روزهای زندگی

روزهای زندگی

وبلاگی برای بروز افکار من. برای بیان دیدگاههای من.
روزهای زندگی

روزهای زندگی

وبلاگی برای بروز افکار من. برای بیان دیدگاههای من.

این روزها ...

یک هفته است آنفلوانزا گرفتم.

مراحل سخت و دردناک اولیه اش تمام شد. الآن فقط بیحالی و ناتوانی برام مونده و صدای گرفته و گهگاهی سرفه و بی نهایت بی مزه گی و بی بویی و اینکه هیچ غذایی خوشمزه نیست. همه بی عطر و بی بو و بی مزه و مسخره هستن.

آب میخورم با آب اناناس تفاوتی احساس نمیکنم. خورش میخورم با سالاد تفاوتی نمی بینم. نسکافه با چایی فرق نمیکنه. همه شون باهم هیچ تفاوتی ندارن. دنیای بی بو و بی مزه چقدر سخت و آزارنده است.


تو این یک هفته ۳ بار دکتر رفتم  و سرم و آمپول و اسپری و شربت و قرص و ... مصرف کردم و همچنان  مصرف میکنم.

یکی از اسپری ها صدام بد میکنه.

هفته گذشته فقط شنبه نرفتم مدرسه. بقیه روزها با حال بدی رفتم. یک مسلمانی نبود بگه تو چرا با این حالت اومدی برو خونه!!!

روز دوشنبه نهایتا تا ساعت ۱۰ موندم و به مدیر گفتم من حالم خیلی بده اصلا دیگه نمیتونم بمونم. دفتر رو امضای خروج زدم و اومدم خونه. چه اومدنی! پام رسید خونه سریع رفتم حمام بعدم ناهار درست کردم و یه عالمه ظرف شستم و لباس گذاشتم تو لباسشویی!

فرقش فقط این بود وقت شد یه سوپ برای خود بیحالم بار بذارم.

روزهای بعد هم کج دار و مریض گذروندم.


* * * میدونید به چی فکر میکنم؟ به اینکه چقدررررررر خسته ام و دلم استراحت طولانی مدت میخواد.

حس میکنم من بدرد شاغل بودن نمیخورم. همش زندگی ام رو دور تنده و دارم بدو بدو میکنم بدون ذره ای لذت از این وضع. اصلا قشنگ نیست. از تصوراتم خیلی فاصله داره.

آدم تو ذهنش چقدر فانتزی میره سرکار و شاغل میشه یا مثلا به خواسته هاش میرسه‌. تو واقعیت همه چی فرق داره. سر و کله زدن با آدمهای مختلف و با دیدگاههای متفاوت، بی پولی محض، بخشنامه های مزخرف صد من یه غاز ، نسل شوت و پرت امروزی، والدین از بچه ها بدتر ادعا دار و هیچ بلد ندار، کشور پوکیده و بی صا حا ب. اقتصاد درب و داغون، تورم ۱۰۰۰ درصدی، انگیزه ای که دیگه وجود نداره، همه و همه تصورات زیبای من رو از شغل داشتن خراب کردند.

من هرگز فکر نمیکردم همچین چیزی رو بخوام داشته باشم یا تجربه کنم!

تو ذهنم چقدر خودمو خلاق با ایده های خوب و گذاشتن وقت برای تربیت انسانها میدیدم. الآن دیدم در واقعیت هیچ حقی براش ندارم. کسی به من اجازه اینکار رو نمیده.

مدیرها هردوتاشون دروغ گفتن!

سرم شیره مالیدن. 

به دروغ گفتن یک ساعت در هفته بهت کلاس میدیم!

نه تنها ندادن، بلکه منو مسئول کارهای مسخره ریز و درشتی کردن که اگر هیچ کدوم انجام نشه، هیچ اتفاقی نمیوفته! آب از آب تکون نمیخوره.

کلا پرورشی حرف مفت و مزخرفی بیش نیست تو این کشور!

منو بگو فکر کردم میرم رو بچه ها و خانواده هاشون به لحاظ روانشناسی کار میکنم. بهشون مطالب روانشناسی یاد میدم. کمکشون میکنم دنیا رو جور دیگه ای ببینن.

اما الآن من مجبورم برای پاسخ دادن به بخشنامه های چرت پرورشی کل روزهای هفته ام درگیر باشم. تنها زمان تعامل من با دانش آموزان ۳ تا ۱۰ دقیقه زنگ تفریحه. تا میام حرفی بزنم زنگ میخوره. اصلا نمیشه هیچ ایده ای پیاده کرد!

هیچ کاری نمیشه کرد. حتی تمرین سرود و نمایش و شعر خوانی!

زمانی نیست!

تو تابستون دو سه هفته با گروه سرود کار کردم خیلی عالی اجرا کردن. چون زمان داشتم. باهاشون حسابی حرف میزدم. الآن اصلا وقت نیست آهنگ سرودها رو  پخش کنم تمرین کنن!

وقت نیست بهشون یاد بدم چطور یک دکلمه رو با احساس و قشنگ بخونن.

زمانی ندارم که بهشون یاد بدم چطور داستان بنویسن یا مجری گری کنن یا نمایش بازی کنن.

مدرسه برای اینکه کارش خوب در بیاد حتی اجازه نمیده بچه ها خودشون شعر و متن ها رو پیدا کنن بیارن سر صف بخونن.

مدیر گفت، خودت متن بهشون بده!

یعنی عملا من محتواها رو سرچ میکنم آماده میکنم بچه ها فقط زحمت یه روخوانی به خودشون میدن که همینم نمیدن بخدا !!!!!

در این حد این نسل پخمه و بی فکر و آماده طلب بار اومدن.

مقصرش کیه؟

همین مدیرها

همین والدینی که نمیذارن بچه ها جستجو کنن و یاد بگیرن و نظرشون بگن.

مدرسه میخواد جشن هاش با کیفیت برگزار بشه. بچه ها تپوق نزنن. خوب بخونن و ادا کنن. دیگه براشون مهم نیست نحوه سرچ مطالب مرتبط را یاد بگیرن.

اینکار رو هم میندازن گردن پرورشی!

 من تمام آخر هفته ها مدام دارم تو سایتها و کانالها و گروهها دنبال مطلب و محتوا میگردم واسه مناسبتها.

اونم چه مناسبتهایی! مناسبتهای خاص. نه هر مناسبتی.

دست تنهام و اینهمه کار سرم ریخته.

بدترین قسمتش مستندسازی فعالیت هاست. اینکه دائم باید حواست باشه فیلم و عکس بگیری و بذاری تو سامانه. تو پیج اینستای مدرسه تو گروههای مدرسه و تو کارپوشه خودت.

از اینکارا وقت اضافه نمیشه که خود محتوا را آدم خوب انجام بده.


بیشتر مطالب و محتوایی که من جستجو و آماده میکنم هم به دلیل هزینه بر بودن ، از طرف مدیر رد میشه.

مدیر خیلی مناسبتها را پس و پیش میکنه. نمیذاره هر کدوم به وقتش انجام بشه.

خانواده ها هم انگاری خسته ان.‌ دوست ندارن همکاری کنن.

وسایل تزئینات چقدر گرونه! واقعا برای هر مناسبت اینهمه باید هزینه بشه تا چی بشه؟

جالب ترین بخش ماجرا اینجاست که کلا فعالیت های پرورشی به حساب نمیاد. والدین و کلا همه، مدرسه رو با معلم میشناسن و نهایتا مدیر. براشون کتابها مهمه و تمام شدنشون.

من خودمو تو گروه دارم میکشم تا بچه ها در برنامه ها مشارکت کنن. بزور میخواد بکشونیشون تو کار.

البته حق هم دارن. از بس محتوای پرورشی رو جهت دار کردن آدم دوست نداره شرکت کنه!

اجازه فکر آزاد و خلاق نمیدن که!

مثلا برای یک مناسب ملی سرود و شعر و دکلمه و نمایش خاصی نمیتونی پیدا کنی اما برای مناسبتهای خاص مذهبی و سی ا سی تا دلت بخواد محتوا هست. 

فقط خدا میدونه من صبح تا شب چقدررررر دارم سرچ میکنم واسه تولید محتوا.


خسته ام.

کار پرورشی سخته و دیده هم نمیشه!

تهش افراد ازش خوششون هم نمیاد! چون فکرت آزاد نیست. جهتت میدن.

کاش پول بود و میشد هزینه کرد ....

کاش آزادی عمل بیشتری میداشتم ....

کاش پنج شنبه و جمعه ها فقط مال خودم و زندگی خودم میبود ...

میرفتم طبیعت گردی، فیلم نگاه میکردم، کتاب روانشناسی میخوندم، خونه دوست و آشنا میرفتم.

حییییف که آخر هفته ام هم درگیر مزخرفات پرورشی میشه!


* * * خونه ام هزار کار داره. وقت ندارم انجامشون بدم. هوا داره سرد میشه، گلهام تو حیاطن باید فکری براشون بکنم.

فریزرم خالی بود، با بدبختی وسط هزار کار، یکم تونستم پرش کنم.

امروز هم همسر بخاری ها رو وصل کرد. ولی هنوز روشنش نکردیم.

چقدررررر خونه مون شلوغه و پر وسیله است و انگاری انباریه! من نفرت دارم از این وضع. ای کاش کمددیواری میداشتم.


آنفلو انزا

دیروز تا حالا بدن درد و گلودرد شدیدی اومده سراغم.

درب و داغون و خرد خاکشیرم!

امروز از شدت حال بدی رفتم‌ دکتر و سرم و آمپول زدم. یه استعلاجی هم ازش گرفتم برای مدرسه که شنبه نرم.

دکتر ۳ روز استراحت نوشت.

به مدیر پیام دادم گفتم حالم خیلی بده شنبه نمیتونم بیام. گفت یادت باشه استعلاجی بگیری، گفتم برای ۳ روز گرفتم.

پیام داد ان شالله یک روزه خوب بشی. ۳ روز زیاده !


والا این حال بدی که من دارم یک هفته استراحت هم براش کمه. الآن موندم تا فردا اصلا خوب میشم یا نه!

سردرد، چشم درد، گلودرد، بدن درد، تب و لرز، حالت تهوع، سرفه، کیپ شدن بینی، آبریزش بینی، بیحالی شدید که اصلا نمیتونم سر پا بایستم.

وای یعنی ممکنه تو یه روز این دردها خوب بشه؟

چطور یکشنبه برم؟

آه من خیلی حالم بده. خیییییلییییی ...

تغییرات

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دیجی دزد

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ایده زدایی !

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

نکات جالب توجه در مدرسه!

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

منفی باف

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

پاییز اومده ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

جشن بازگشایی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

رژیم سر خود

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.