من میمونه برای فرداش.
کلافه شدم.
امروز کلی پله بالا و پایین رفتم. ساختمون کتابخونه دانشگاه کلی پله داره و دریغ از یه آسانسور. میخواد بری تو کوه. اونوقت فکر کن بین اتاقها تو طبقات با اینهمه پله منو پاس میدادن.
گریه ام اومده بود دیگه.
خودم خسته بودم. بدتر شدم.
این هفته سه شنبه ضبط و تولیدمحتوا نداریم برای کلینیک. هفته بعد باید درباره گامهای فرزندپروری مطلب آماده کنیم.
بدترین بخش اینکار برای من جلوی دوربین حرف زدنه. خیلی سختمه. کلا اضطراب میگیرم.
حالا اگر دوربینی نباشه ساعتها میتونم درباره مسائل مختلف بخصوص روانشناسی صحبت کنم اما جلوی دوربین گفتن دو جمله سختمه! عجیبه هااااا. عجیب.
از وقتی داریم اینکار رو میکنیم، مدام به کلیپهای اینستاگرام و پیج های روانشناسی دقت میکنم ببینم کیا تو کلیپ روان و بی تپق صحبت میکنن. کیا خوب صحبت میکنن. کدوما به دوربین نگاه میکنن کدوما زیاد پلک میزنن. کیا از دستها و زبان بدنشون برای گفتن حرفهاشون استفاده میکنن و کیا مثل من سختشونه از دستهاشون استفاده کنن.
یکی رو دیدم مثل خودم بود!
دکتر حسن حمیدپور استاد تمام دانشگاه تهران. جالبه ایشون تو کلیپهاشون فقط نگاه دوربین میکنن و اصلا از دستهاشون استفاده نمیکنن. اما دقت کردم به محتوا اشراف داره و تایم طولانی بی وقفه صحبت میکنه و به نظر میاد کلیپش برش نمیخوره.
خب شاید طبیعی هم باشه. آخه حدود ۶۰ سالشه و سالهای ساله استاد دانشگاهه و تدریس کرده. تو همایش ها رفته. جلوی جمع صحبت کرده. آدم مهمیه. کلی اطلاعات علمی داره. خیلی به مطالب اشراف داره. بنیان گذار طرحواره درمانی در ایرانه.
ولی من کی ام؟
یک تازه فارغ التحصیل روانشناسی با صفر سال سابقه کار و تدریس! بدون صحبت کردن در جمع. حتی اندازه یک هزارم دکتر حمیدپور به مطالب روانشناسی اشراف ندارم.
ولی جالبه منم مثل دکتر حمیدپور بلد نیستم از دستام جلوی دوربین استفاده کنم.
بهرحال نکته بینی در این باره باعث شده سعی کنم بیشتر روی رفتارم و گفتارم حساس بشم و تمرین کنم دفعه بعد تو کلیپ حتی شده چند ثانیه از دستام استفاده کنم. یا مثلا سعی کنم جملات را روانتر بگم.
ولی واقعا کار سختیه!!
هوا چه سرد شده!!!
امروز آسمون یاسوج ابری و بارانی بود.
خونه ما خیلی سرد شده و ما بخاری روشن کردیم.
ولی تا باشه از این سرماها و آسمون ابری و بارانی.
خداروشکر چشام دید که گرمای کلافه کننده تابستان تمام شد. خداروشکر که پاییز و زمستون اومد.
خداروشکر که میتونیم 《دونگو》 درست کنیم بخوریم
خداروشکر که میشه انواع آش و سوپ بار گذاشت.
میشه کاپشن و دستکش پوشید.
آه چه خوب و لذتبخش.
یادم رفته بود. تو لیست خریدای بالا باید چکمه هم اضافه کنم. ست لباس پاییزی، لباس خونگی های خوشگل، تاپ و تیشرت هم باید بخرم.
چقدر حرف زدم!
یک هفته است آنفلوانزا گرفتم.
مراحل سخت و دردناک اولیه اش تمام شد. الآن فقط بیحالی و ناتوانی برام مونده و صدای گرفته و گهگاهی سرفه و بی نهایت بی مزه گی و بی بویی و اینکه هیچ غذایی خوشمزه نیست. همه بی عطر و بی بو و بی مزه و مسخره هستن.
آب میخورم با آب اناناس تفاوتی احساس نمیکنم. خورش میخورم با سالاد تفاوتی نمی بینم. نسکافه با چایی فرق نمیکنه. همه شون باهم هیچ تفاوتی ندارن. دنیای بی بو و بی مزه چقدر سخت و آزارنده است.
تو این یک هفته ۳ بار دکتر رفتم و سرم و آمپول و اسپری و شربت و قرص و ... مصرف کردم و همچنان مصرف میکنم.
یکی از اسپری ها صدام بد میکنه.
هفته گذشته فقط شنبه نرفتم مدرسه. بقیه روزها با حال بدی رفتم. یک مسلمانی نبود بگه تو چرا با این حالت اومدی برو خونه!!!
روز دوشنبه نهایتا تا ساعت ۱۰ موندم و به مدیر گفتم من حالم خیلی بده اصلا دیگه نمیتونم بمونم. دفتر رو امضای خروج زدم و اومدم خونه. چه اومدنی! پام رسید خونه سریع رفتم حمام بعدم ناهار درست کردم و یه عالمه ظرف شستم و لباس گذاشتم تو لباسشویی!
فرقش فقط این بود وقت شد یه سوپ برای خود بیحالم بار بذارم.
روزهای بعد هم کج دار و مریض گذروندم.
* * * میدونید به چی فکر میکنم؟ به اینکه چقدررررررر خسته ام و دلم استراحت طولانی مدت میخواد.
حس میکنم من بدرد شاغل بودن نمیخورم. همش زندگی ام رو دور تنده و دارم بدو بدو میکنم بدون ذره ای لذت از این وضع. اصلا قشنگ نیست. از تصوراتم خیلی فاصله داره.
آدم تو ذهنش چقدر فانتزی میره سرکار و شاغل میشه یا مثلا به خواسته هاش میرسه. تو واقعیت همه چی فرق داره. سر و کله زدن با آدمهای مختلف و با دیدگاههای متفاوت، بی پولی محض، بخشنامه های مزخرف صد من یه غاز ، نسل شوت و پرت امروزی، والدین از بچه ها بدتر ادعا دار و هیچ بلد ندار، کشور پوکیده و بی صا حا ب. اقتصاد درب و داغون، تورم ۱۰۰۰ درصدی، انگیزه ای که دیگه وجود نداره، همه و همه تصورات زیبای من رو از شغل داشتن خراب کردند.
من هرگز فکر نمیکردم همچین چیزی رو بخوام داشته باشم یا تجربه کنم!
تو ذهنم چقدر خودمو خلاق با ایده های خوب و گذاشتن وقت برای تربیت انسانها میدیدم. الآن دیدم در واقعیت هیچ حقی براش ندارم. کسی به من اجازه اینکار رو نمیده.
مدیرها هردوتاشون دروغ گفتن!
سرم شیره مالیدن.
به دروغ گفتن یک ساعت در هفته بهت کلاس میدیم!
نه تنها ندادن، بلکه منو مسئول کارهای مسخره ریز و درشتی کردن که اگر هیچ کدوم انجام نشه، هیچ اتفاقی نمیوفته! آب از آب تکون نمیخوره.
کلا پرورشی حرف مفت و مزخرفی بیش نیست تو این کشور!
منو بگو فکر کردم میرم رو بچه ها و خانواده هاشون به لحاظ روانشناسی کار میکنم. بهشون مطالب روانشناسی یاد میدم. کمکشون میکنم دنیا رو جور دیگه ای ببینن.
اما الآن من مجبورم برای پاسخ دادن به بخشنامه های چرت پرورشی کل روزهای هفته ام درگیر باشم. تنها زمان تعامل من با دانش آموزان ۳ تا ۱۰ دقیقه زنگ تفریحه. تا میام حرفی بزنم زنگ میخوره. اصلا نمیشه هیچ ایده ای پیاده کرد!
هیچ کاری نمیشه کرد. حتی تمرین سرود و نمایش و شعر خوانی!
زمانی نیست!
تو تابستون دو سه هفته با گروه سرود کار کردم خیلی عالی اجرا کردن. چون زمان داشتم. باهاشون حسابی حرف میزدم. الآن اصلا وقت نیست آهنگ سرودها رو پخش کنم تمرین کنن!
وقت نیست بهشون یاد بدم چطور یک دکلمه رو با احساس و قشنگ بخونن.
زمانی ندارم که بهشون یاد بدم چطور داستان بنویسن یا مجری گری کنن یا نمایش بازی کنن.
مدرسه برای اینکه کارش خوب در بیاد حتی اجازه نمیده بچه ها خودشون شعر و متن ها رو پیدا کنن بیارن سر صف بخونن.
مدیر گفت، خودت متن بهشون بده!
یعنی عملا من محتواها رو سرچ میکنم آماده میکنم بچه ها فقط زحمت یه روخوانی به خودشون میدن که همینم نمیدن بخدا !!!!!
در این حد این نسل پخمه و بی فکر و آماده طلب بار اومدن.
مقصرش کیه؟
همین مدیرها
همین والدینی که نمیذارن بچه ها جستجو کنن و یاد بگیرن و نظرشون بگن.
مدرسه میخواد جشن هاش با کیفیت برگزار بشه. بچه ها تپوق نزنن. خوب بخونن و ادا کنن. دیگه براشون مهم نیست نحوه سرچ مطالب مرتبط را یاد بگیرن.
اینکار رو هم میندازن گردن پرورشی!
من تمام آخر هفته ها مدام دارم تو سایتها و کانالها و گروهها دنبال مطلب و محتوا میگردم واسه مناسبتها.
اونم چه مناسبتهایی! مناسبتهای خاص. نه هر مناسبتی.
دست تنهام و اینهمه کار سرم ریخته.
بدترین قسمتش مستندسازی فعالیت هاست. اینکه دائم باید حواست باشه فیلم و عکس بگیری و بذاری تو سامانه. تو پیج اینستای مدرسه تو گروههای مدرسه و تو کارپوشه خودت.
از اینکارا وقت اضافه نمیشه که خود محتوا را آدم خوب انجام بده.
بیشتر مطالب و محتوایی که من جستجو و آماده میکنم هم به دلیل هزینه بر بودن ، از طرف مدیر رد میشه.
مدیر خیلی مناسبتها را پس و پیش میکنه. نمیذاره هر کدوم به وقتش انجام بشه.
خانواده ها هم انگاری خسته ان. دوست ندارن همکاری کنن.
وسایل تزئینات چقدر گرونه! واقعا برای هر مناسبت اینهمه باید هزینه بشه تا چی بشه؟
جالب ترین بخش ماجرا اینجاست که کلا فعالیت های پرورشی به حساب نمیاد. والدین و کلا همه، مدرسه رو با معلم میشناسن و نهایتا مدیر. براشون کتابها مهمه و تمام شدنشون.
من خودمو تو گروه دارم میکشم تا بچه ها در برنامه ها مشارکت کنن. بزور میخواد بکشونیشون تو کار.
البته حق هم دارن. از بس محتوای پرورشی رو جهت دار کردن آدم دوست نداره شرکت کنه!
اجازه فکر آزاد و خلاق نمیدن که!
مثلا برای یک مناسب ملی سرود و شعر و دکلمه و نمایش خاصی نمیتونی پیدا کنی اما برای مناسبتهای خاص مذهبی و سی ا سی تا دلت بخواد محتوا هست.
فقط خدا میدونه من صبح تا شب چقدررررر دارم سرچ میکنم واسه تولید محتوا.
خسته ام.
کار پرورشی سخته و دیده هم نمیشه!
تهش افراد ازش خوششون هم نمیاد! چون فکرت آزاد نیست. جهتت میدن.
کاش پول بود و میشد هزینه کرد ....
کاش آزادی عمل بیشتری میداشتم ....
کاش پنج شنبه و جمعه ها فقط مال خودم و زندگی خودم میبود ...
میرفتم طبیعت گردی، فیلم نگاه میکردم، کتاب روانشناسی میخوندم، خونه دوست و آشنا میرفتم.
حییییف که آخر هفته ام هم درگیر مزخرفات پرورشی میشه!
* * * خونه ام هزار کار داره. وقت ندارم انجامشون بدم. هوا داره سرد میشه، گلهام تو حیاطن باید فکری براشون بکنم.
فریزرم خالی بود، با بدبختی وسط هزار کار، یکم تونستم پرش کنم.
امروز هم همسر بخاری ها رو وصل کرد. ولی هنوز روشنش نکردیم.
چقدررررر خونه مون شلوغه و پر وسیله است و انگاری انباریه! من نفرت دارم از این وضع. ای کاش کمددیواری میداشتم.