۱. امروز داشتم پرونده بچه های هر کلاس رو بررسی میکردم که درباره تاریخ تولدشون و شغل والدینشون اطلاعات جمع کنم واسه مناسبت ها و جشن ها. چند مورد خیلی توجهم رو جلب کرد.
اول اینکه یک دختر کلاس اولی هست که پدرش متولد سال ۱۳۱۹ هست!!!!!!!!!!!!!!!!!
باورتون میشه؟
مادرش هم متولد سال ۱۳۵۱ هست!!!!!!
یعنی پدرش ۸۶ سالشه و مادرش ۵۴ سال!
واااای داشتم دق میکردم وقتی این پرونده رو خوندم.
ای خدااااااا وجود داری؟ چرا سرنوشت این طفل معصوم باید این باشه؟ یعنی تفاوت سنی ات با بابات ۸۰ سال باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوم اینکه یک دختر کلاس دومی، پدرش فوت شد. قبل از اینکه پدرش فوت کنه، مادرش طلاق گرفت و رفت و پشت سرش هم نگاه نکرد. هیچ وقت هم سراغ بچه شو نگرفت. حالا هم که پدرش فوت شد و طفلک با پدربزرگ و مادربزرگ پدری اش زندگی میکنه. چقدر غمگین شدم براش.
سوم اینکه اغلب بچه ها، والدینشون تحصیلات درست درمون نداشتن. شغلهاشون هم اغلب آزاد بود. مادرها هم اکثرا دیپلمه و خانه دار. خیلی کم بینشون بود که پدر و مادرشون تحصیلات عالیه داشته باشن و مادر هم شاغل باشه.
حالا مادر خانه دار مشکلی نیست. ولی تحصیلات کم میتونه در بزرگ کردن بچه ها اثر داشته باشه. والدین تحصیلکرده بچه هاشون واقعا متفاوت از دیگران هستن.
چهارم اینکه یک دختر کلاس پنجمی هست که به تازگی خواهر کلاس نهمی اش خودکشی کرد. هنوز پیراهن سیاه تن پدر و مادر این دختر هست و استوری هاشون بسیار غمگینانه است. این دختر خیلی افسرده و غمگین شده و در خودشه کلا.
امروز وقتی داشتم اسامی داوطلبان گروه سرود را مینوشتم، دیدم اومد و گفت اسم من هم بنویس. خوشحال شدم که یک قدم برای تغییر روحیه اش برداشت.
پنجم یکی دیگه از دخترها که اونم فکر کنم کلاس پنجمه، ویژگیهای خاصی داره. همش ساکته. با کسی نمی جوشه. تو هیچ فعالیتی مشارکت نمیکنه. با معلمش همکاری نمیکنه. تکلیف انجام نمیده. یکمم زبون داره و میگه خوشم نمیاد ، دوست ندارم انجام بدم. برام مهم نیست و ...
یه روز که تو حیاط وسطی بازی میکردیم دیدم کنارم ایستاده تهییجش کردم بره باهاشون بازی کنه. گفتم تو تیم مایی برو وسط تیممون شکست نخوره. یکم من و من کرد ولی رفت. تو وسطی هم دستاش تو جیبش بود و بازی میکرد.
تو روانشناسی این نوع رفتار فیزیکی پیامهای خاصی داره. نماد گاردبسته اش هست. نماد اینکه هیچ کس به هیچ جاش نیست و براش اهمیتی نداره. اینکه کلا تو یه حال دیگه است.
ولی خود این تصمیمی که گرفت بره وسط و بازی کنه ارزشمند بود.
امروز هم اومد گفت اسمم برای سرود بنویس.
مادرش امروز اومده بود دنبالش بهش که گفتیم تغییراتش رو خوشحال شد.
تابستون در به در دنبال این دانش آموزان بودم که بیان تو گروه سرود واسه جشن بازگشایی ، با هزار بدبختی تونستم ۱۳ نفر پیدا کنم. اما امروز برای گروه سرود ۳۰ نفر اسم نوشتن.
بقیه هم برای ورزش صبحگاهی صف بستن. بعضی ها هم به شدت منتظر مجری گری هستن و شعرخوانی.
خوشحالم.
چون حس میکنم مفید بودم.
حس میکنم از پرورشی و کلمه و واژه اش دیگه بدشون نمیاد.
به مدیر اصرار کردم در برنامه کلاسی یک زنگ پرورشی به من بده تا با بچه ها تعامل مستقیم داشته باشم.
میخوام تکنیک های روانشناسی یادشون بدم.
میخوام کاری کنم دیگه از پرورشی بدشون نیاد و این واژه یادآور یک فرد اخمو و خشمگین و ترسناک و مفتش و عذاب آور نباشه!
معاون پرورشی پارسالشون اومده بود شورای دانش آموزی تشکیل داد بعد اعضای شورا را مامور کرده بود زنگهای تفریح کیف بچه ها رو بگردن و اگر وسایل آرایشی و زیورآلات و ... آورده بودن ازشون بگیرن!
یعنی با فهمیدن کار این فرد ، سردرد گرفتم!
یکی از بچه ها میگفت خانم قبلی ما رو میزد حتی! داد میکشید سرمون.
امیدوارم بتونم تصورات بدی که نسبت به پرورشی پیدا کرده بودن تغییر بدم.
فرانک راس میگه. من خیلی منفی بین هستم. مشکلات و نقص ها زیاد به چشمم میان.
خوب که بهش فکر کردم دیدم حق دارم. خب واقعا منفی ها زیادن. مثبت ها و چیزهای خوب انگار گم شدن و کم هستن.
چند موردش این روزها رخ داده که خیلی دلم میخواد بیانش کنم ولی حیف وقت طولانی نوشتن ندارم!
مختصر اشاره کنم میشه:
مدیر مدرسه و اعمال نظر و تحکمش و اجازه ندادن به من که ایده هام پیاده کنم! مثلا برای شعر سرود به جای شعرهای جدید و بروز، شعرها و آهنگهای ۶ سال پیش رو داده گفت این بهتره. بدون اینکه بذاره من نظر بدم فرستاد تو گروههای کلاسی و گروه والدین!!!
وسط برنامه جشن بازگشایی تصمیم گرفت مسابقه منو عوض کنه و مسابقه قدیمی و بی هیجان خودشو جاش گذاشت و چون خوب اجرا نشد یه جور طلبکاری به من نگاه میکنه!!
بعدها اگر والدین و همکاران بخوان قضاوت کنن میگن من بلد نبودم و بد کار کردم. دیگه نمیدونن که این خانم مدیر چطور داره با من رفتار میکنه! چطور یهو وسط ماجرا اعمال نظر میکنه و بدون نظرخواهی از من اجراش هم میکنه و منو تو منگنه میذاره.
یه نگاه بالا به پایین و مغرور طوری داره.
روز پنج شنبه ۲ مهر تصمیم گرفت میز و نیمکت ها رو رنگ کنه!!!
تابستون به این طولانی، روز قحط بود که گذاشت ۲ مهر اینکار رو کرد؟
روز جمعه عصر داشتیم دکور می چیدیم برای بازگشایی، تازه یادش اومد که برای کلاس ششمی ها بجای نیمکت، صندلی تک نفره دسته دار بگیره و تو اون هیر و ویری کارگر آورد و صندلی جابجا میکرد. همون روز تاااازه یادش اومد بهتره دکور دفتر رو هم تغییر بده!
من و چند همکار دیگه تا ساعت ۱۰، ۱۱ شب اونجا بودیم و کار میکردیم.
جالبیش اینه من از تیرماه دارم میرم تو این مدرسه و هنوز که هنوزه قراردادی باهام نبسته و یک ریال بهم پول که نداده هیچ ، چقدر من هزینه اسنپ و پرینت رنگی و مقوا و چسب و ... دادم.
حتی نگفت قراره چقدر بهمون حقوق بده!
قرارداد هم از اول مهر شروعش رو زده.
اینها به کنار، اخلاق بد و نسازش ما رو عاصی کرد.
مربی پیش دبستانی باهاش دوست هم هست. خوب میشناسدش. میخواستم برم دکور دفاع مقدس بچینم گفت بذار خودش بیاد بگه چیکار کنی وگرنه هر کاری کنی میگه خوب نیست باز باید جابجاش کنی کارت چند برابر میشه.
میگفت حالا این کارگرهای بدبخت رو دیگه تا ۱۲ شب آزاد نمیکنه. هی میگه کمد بذار این ور بعد میگه نه نه خوب نیست بذارش اون ور.
خوب که به رفتارهاش فکر میکنم، راست میگه. چنین اخلاقیاتی داره.
هرچه ایشون فقط ظاهر و دَک و پز هست، رئیس کلینیکی که باهاش کار میکنم بسیااااار خانم و فهیم و دانا و خوب هست. نقطه مقابل خانم مدیر مدرسه!
مدیر مدرسه همسرش بانکیه و وضع مالیشون خوبه و خانم مدیر تحصیلات مرتبط با مدرسه ابتدایی نداره.
فضای مدرسه اش هم همه خانوادگی و قوم و خویش گری و آشنا بازیه.
مدیر و موسس کلینیک رشته روانشناسی خونده. کارشناسی اش دانشگاه اصفهان خونده. ارشدش رو دانشگاه شیراز خونده. علم روانشناسی رو آورده تو کارش داره پیاده میکنه.
این روزها کلیپ جشن مهدکودک هاش رو میبینم. دو مهد خوب و شلوغ داره و یک کلینیک. اصولی داره اداره شون میکنه.
اونوقت مدیر مدرسه، تابستون التماس میکرد به همکاران که دانش آموز برام بیارید. تبلیغ کنید و ...
آره فرانک. من بدبینم و دیدم منفیه. دست خودم نیست جامعه ما نکات منفی اش زیاده.
هنوز بخش دانشگاه رو تعریف نکردم. یه روزم اونجا رو شرح میدم که چه شلم شورباییه.
بخش تعریف از خودم رو فعلا عنوان نمیکنم. میخوام ریا نشه. ولی هر بار بیشتر به این نکته پی میبرم که باید بیشتر قدر خودمو بدونم و من انسان بدی نیستم و به احتمال خوب و نسبتا زیادی جزو دسته انسانهای خوب قرار میگیرم.
پی نوشت دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵:
* * * امروز آقای مدیر صدامون کرد برای گفتن قرارداد و حقوق.
به نظرتون چقدر حقوق در نظر گرفته باشن خوبه؟
اگر مبلغش رو براتون بگم تا عید نوروز ۱۴۰۶ میخندین و دلتون شاد میشه
* * * امروز بچه ها زنگ تفریح اومدن دورمو گرفتن و گفتن خانم بیا وسطی بازی دیگه رفتم باهاشون کمی بازی کردم حس خوبی گرفتم. چقدر اینا معصوم و پاک و مهربونن. اونوقت ببین تو جامعه ما دو گروه افراطی وجود دارن که این بچه های طفل معصوم رو فکرشون رو درگیر میکنن.
* * * روز یکشنبه رفتم دانشگاه کارهای مربوط به فارغ التحصیلی مو انجام بدم. از در اتاق استاد راهنمام رفتم داخل دیدم داره تلفن صحبت میکنه با خانم دکتری که تا یک ماه پیش مدیرگروهمون بود. استاد راهنمای من به تازگی مدیرگروه شد. داشتن تعریف میکردن که استاد مشاورم (که فکر کنم قبلا در این وبلاگ شخصیتش رو براتون تشریح کردم)، امروز تو جلسه گروه صداش رو میبرد بالا و با قلدری میخواست درس یکی از اساتید رو ازش بگیره و خودش تدریس کنه. ایشون دکترای فلسفه تعلیم و تربیت داره تو گروه به همه میگفت من دکترای روانشناسی دارم!
استادراهنمام هم گله داشت که چرا هیچ استادی به ایشون اعتراض نمیکنه و نمیگه که جنابعالی رشته ات چیز دیگه است و داری درسهای بقیه رو ازشون میدزدی.
استاد راهنمای من ازش بدش میاد همونطور که من در اون ۳ ترم ارشد ازش متنفر بودم. شخصیت چیپی داره این فرد مذکور.
بعد من رفتم تو اتاق همین فردی که توصیفش را میکنم که برام امضا بزنه، آخه استاد مشاور من بود مثلا! تو جلسه دفاعم که نیومد البته خداروشکر که نیومد، حالا هم با یه حالت خاصی نگاهم میکرد. من اینقدر سلام آقای دکتر وقت بخیر آقای دکتر ممنون میشم برام امضا کنید خسته نباشید آقای دکتر سپاس از لطفتون و کلی احترامات دیگه نثارش کردم که حرامش باد! اونوقت ایشون بدون گفتن حتی یک کلمه و حتی بدون اینکه حتی یک نگاه به من بکنه که ذره ای نشان از،توجه و اهمیت قائل شدن باشه یه امضا زد و روشو کرد اون ور و با یکی دیگه حرف زد!
حالا آدم ناحسابی من چیکارت کردم؟ ارث بابات رو از کی طلب داری؟ اصلا منِ دانشجو چه ربطی به سیس تو و قلدری ات و دعوات کردنهات دارم؟ دق دلی دعوای جلسه گروه را روی بقیه خالی میکنه. شما فکر کنید طرف روانشناسی خونده بقول خودش و تدریس هم میکنه و ادعاش میشه اونوقت ذره ای از چیزهایی که خوند را در رفتارش پیاده نمیکنه.
به استاد راهنمام گفتم رفتارش رو. جمله جالبی گفت.
گفت فلانی آمار درس میده و همونطور که تو آمار معنادری و غیرمعناداری داریم در انسانها هم اینو داریم. از رفتار یک انسان غیرمعنادار غمگین نشو.
بعدم کمی از فلسفه و تاریخ و مطالبی که خوند برام تعریف کرد و بهم گفت کشور اگر درست بود اینجور افراد را واسه دربونی(نگهبانی) دانشگاه نمیذاشتن بیاد ولی حالا دانشگاه پر شده از اینجور افراد.
بعدم داستانی کشید از سرگذشت غرب در فلسفه و علم که چه رنج ها بردن، سالهای سال مطالعه و کار کردن و نوشتن و زحمت کشیدن تا کشورشون را کمی نسبت به بقیه جهان بهتر کردن.
و یک جمله امیدوار کننده گفت. اینکه عمر خرد در ایران ۱۵۰ ساله. میگفت برای ۱۵۰ سال استفاده از خرد ، کشور ما خوبه. بد نیست. و باید امیدوار باشیم به تغییر.
پاییزتون مبارک.
امیدوارم که امیدی سر راهمون بیاد ...
برای وضع اسفناک اقتصادی گشایشی بشه.
برای وضع اسفناک فرهنگی و تربیتی، اتفاقات خوب بیوفته.
برای وضع اسفناک روحی و هیجانی و احساسی آدمها ، تغییری رخ بده. جوانها عاشق بشن. عشق خوب و راستین و بی کلک و بی ریا و با تعهد و دوست داشتن واقعی، بچه ها شادی و هیجان مثبت تجربه کنن، میانسالان و بزرگسالان احساس امنیت ، کفایت داشتن، مفید بودن بکنن، سالمندان هم احساس تنهایی نکنن و حس کنن بااهمیت ترین عضو خانواده هستن و همه دوستشون دارن.
** * میان انبوه گرفتاری هام، دقایقی روی تخت لم دادم و دارم وبلاگ رو آپ میکنم.
روز جمعه، روز شلوغی برام خواهد بود. برعکس عالم و آدم که روز جمعه روز خواب و استراحتشونه!
صبح باید برم کلینیک، عصر هم مدرسه.
فردا هم باید مطالب مربوط به کلینیک رو تمرین کنم، برای مدرسه مقداری کاردستی فضاسازی درست کنم و متن مجری گری پیدا و تمرین کنم و مسابقه طراحی کنم و ...
گلهای بابونه خوشگلی با کاغذکشی درست کرده بودم که مدیر و معاون ازم کِش رفتن و سر در ورودی رو باهاش تزئین کردن. من موندم و بُرد خالی ام!
حالا قراره مدیر برام کاغذکشی بخره باز گل درست کنم ولی خیلی وقت میبره. جمعه عصر قراره دکور جشن شکوفه ها و ... رو درست کنیم.
* * * ادمین کلینیک هفته گذشته با یکی از درمانگرها بحث لفظی داشت. ادمین میگفت خیلی زود برام یه متن راجع به بازی درمانی بفرست،درمانگر محترمانه گفت من دیروز بهتون گفتم مطلبی چیزی لازمه آماده کنم گفتین نه حالا میگید زود آماده کن! من ۳۶ ساعت زمان لازم دارم برای آماده کردن مطلب.
ادمین هم با طعنه و کنایه گفت : روانشناسی که فی البداهه نتونه درباره کارش حرف بزنه بدرد نمیخوره!!
مدیر و موسس کلنیک جواب ادمین رو بخوبی داد. بهش گفت اونیکه فی البداهه و زود حرف میزنه بلاگره نه روانشناس! اتفاقا روانشناس باید دقیق باشه و مطلب رو اصولی تهیه کنه.
خوشم اومد از این حرفش. دمش گرم ...
بعد این جریان ادمین جو گرفتتش از گروه رفت!
من اون موقع سرگرم دفاع پایان نامه بودم. تازه متوجه اتفاقات شدم.
حالا قراره دوباره باهم کار کنیم.
* * * چشمام خیلی درد میکنه.
* * * گاهی حس میکنم پای چپم داره ورم میکنه. دکتر قلبم برای آبان بهم نوبت داده.
* * * دلتنگ سریال دیدنم.
* * * دو قرون دو زار این مدرسه به من نداد دلم خوش باشه و انگیزه پیدا کنم! هنوز حتی قراردادمون را هم بهمون ندادن.
* * * مانتو شلوار ست اداری لازم دارم. کرم ضدآفتاب تموم کردم. مداد لب هم تمام شد. برس سایه ندارم. لباس خونگی ندارم. خاله ام اینا ازم شیرینی دفاع میخوان. پووووول ندارم 
* * * پول کارگاه های که میرم رو باید آماده کنم و بپردازم.